نگاشته شده توسط: diplomat52 | مه 2, 2012

ایران و فریدون

فریدون سه پسر داشت :

ایرج و سلم و تور،

جهان را بین آنان تقسیم کرد.

ایران را که بهترین بخش بود به ایرج سپرد

یونان و روم و شام را به سلم داد،

و توران زمین را به تور

اما سلم و تور به ایرج حسد بردند

دوستانه او را دعو ت کردند و در جنگی از پای درش آوردند

«از شاهنشاهی فریدون تا کین ایرج»

شاهنامه ی فردوسی

( تقدیم به دوست عزیزم پرستو)

Advertisements
نگاشته شده توسط: diplomat52 | اکتبر 3, 2011

و اینجا زندگی هنوز وشاید جاری باشد.

اول:

ساعت هفت و نیم شب است تازه از یک جلسه بیرون آمده ام ، هنوزاز خزعبلات  مطرح شده

منگ هستم به اطرفم نگاهی میاندازم سریعترین راه برای رسیدن به مقصدم فقط به فقط

خطوط بی آرتی میباشد. قریب به بیست دقیقه است که در تقاطع تخت طاووس و ولیعصر

ایستاده ام ، اما از دور همه اتوبوسها وارد خط بی آر تی نمیشوند و سر اتوبوس را گرد میکنند

و داخل تخت طاووس میگردند !!!

همه جمعیت منتظر در ایستگاه بنوعی کلافه میباشند.

افسر پلیس جوانی به جمعیت نزدیک میگردد. در نهایت ادب و احترام به جمعیت منتظر میگوید:

خانمها وآقایون محترم:

قریب به چند ماه است که از ساعت هفت بعد از ظهر طرحی اجرا شده که دیگر اتوبوسها مجاز

نیستند از این طرف به بالا بیایند. ازتون خواهش میکنم به ابتدای خیابان مطهری بروید واز اونجا

ادامه مسیر بدهید،

من از همه تون بخاطر وقتتون عذر خواهی میکنم، شرمنده روتون هستم.

ما رو میگی آآآآآآآآ…… فکمون چسبیده بود به کف آسفالت ……

آقای افسر پلیسی که روز شنبه هفته گذشته سر تقاطع تخت طاووس  و ولیعصر ایستاده بودی

و اینطور با ادب و متانت اون همه راه تا ایستگاه رو اومدی و اونطور بخاطر قانونی که

یکی دیگه وضع کرده بود خودتو کوچیک کردی و از همه معذرت خواستی ،

خدا به جوانیت و خودتو زندگیت برکت بده و در یک کلام .

آقا دم شما خیلی خیلی خیلی گرم

دوم:

پشت ترافیک گیر کردم کلافه از همه چی….

کم کمک به نزدیکی تقاطع میرسم. چراغ قرمز میشود و صبری نزدیک به ابدیت…

عابرین  از روی خط عابر در حال عبور از روی خط عابر

مردی مسن چهار شانه با شکاف زخمی کهنه بر روی صورت قصد عبور از روی خط عابر را میکند

به اواسط خط نرسیده دستش را دراز میکند و با شدت یقه موتور سوار جوان نگون بختی را میگیرد،

عربده کشی در حد فاجعه!!!

موتور سوار نگون بخت که گویا فقط چند سانتی لاستیک موتورش از خط عابر عبور کرده است،

بیخبر از همه جا آماج مشت ولگد این آقاست!!!

نا خواسته شاهد این صحنه تنش زا هستم و عربده های مرد چهار شانه را میشنوم…

» من نرفتم جبهه که توی گوساله اینجا بیای و از خط رد بشی!!! »

«حاج آقا من که کاری نکردم که شما اینطوری میگید!!!»

«خفه شو بی همه چی …….»

حوصله نوشتن همه چرندیاتی را که این آقا نقل و نبات میکرد رو ندارم بخدا

اما وقتی که به جمعیت تماشاچی داشتم نگاه میکردم ،

ویا به چشمان مضطرب جوان موتوری که داشت با نهایت خویشتن داری  و گفتن اینکه

من نوکر همه شما رزمنده ها هستم و ما رو ببخشید و از این حرفها داشت جوونمردی میکرد

فقط اونموقع  یاد یک چیزی افتادم ، یک تصویری جایی داشت روی پرده نقره ایی جون میگرفت :

یه بابایی توی چشای اون یکی دیگه خیره شده وداره تو صورتش هوار میکشه:

«تو می‌دونی گروهان بره خط، دسته برگرده، یعنی چی؟

تو می‌دونی دسته بره خط، نفر برگرده، یعنی چی؟»

طرف هم یه سیگار آتیش میکنه، خیره به پیشونیش، آروم میگه:

«دوره‌ات گذشته مربی… دوره‌ات گذشته..»

سوم:

ترانسفارمرز 3 رو دارم به اتفاق دختر کوچکم نگاه میکنم واو سرشار است از سوال

بابا این آدم آهنی ها بدن؟

نه دخترم اینها آدم آهنی های خوبی هستن به آدمها کمک میکنن

پس اون آدم آهنی ها بدا کجا هستن؟ (صریحا بمن میفهماند که توضیحاتی را که از روی جلد فیلم

بوی داده ام را کاملا بخاطر دارد و کاملا متوجه خیر وشر میگردد)

بهش گفتم اینها الان آدم آهنی های خوب هستند وقتی که بدها اومدن بهت میگم.

در حین گفتگوی من و دخترکم بیکباره صحنه عوض میشود !!!

ماشین بنز با پرچم جمهوری اسلامی درحال نزدیک شدن به یک سری موانع

ایست وبازرسی میباشد وسربازان با فارسی سلیس و روان  در حال صحبت با یکدیگر میباشند،

دیگر تو خود بخوان الباقی این حدیث غمبار و متاسفانه تکراری را 😦

ماشینها تبدیل به آدم آهنی میشوند وهمه را در چشم بر هم زدنی  نابود میکنند.

دخترکم بنا به خصلت کودکانه خویش از من دوباره میپرسد:

بابایی اینها همون آدم آهنی خوبان؟؟؟؟

فقط تصور کن موج بهمن عظیمی را که این پارادوکس دوگانه بر سرتو فرود می آورد.

اما من وظیفه بسیار مهمتری هم دارم وآنهم عدم خدشه دار کردن باورهای یک کودک است

بازیهای سیاسی هیچ ربطی به دنیای کودکانه کودک خردسال من ندارد.

پس چشمانم را میبندم و با خودم فرض میکنم که با این چیزی که دیدم جور دیگری برخورد کنم و

فقط فرض کنم که اینها مثلا به بورکینافاسو حمله کرده اند و اونهایی که الان خاکستر شدن اصلا

ایرانی نبودن و …….

آرام به او جواب میدهم:

آره بابا جون اینها هنوز آدم آهنی خوبا هستن ، تو گناهی نداری بابا ،

اینها هنوز، شاید ،خوب باشن!!!

چهارم:

فصل خرمالو ها رسیده است.

من دوست ندارم.

همسرم دوست دارد.

همین.

خودتان حدس بزنید برنده خرید میوه  از بازار میوه وتره بار را!

پنجم:

در مسیر در حال رفتن بسوی محل کار

هی گُله به گُله بعضی جاها بفاصله یه متر به یه متر همینطوری گدا نشسته

یکی با ویلچر ، یکی پیرزنی رنجور، دیگری کودکی با چهره ایی معصوم ، یکی در حال خواندن

رزومه از جوان مریضش که رو بموت میباشد و و و و و و……

دلی از آلیاژی نوظهور با ترکیبی از پولاد و سنگ خارا میخواهد

من که ندارم، شما را نمیدانم

ششم:

واینجا زندگی در، در و دیوار شهر من هنوز و شاید جاری باشد.

شاید اینجا هنوز بتوان در میان کوچه هایش  ترنم آوازی نه از زبان آدمی دیوانه وشیدا،

بلکه از دل رئوفی که هنوز برنگ پولاد وسنگ خارا در نیامده است شنید.

شاید اینجا هنوز هم بتوان دلی را هرچند بتبسمی شاد کرد. هرچند از لبی باشد که درونش غوغای

دو عالم باشد.

هفتم:

اینجا هنوز،

هر روز،

داریم تلاش میکنیم که  باشیم

و شاید هنوز یک روز دیگر زندگی کنیم.

.

نقطه سر خط .

 

 

نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 17, 2011

نجواهای شبانه

– بابا؟

+بابا جان؟

_ برام از اون شکلاتای گرد گردی میخری؟

+ بله باباجون

– بابا؟

+ بابا جان؟

– از اون کفشای صورتی هم که عسک فنه چیتا داشت برام میخری؟

+ فنه چیتا؟ مطمئنی این عکس روش بوده دخترم؟ چون تا جایی که من میدونم این

اسم یک آهنگه که شما دوستش داری، درسته؟

– نه ، یعنــــــــــی ، میگم ازعسک اون دختره که موهاش اینجوری اینجوری بود

( و با اشاره به موهایش پیچی و تابی خیالی را در آسمان رسم میکند)

+ ببین نگو عسک ، بگو عکس

_ عسک

+عکس !

– عسک !!

+ عکس عزیزم  ببین اینطوری ، خوب دقت کن ،،،، عــــــــ     کــــــــ    ـــــس

چشمانش را گرد میکند و میگوید:

– عسک

+ خیلی خوب زیاد مهم نیست ولی بهتره سعی کنی کلمات رو صحیح ادا کنی

– بابا ؟

+ جونم بابا؟

– اسم اون خانوم بن جنسه توی سیندرلا چی بود؟

+ ؟؟؟ !!!!   چی بابا جون؟

– می گــــــــم ، و با صدا آب دهانش را قورت میدهد و سعی میکند بهتر توضیح بدهد ،

توی سیندرلا ، اسم اون خانوم بن جنسه چی بود؟

+ بابا من الان یادم نیست که اسم اون خانوم بدجنسه توی سیندرلا چی بود بخدا !!!

سعی میکنم روی کلمه بدجنس و طرز ادا کردن صحیح آن تاکید بکنم.

راضی نمیشود و باز توضیح میدهد:

– اون خانوم بن جنسه که  گربه داشت گربش هم بن جنس بود و میگم اون اسمش چی بود؟

+ بابا جون نمیدونم اسمش چی بود، حالا این دفعه که کارتونش رو گذاشتی سعی میکنم

دقت کنم  و بهت بگم اسمش چی بود.

– بابا بریم پارک

+ پارک!!!! الان !!!! الان وقت خوابه دخترم و باید بخوابیم ،

(می آیم به او بگویم که باشه فردا میبرمت!!اما سریع یادم میآید که با همسرم اکیدا قرار

گذاشته ایم که تحت هیچ شرایطی وعده پوچ و واهی ندهیم)

بنابراین جمله ام را اینگونه آرایه بندی میکنم:

+ ببین اگر دختر خوبی باشی ، من از مامان میپرسم ، بعد اگر وقت داشتم میبرمت پارک. باشه؟

بیک باره میزند بهدف و میپرسد:

– بابا ، کی وقت میکنی؟

+ راستشو بخوای دخترم،،،،، اومممممم ،،، نمیدونم !!!

– یعنی فردا میبری منو؟

دیگر شکر خدا به سنی رسیده است که تفاوت امروز و دیروز و از همه مهمتر تفاوت

میان وعده های آبکی و راستکی را کاملا متوجه میشود. پس با احتیاط میگویم:

+ نه فکر نکنم فر دا بتونم، ولی بهت قول میدم که بزودی زود ببرمت پارک

– بابا برام لباس اسپایدرمن میخری با کفشش و کیفشو لیوانشو وهمۀ همش رو ؟

+ شما دختری عزیزم ، این چیزا پسرونه اس بابا جون ، اما برات  عروسک اون خرسه رو میخرم

– نه ، نه، اسپایدرمن ……. !!!!

ای خدا ، خوابم میاد ، بنابراین سعی میکنم بحث رو عوض کنم

+ ببینم امروز که عروسک خانومی مریض شده بود، بردیش دکتر؟

براش دوا خریدی؟ این کار ها رو کردی یا نه؟

ای جان ، کلکم گرفت.

چشمانش که کاملا گرد شده ، کاملا مشخص است که دارد در ذهن کوچکش دنبال

تصویر سازی این واقعه است  ، بهانه گیری اش متوقف میشود و میگوید:

– کدوم؟

-خانومی؟

– مریض شده؟

+ ااا ، نفهمیدی؟ اما اصلا نگران نباش من زودی فهمیدم ، بردمش دکتر و بهش دوا دادم

سکوت…..

+ بابا دیگه باید بخوابی ، باشه؟ چشماتو ببند دخترم

سکوت

….

دخترکم ، مدتی است در آغوشم، آرام خوابیده است.

 

نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 14, 2011

راهِ ثوابِ نرفته

آگهی:

بدینوسیله به یک نفر وکیل  که هنوز آدم با وجدانی باشد و هنوز ذره ایی شرف و حیا در

گوشه ذاتِ مبارکش موجود باشد ،در ضمن یک خورده جیگر هم در گوشه و کنار قوس و قزح

بدن باریکش از جهت ستاندنِ دادِ یکعدد غضنفر بی پناه نیازمندیم.

مورد دعوی:

چیز زیاد مهمی نیست ولی از نظر اینکه یک شمه ایی از کل ماجرا رو داشته باشید عرض میکنم

یک پولی در حدودِ سی وسه هزار میلیارد تومن ناقابل اختلاس شده

(اشتباه نشه مسئله دعوی اصلا این پوله نیست)

اصلا هم این پول ربطی به حق الناس و بیت المال و غیره و ذالک هم نداره،

لابد ارث پدری بعضی از آقایون بوده،که به من و شما اصلا ربطی نداره،

چون ما که پول نفتمون رو داریم ماه بماه میگیریم، دستشون هم درد نکنه راضییم آقا!

مسئله اصلی این دعوی بر سر لحاف ملاست!!!

ظاهرا یک مسابقه ایی بوده (البته مثل اینکه ما بازم مثل همیشه از این مسابقه خبر نداشتیم

وگرنه ما هم درآن شرکت میکردیم ، هر چند هیچوقت در هیچ مسابقه ایی

حتی پیامک ایرانسلش هم شرکت نکردیم) فی مابین آقایون روسای پولی مملکت مثل اینکه قرار

بوده هر کی زودتر بگه جایزه بگیره!!! حالا اصل برداشت ِ پول و ماجراهای خرید هایی

که روی این پول انجام شده بماند، الان مهم دعوا و متلکهایی است که فی مابین آقایون بر سر

جایزه این مچگیری در گرفته !!!!

آقا،

برادر،

رفیق،

مسلمون،

 زشته بخدا ، خجالت بکشید!!!

=================

 ختم کلام؛

ماها یک ضرب المثل داریم که میگوید:

 یارو از بس مار خورده افعی شده

حالا از شما میپرسم که ؛

بچه های اون افعی چی میشوند؟

و تکلیف کسی که این افعی ها را میخورد چه میشود؟

آقای محترم وکیل :

ما پول نفتمان را نمیخواهیم ،

ما از شما میخواهیم تا صادقانه با این مسئله بطور ریشه ایی

برخورد بفرمائید و حق این غضنفر بی پناه ما را  بگیرید.

با تشکر

امضا؛

ضعیف الملوک

( همسر غضنفر بی پناه)

نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 10, 2011

باز شدن یا نشدن ،مسئله این است

ای گند بزنن تو این اینترنت

یاهو مسنجر باز نمیشه،

جیمیل باز نمیشه،

بالطبع گودرهم باز نمیشه،

فایل نقشه ها رو برام داک کردن ،داک باز نمیشه،

اصلا حس خوبی ندارم،

بابا کار و زندگی داریم بخدا ،

خلاصه چند وقتی است که کلا همه چیزه اینترنت به هم ریخته حسابی،

یک جاهایمون باز شد از بس که هیچی باز نشد

نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 8, 2011

دوست داشتنی های دست نیافتنی من

پشت سرم را که می نگرم….

پر است از صداهایی که واژه دوست داشتن برایشان به معنای بدست آوردن بود …

در دستانم چیزی نیست …

جز آنکه گاهی احساس بوی دستهای یوسف گمگشته ای که بیراهه رفته  …

تا رهایش کنم … سر پیچی … کمی جلوتر.

و در برابر دیدگانم …

یکجور عدم تعلق داشتن بی انتها ….

مثل یک دشت …

که گمانم تا بینهایتش را خواهم رفت

 

و من همچنان خوش باورانه دوست دارم فکر کنم که چیزهایی را که به دست نمی آید

را هنوز هم میشود دوست داشت …

حتی برای همیشه…

وآنچه را که هنوز نمی شناسم … و نمی دانم، به دوستی می گیرمش …

به پایداری سرو

با سبک دوست داشتن خودم و خودت …

با همان زبان الکن و  دست و پا شکسته ی خودم …

تا زمانی نا محدود …

یکروز …

یکسال …

و شاید حتی یک عمر.

و من همیشه درها و پنجره ها را باز می گذارم …

نه که برای رفتن …

و نه برای گذشتن…

بلکه برای نفس کشیدن.

که وقتی آمدی …

که از خاطر نبری

شهریور 90

نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 6, 2011

اپیزود های جسته و گریخته من از پس غبار زمان

اول:

چند روز پیش بود که یک اسم واقعا ناب که خودمو راضی میکرد برای راه اندازی یک بلاگ جدید

بذهنم رسید و کلی هم توی دلم ذوق کردم و برای خودم احسنت فرستادم بخاطر این نامگذاری  ،

ولی الان هر چی فکر میکنم اصلا یادم نمیاد چی بوده فقط میدونم خیلی اسم قشنگ و نابی بود

دوم:

تغییرات در زندگی چیزی نیست که کسی که خودش درگیر و دار آن است متوجه شود. مثل ازدواج ،

بزرگتر شدن فرزند،بیماری و یا خدای نکرده فوت عزیزی،…..

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که شنیده باشید که چه بزرگ شدی؟ ویا اینکه چقدر چاق

شدی ویا بالعکس و زیادند از این قبیل مثالها…

اما کم اتفاق می افتد که خود انسان در حین زندگی متوجه این امر بشود.

اما چند روز پیش برای من این اتفاق افتاد. یک مزه گسی داشت این احساس ،بقول یکی از بچه ها

دوست داشتن قولی نیست، به حرمته.

سوم:

شرکتمان را به مکان جدیدی منتقل کرده ایم و در همین دوسه هفته جلوترش اثاث کشی منزل

خودم بود یک ماه قبل ترش هم اثاث کشی برادرم بودو عنقریب هم پدرم هم اثاث کشی دارد

و فکر کنم ناف سال 90 را برای من با ث اثاث کشی بریده اند.

چهارم:

بر خلاف تب و تاب  رایج در عوام دیگر حال و حوصله هیچ سیاست بازی و یا بازیهای

سیاسی را اصلا ندارم کلا کلاهم را تا زیر خط بینی پایین کشیده ام و شده ام یکی از همان

آدمهای بی تفاوت، چون اولویتهایم در زندگی فرق کرده است

شاید این همان احساس بار مسئولیت یک خانواده است که قدیمیها میگفتند.

پنجم:

روایت اتفاقات اطراف من  هر کدامشان مثنوی ایست هفتاد وهفت من!!!

این روزها گرفتار یاد آوری طرز بد برخورد یک کارمند دولت با من ارباب رجوع

هستم که تا میتواند در کارهایم سنگ اندازی میکند و با خرش بر کارهای اداری من ترک تازی میکند.

من هم چموش تر از خود او هر روز کله سحر عین آئینه دق جلوی رویش سبز میشوم و با همان

ادبیاتی که منحصر بخودم است به او یاد آوری میکنم که راه انداختن کار من ارباب رجوع وظیفه

اوست و آن صندلی که او بر آن تکیه زده است از پول مالیاتی است که من و امثال من قاطبه ملت

تهیه شده است که کار من و امثال من را راه بیاندازد.

اما فعلا که میخ آهنین ما در سنگ خارای ایشان رفتنی نیست که نیست

اما من به مبارزه مهاتما گاندی وار خود و بقول اینطرفی ها مبارزه مدنی خویش و در چهارچوب

قانون اداری با انواع و اقسام کارشکنی های وی ادامه میدهم.

ششم:

دفترچه تلفنم را برای پیدا کردن شماره تلفنی مهم باز کردم اما متاسفانه سرتاسر آن پر شده بود از

نقاشیهای خط خطی ، چشم چشم دو ابروی فرزند کوچکم

دیگر فکر نکنم این یکی دفترچه تلفن را دور بیاندازم

خدا پدر تکنولوژی و قرن بیست ویکم را بیامرزد که چیزی به نام آوت لوک و کانتکت لیستش

را خلق کرد

هفتم:

گفتنی زیاد است و وقت من بسیار کم

همین قدر که پس از مدتی به اینجا سر زدم و چند سطری را اینجا نوشتم خوشحالم

فعلا تا بعد

نگاشته شده توسط: diplomat52 | فوریه 1, 2011

بدون شرح

نگاشته شده توسط: diplomat52 | ژانویه 30, 2011

مدیریت پول خرد از نوع ایرانی

فقط یک لحظه فکرشو بکن،

چراغ آمپر بنزینت مدتهاست که روشن شده، میدونی که دیگه داری آخرین قطره هاشو میسوزونی،

 به زحمت خودتو به پمپ بنزین میرسونی ، حداقل خوشحالی که ماشین مردانگی کرده و تو رو

وا نذاشته و به پمپ رسوندتت.اما همین که از توی صف کم جلو میری و به پمپ ها میرسی

با یک نوشته که روی تمام تلمبه ها چسبودن میرسی با این مضمون:

سیستم بانک ملت خراب است

 لطفا زمان سوختگیری از کیف پول و بانکی استفاده نکنید

و مبلغ سوخت را نقدی پرداخت نمائید.!!!

=====

من همیشه عادت دارم که مبلغ کمی پول نقد با خودم حمل و نقل میکنم و همیشه طوری

رفتار میکنم که نیازم به حمل و نقل پول نقد کمتر باشد.فقط خدا را شکر میکنم که آن روز

 من به اندازه یک باک بنزین در کیفم پول بود ولی اگر نمیبود قرار بود چه بلایی

بر سرم بیاید؟

=====

واشکافی ماجرا:

شما اگر با کیف پول بانکی و یا همان مبلغی که در کارت سوخت خودتان ذخیره میکنید

پول بنزین را پرداخت کنید همیشه دقیقا همان مقداری را که سوخت زده اید میپردازید

نه کمتر و نه بیشتر.

اما حتما برای همه شما پیش آمده است که وقتی بنزین زده اید و موقع حساب و کتاب

شده است مبلغ سوخت شما اگر شده باشد 108600 ریال ،و شما 109000 ریال

بپردازید.کارمند پمپ هیچ وقت ختی اگر هم بخواهد نمیتواند با توجه به پول رایج

مملکت بشما 400 ریال الباقی را پرداخت نماید.این اتفاق برای تمام ماشینهای منتظر

در صف هم میافتد و اگربطور میانگین از هر ماشین 500 ریال الباقی در دست کارمند پمپ

بماند و در هر شیفت وی حدود 100 ماشین (که مسلما بسیار بیشتر از این تعداد

و این مبلغ میباشد ) در پایان شیفت میشود 50000 ریال برای هر کارمند پمپ.

قضاوت با خود شما

اینطور که در روز بعد من متوجه شدم این الصاقیه  اصلا ربطی به سیستم

بانک ملت نداشته وندارد.

خود بخوانید حدیث این مفصل را

نگاشته شده توسط: diplomat52 | ژانویه 23, 2011

بهترین گرینه کسب در آمد: «Google AD»

این روزها کمتر کسی را میتوان پیدا نمود (حتی در ایران) که بنوعی دنبال کسب درآمد

از اینترنت نرفته باشد.شاید همه یک چیزهایی در رابطه با سیستم های هرمی و …شنیده

یا روزگاری با آن در گیر شده باشند.

آنها شاید یک سرشان به شامورتی بازی و امروز هستیم وفردا هم همه کرکره ها پائین و

 دیگر هیچ خبری از هیچ کسی نمیتوانستی پیدا کنی اما وقتی که یک پای تجارت اینترنتی

کمپانی گوگل قرار داشته باشد و صحبت از یک تجارت ساده و راحت و بدون دردسر باشد.

شما هم حتما وحتما وسوسه میشوید که وقتهای اضافه خود را برای کسب در آمد بیشتر

و بهتر صرف کنید.

شالوده کار بر اساس کلیک آگهی و تبلیغات سایبری استوار است.

تنها یک مسئله در ایران آن را کمی مشکل نموده است (البته بدون چاره نیست)

آنهم شیوه پرداخت گوگل است که شما باید یک کارت اعتباری بانکی بین المللی داشته باشید.

مانند ویزا کارت یا مستر کارت.

بنظر من شما این کارت ها را نیز میتوانید با اندکی پرس و جوی اینترنتی در همین ایران

خودمان نیز تحویل فیزیکی بگیرید.

برای اطلاع از آخرین اخبار گوگل اد شما میتوانید به این آدرس رفته و از آخرین

تغییرات و سوالات روتینی که امکان دارد در حین کار برای شما پیش بیاید مطلع شوید.

بنظر من یکبار امتحان کردنش ضرر ندارد.

برای دسترسی به سیستم کمک رسانی آنلاین و اطلاع از سوالات روتین به اینجا بروید.

برای دسترسی به انجمن کمک رسانان بر خط به اینجا مراجعه کنید.

و همچنین برای مشاهده ویدئو آموزشی نحوه کار با این سیستم  به اینجا مراجعه کنید.

و سر آخر اینکه برای مشاهده توئیت های  این سیستم نیز میتوانید به اینجا مراجعه

کنید و با دیگر کار بردهای این سیستم آشنا شوید.

Older Posts »

دسته‌ها