<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>دلمشغولیهای روزانه یک دیپلمات &#187; داستانهای خودم</title>
	<atom:link href="http://diplomat52.wordpress.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://diplomat52.wordpress.com</link>
	<description>نوشتن فریاد من است. پس با من همصدا شو...</description>
	<lastBuildDate>Sun, 15 Nov 2009 12:49:16 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='diplomat52.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/d728a7b96befb63813f2275a8572e20a?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>دلمشغولیهای روزانه یک دیپلمات &#187; داستانهای خودم</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>تاریکی ناتمام</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2009/11/03/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2009/11/03/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 08:32:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=1239</guid>
		<description><![CDATA[تخت خوابم که همیشه راحت ترین جای استراحت تو دنیا برام بود دیشب از سنگ هم سخت تر و سفت تر بود
ساعت 3:30 دقیقه صبح بود بارون شدیدی میومد رفتم زیر پتو و سعی کردم که بخوابم اول سعی کردم به صدای بارون گوش کنم ولی صداهای دیگه نمیذاشتن،پتو رو کشیدم بالاتر صدای نفسهای کسی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=1239&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>تخت خوابم که همیشه راحت ترین جای استراحت تو دنیا برام بود دیشب از سنگ هم سخت تر و سفت تر بود<br />
ساعت 3:30 دقیقه صبح بود بارون شدیدی میومد رفتم زیر پتو و سعی کردم که بخوابم اول سعی کردم به صدای بارون گوش کنم ولی صداهای دیگه نمیذاشتن،پتو رو کشیدم بالاتر صدای نفسهای کسی از بقل دستم میومد ولی هیچکس جز من تو خونه نبود.<br />
فکر کردم یا خیالاتی شدم یا دیوارها انقدر نازک هستند که صدای همسایه ها داره میادولی صدا قطع نمیشد بعد که به این صدا عادت کردم حس کردم که یکی داره پاهاشو روی فرش بقل تختم میکشه و میاد به سمت من البته این صدا رو قبلا هم زیاد شنیده بودم تنها کاری که تونستم بکنم از روی پاتختی بقل دستم دستگاه کنترل فشار خون رو برداشتم و بستم به دستم فشارم 8 رو 6 و ضربان قلبم 148 بود یعنی ضربان یک آدم در حال دویدن.<br />
از اونجایی که همیشه سعی میکنم خودم رو قانع کنم پیش خودم گفتم حتما بخاطر نوشیدنیها و غذای شب بوده،دستگاه رو گذاشتم سر جاش و دوباره خودمو کشیدم زیر پتو.<br />
انقدر ترسیده بودم که با وجود اینکه از تشنگی لبهام ترک خورده بود نمیتونستم بلند شم و برم آب بخورم<br />
صدای بارون هم بیشتر میشد و به پنجره اتاقم میخورد،حتی نمیتونستم جهت خوابیدنم رو عوض کنم دستام زیرم بی حس شده بودن خواستم از زیر پتو ساعت ضبط رو نگاه کنم که همون موقع برقها رفت،صدای کشیده شدن پا بیشتر میشد و نزدیکتر به من،حتی یدونه ماشین از توی کوچه رد نمیشد که صداش قاطی صداهای دیگه بشه و این ترس رو کم کنه.<br />
برقها اومد و از سرو صدای ترانسها متوجه اومدنش شدم دوباره پتو رو کشیدم کنار که ساعت رو ببینم ولی دوباره برق رفت!!!<br />
دیگه انقدر هوای اتاق  برام گرم شده بود که به زور میتونستم نفس بکشم ولی حتی نمیتونستم پتو رو از روم کنار بزنم<br />
تا اینکه هوا کم کم روشن شد و تونستم 1 ساعتی بخوابم.<br />
واقعا چرا؟دلیل این همه اتفاق چی میتونست باشه؟</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/1239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/1239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/1239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/1239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/1239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/1239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/1239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/1239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/1239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/1239/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=1239&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2009/11/03/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فرصت استثنایی برای داستان نویسان ایرانی</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2009/10/16/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ab%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2009/10/16/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ab%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 12:14:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=1137</guid>
		<description><![CDATA[انتشارات لایون لونژ، مؤسسه انتشاراتی انگلیسی مستقلی است که به نشر آثار خلاقه (داستان کوتاه، مقاله، شعر) می پردازد. این انتشارات قصد دارد در سال ۲۰۱۰ آنتولوژی دوم خود را که اختصاص به داستان های کوتاه جهان دارد، منتشر کند. آنتولوژی اول در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و به آثارخلاقه نویسندگان اروپایی اختصاص داشت. از برخی از نویسندگانی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=1137&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="margin:0 0 10px;padding:0;">انتشارات <a style="text-decoration:none;color:#1f1a17;" href="http://www.thelionlounge.com/" target="_blank">لایون لونژ</a>، مؤسسه انتشاراتی انگلیسی مستقلی است که به نشر آثار خلاقه (داستان کوتاه، مقاله، شعر) می پردازد. این انتشارات قصد دارد در سال ۲۰۱۰ آنتولوژی دوم خود را که اختصاص به داستان های کوتاه جهان دارد، منتشر کند. <a style="text-decoration:none;color:#1f1a17;" href="http://www.thelionlounge.com/bookshelf.html" target="_blank">آنتولوژی اول</a> در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و به آثارخلاقه نویسندگان اروپایی اختصاص داشت. از برخی از نویسندگانی که آثارشان در این مجموعه منتشر شده بود، قبلاً اثری منتشر نشده بود و نشر اثرشان در این آنتولوژی فرصتی به آن ها داده است تا آثار دیگر خود را به ناشران معرفی کنند.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">این انتشارات حق التالیفی برای آثار منتشر شده در نظر نگرفته است، اما همین انتشار داستان های کوتاه ایرانی در کنار نویسندگان جهانی فرصتی ایجاد می کند تا ادبیات معاصر ایران به خوانندگان غربی معرفی شود. البته حق نشر آثار همچنان متعلق به نویسندگان می ماند و در صورت تمایل می توانند اثر خود را در مجموعه های دیگر منتشر کنند.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">آخرین مهلت ارسال آثار برای ناشر، ۳۱ دسامبر سال ۲۰۰۹ است. سپس آثار مورد داوری قرار می گیرد و با نویسندگان آثار راه یافته به مرحله نهایی برای عقد قرارداد تماس گرفته می شود. برای اطلاعات بیشتر به بخش<a style="text-decoration:none;color:#1f1a17;" href="http://www.thelionlounge.com/submissions.html">ارسال آثار </a>این ناشر مراجعه بفرمایید یا آثار خود را به نشانی ایمیل ناشر (submissions@thelionlounge.com) بفرستید. فقط توجه بفرمایید که برای ارسال آثار برای ناشر، باید حتماً اول آن ها را به انگلیسی ترجمه کنید. چون دبیران تحریریه امکان خواندن آثار شما را به فارسی ندارند. البته در صورت پذیرش اثر شما، کار شما قبل از انتشار حتما ویرایش خواهد شد.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>شرایط پذیرش:</strong></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>- نثر:</strong> حداکثر ۳ داستان کوتاه، هرکدام بیشتر از ۲۵۰۰ واژه نباشد.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>- شعر:</strong> حداکثر ۵ شعر، جمعاً بیشتر از ۵ صفحه نباشد.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">- آثار باید<strong> به زبان انگلیسی ترجمه </strong>و بعد ارسال شوند.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">- <strong>مهلت ارسال</strong> ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">نشانی وب سایت ناشر: <a style="text-decoration:none;color:#1f1a17;" href="http://www.thelionlounge.com/" target="_blank">www.thelionlounge.com</a></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">ایمیل ارسال آثار: <a style="text-decoration:none;color:#1f1a17;" href="mailto:submissions@thelionlounge.com"><strong>submissions@thelionlounge.com</strong></a></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">فرصت را از دست ندهید. آثارتان را در معرض دید جهانیان بگذارید.</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">با درود،</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><a href="http://arashhejazi.com/1388/07/lionlounge/" target="_blank">آرش حجازی</a></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;">=============================</p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>لطفا دوستان دیگر اگر تمایل دارند این متن را در بلاگ خویش قرار داده تا دیگر دوستان هموطن</strong></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>نیز در جریان این فرصت قرار بگیرند.</strong></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>باتشکر:</strong></p>
<p style="margin:0 0 10px;padding:0;"><strong>یک دیپلمات</strong></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/1137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/1137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/1137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/1137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/1137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/1137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/1137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/1137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/1137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/1137/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=1137&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2009/10/16/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ab%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بالهای تاریکی1 (کمیک استریپ)</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2009/09/18/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c1-%da%a9%d9%85%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%be/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2009/09/18/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c1-%da%a9%d9%85%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%be/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 09:30:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=1001</guid>
		<description><![CDATA[ 
وآن هنگام که امواج سرکش بی مهابا خود را بر تن سنگی و خسته صخره ها میکوبند 
جهان بظاهر در آرامشی سکر آور فرو رفته است و این روز را نیز مانند دیگر روزها نمایان میسازد.

اما شاه میداند که بزودی باید با قدرت خداحافظی کند و تاج دولتش را به بیگانه ایی بسی سیاه وتاریک ببخشد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=1001&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p> </p>
<p>وآن هنگام که امواج سرکش بی مهابا خود را بر تن سنگی و خسته صخره ها میکوبند </p>
<p>جهان بظاهر در آرامشی سکر آور فرو رفته است و این روز را نیز مانند دیگر روزها نمایان میسازد.</p>
<p><a href="http://i29.tinypic.com/2a6483l.jpg"><img class="alignnone" title="1" src="http://i29.tinypic.com/2a6483l.jpg" alt="" width="498" height="234" /></a></p>
<p>اما شاه میداند که بزودی باید با قدرت خداحافظی کند و تاج دولتش را به بیگانه ایی بسی سیاه وتاریک ببخشد چرا که اگر به میل خویشتن اینکار را نکند،</p>
<p>قوای تاریکی تمام سرزمینش را به طرفه العینی در خواهد نوردید و یک تن را زنده نخواهد گذاشت!</p>
<p><span id="more-1001"></span></p>
<p><a href="http://i29.tinypic.com/xpr62x.jpg"><img class="alignnone" title="2" src="http://i29.tinypic.com/xpr62x.jpg" alt="" width="379" height="536" /></a></p>
<p>شیاطین در سرزمینهای دور دست توانسته بودند که در دنیای او نفوذ کنند و دریچه ایی برای گذر از دنیای نفرت انگیز خودشان به دنیای زیبای او پیدا کنند .</p>
<p>خبر وقتی بوی رسید او اصلا آنچه را که با چشمانش داشت میدید باورش نمیشد!!!</p>
<p>آن روز قراولان  شتابزده وارد شدند و خبر دادند که موجودی با ظاهری انسانی ولی کاملا با خلق وخو وظاهری عجیب اجازه ورود میخواهد و خود را پیام آور </p>
<p>سرزمین مرگ میخواند!!!</p>
<p>آیا این گستاخ را به داخل رهنمون سازند ؟</p>
<p>شاه بدون درنگ گفت:</p>
<p>هر که میخواهد باشد ، باشد بیاوردیش.</p>
<p>پیک را به داخل آوردند وی اول از هراسان بود و بیشتر توجه به زاویه های تاریک داشت قبل از سلام گفت اجازه میخوام که بدرون سایه برم وبدون اینکه منتظر جواب کسی باشد خود را بدرون سایه تقریبا پرتاب کرد.</p>
<p>یکی از درباریان فریاد زد چرا وی تیغ در دست دارد چرا وی را خلع سلاح نکرده اید؟</p>
<p>و همزمان شمشیر خویش را کشید و بسوی وی رفت اما بیگانه با حرکتی مافوق سریع وی را قبل از رسیدن بوی چند پاره نمود!!!</p>
<p><a href="http://i28.tinypic.com/ab4hv8.jpg"><img class="alignnone" title="3" src="http://i28.tinypic.com/ab4hv8.jpg" alt="" width="238" height="361" /></a></p>
<p>رئیس گارد سریعا خود را بجلو انداخت و رو به همه گفت: این شمشیر به دست وی دوخته شده است و توسط خود وی کنترل نمیگردد!!!</p>
<p>ما هم پس از کشته و زخمی شدن تعدادی نگهبان وقرارول به حرفهای وی باور آوردیم او بما قول داده است که پس از گفتن پیغامش از اینجا میرود و با کسی کاری ندارد.</p>
<p>اما به هر حال همین حرکت کافی بود که تمام حاضرین دست خویش را بروی سلاحهای خویش بحالت آماده باش داشته باشند.</p>
<p>شاه گفت:</p>
<p>غریبه کیستی و پیامت چیست؟</p>
<p>- اینکه من کیستم اصلا اهمیتی ندارد من رعیتی ساده بودم که توسط قدرت دوزخ به این شکل در آمدم</p>
<p>اما پیامم اینست.</p>
<p>پادشاه تاریکی به تاج قدرت تو احتیاج دارد پس آن را یا خودت از سرت بردار یا اینکه وی با لشگریانش و با خونریزی آنرا به چنگ خواهد آورد.</p>
<p>سکوتی بس عجیب همه جارا در برگرفته بود.</p>
<p>شاه پوز خندی زد و گفت:</p>
<p>- این پادشاه تاریکی الان کجاست که تا امروز ما از وی و سرحداتش بیخبر بودیم؟</p>
<p>بیگانه بدون هیچ سخنی با شمشیرش  گوشه ران خویش را با زخمی عمیق برید و دست خویش را درخون خود فرو برد </p>
<p>و با خون خویش بر روی دیوار شروع به ترسیم خطوطی متقاطعی کرد</p>
<p>خطوطی  بس غریب ولی جاندار!</p>
<p><a href="http://i30.tinypic.com/2yuwnlx.jpg"><img class="alignnone" title="4" src="http://i30.tinypic.com/2yuwnlx.jpg" alt="" width="238" height="361" /></a></p>
<p>تصاویر جان میگرفتند و چهرهایی از میان آن رشته های خونی داشت شکل میگرفت</p>
<p>تصاویر تکان دهنده ایی بود.</p>
<p>اول  جادو گر فرتوتی دیده شد که  بر روی کتابی بس کهن تر از عمر همه سرزمینهایی که میشناخت خم شده است و با دستش حرکات خاصی را آگاهانه وهدفمند انجام میدهد</p>
<p>و زیر لب اورادی را زمزمه میکند کتاب  ومیز زیر آن بلرزه در آمد و کم کم صدای زمزمه جادوگر به فریاد های عجیب وغریبی تبدیل گردید.</p>
<p>و پس آن بود که برقی عجیب در آسمان ظاهر گشت و  بر تخته سنگ کنار وی اصابت کرد.و آنگاه بود که همه جا لرزید و همان تخته سنگ شروع به رشد نمود و </p>
<p>تبدیل به کوهی بزرگ گردیدو مایعی از آن شروع به فوران کرد سرخ رنگ!</p>
<p>و پس ازآن بود که چهرهایی شیطانی بر بالای کوه ظاهر گردید و شروع به خواندن طلسمی بس کهن نمود.</p>
<p>وبا غرش رعد دیگری از شکاف کوه فردی با قایقی که بروی این دریای خون میراند ظاهر گردید.</p>
<p>و پیک در این زمان بود که با نفسی به شماره افتاده گفت این فرزند شیطان است و خواهان تاج نور شماست</p>
<p>و در اینجا از شدت بیحالی و بیخونی بزمین درغلتید!!!</p>
<p><a href="http://i31.tinypic.com/2hsbz8y.jpg"><img class="alignnone" title="5" src="http://i31.tinypic.com/2hsbz8y.jpg" alt="" width="278" height="421" /></a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/1001/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/1001/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/1001/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/1001/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/1001/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/1001/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/1001/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/1001/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/1001/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/1001/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=1001&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2009/09/18/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c1-%da%a9%d9%85%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i29.tinypic.com/2a6483l.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i29.tinypic.com/xpr62x.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i28.tinypic.com/ab4hv8.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">3</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i30.tinypic.com/2yuwnlx.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">4</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i31.tinypic.com/2hsbz8y.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">5</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ارثیه شوم</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2009/02/11/%d8%a7%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%85/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2009/02/11/%d8%a7%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 08:27:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=699</guid>
		<description><![CDATA[اینم داستان من که قرار بود در مسابقه ای شرکت کنه!
موضوع اون مسابقه این بود :
کسی قصد کشتن تو را دارد.
=========================================
اولش فکر کنم با یک زکام ساده شروع شده بود
اما این زکام و عوارضش که روز بروز وکم کم داشت بیشتر میشد منو نزدیک یکسال بود که اسیر خودش کرده بود
الان جوری شده که بشدت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=699&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>اینم داستان من که قرار بود در مسابقه ای شرکت کنه!</p>
<p>موضوع اون مسابقه این بود :</p>
<p><strong><em>کسی قصد کشتن تو را دارد.</em></strong></p>
<p><em>=========================================</em></p>
<p>اولش فکر کنم با یک زکام ساده شروع شده بود</p>
<p>اما این زکام و عوارضش که روز بروز وکم کم داشت بیشتر میشد منو نزدیک یکسال بود که اسیر خودش کرده بود</p>
<p>الان جوری شده که بشدت لاغر شدم و ضعیف از اون قیافه دلبر وفتان تقریبا چیزی باقی نمونده و روز بروز هم دارم بیشتر تحلیل میرم</p>
<p>پدرم بخاطر کارش اکثرا روی کشتی بسر میبره و در خانه من هستم ونامادریم</p>
<p>زن بسیار خوبیه وبسیار خوب وعالی از من پرستاری میکنه اجازه نمیده من تختخوابمو ترک کنم وهمش میگه که تو باید فقط استراحت کنی و وزودتر خوب بشی وتا وقتی که پدرت برمیگرده تو رو صحیح وسالم تحویل بگیره</p>
<p>حتی اجازه نمیده برای دکتر رفتن از خونه برم بیرون برام همیشه دکتر میاره توی خونه</p>
<p>این دفعه آخری که دکتر اومده خونه پریشون بود و هی داشت نبض منو میگرفت این دفعه هم ازم خون گرفت که ببره ازمایشگاه دیگه شدم یک موش آزمایشگاهی!!!</p>
<p>هفته یکی دوبار این دخترک کارگر میاد توی خونه برای نظافت و رفت وروب </p>
<p>حقیقتا اون شده واسطه من ودنیای بیرون یک جورایی بهش وابسته شدم</p>
<p>گاهی وقتی یواشکی بهش پول میدم و اون برای من وقتی که میاد شکلاتی یا بیسکوئیت های دلخواهم رو برام میاره</p>
<p>این دفعه که اومد بیشتر توی اتاق من بود چون نامادریم رفته بود بیرون خرید و من واون داشتیم باهم صحبت میکردیم ازم پرسید:<br />
تو چرا اینقدر مریضی؟ هر وقت اومدم تو بیحال ورنجور توی تختخواب افتاده بودی و نا نداشتی جریان چیه تعریف کن برام ببینم چته؟<br />
ومن هم جریان بیماریم رو از اول تا به امروز براش شرح دادم و گفتم که دکتر میگه من سل گرفتم و ادامه ماجرا<br />
با تعجب بمن نگاهی کرد وگفت:<br />
سل گرفتی؟ این چه سلی است که تو هیچ وقت سرفه نمیکنی و هیچ لخته خونی هم بالا نمیاری ؟<br />
گفتم:<br />
منم به دکتر همینو گفتم منتها دکتر میگه تو بنوع خاصی دچار شدی که نه واگیر داره ونه خونی منتها این ویروس الان به جای دیگه ایی از بدنت حمله کرده وداره تو رو تحلیل میبره</p>
<p>اون گفتش:<br />
عجیبه برام ولی حتما اونها درست میگن چون اونها دکترن دیگه!!!<br />
و بقیه صحبتهامون به چیزهای عادی گذشت<br />
هفته بعد اون اومد و لی داخل اتاق من اصلا با من صحبتی نکرد و کارشو انجام داد و فقط به یک سلام وخداحافظ عادی اکتفا کرد برام تعجب آور بود نوع نگاهش تغییر کرده بود و رفتاراش همه با عجله و با دزدیدن نگاه همراه بود<br />
نامادری هم طبق معمول وقتی که کسی میومد خونه اکثرا میومد توی اتاق من و با من مشغول به صحبت میشد<br />
موقع رفتن پیشخدمت اومد و شروع کرد به مرتب کردن متکای من و همینطوری که داشت منو سرجام برمیگردوند که تکیه گاهم درست بشه زیر گوشم دوبار سریع تکرار کرد:<br />
دستشویی زیر سیفون دستشویی زیر سیفون<br />
و منو با یک قیافه متعجب تنها گذاشت ورفت !!!<br />
بهر حال اون موقع نمیتونستم برم دستشویی ولی دلم حسابی به شور زدن افتاده بود و دلم میخواست بدونم که منظور مستخدمه از این حرفش چی بوده میخواستم اول به مادر ناتنیم بگم منتها این فکر به ذهنم خطور کرد که اگر این مستخدمه میخواست اون بفهمه که نمی اومد اینطور یواشکی و در گوشم اینو تند بگه و امروز اینهمه اضطراب داشته باشه؟<br />
بیکباره این دلشوره من جاشو کم کم به یک ترس بزرگ تر داد و کمی به حرفهای اون دفعه اش فکر کردم راست میگفت چرا من نه سرفه ایی میکنم که سرفه باشه و نه خونی بالا میارم ؟<br />
توی همین فکرها بودم که یکباره مادر ناتنیم بلند شد و گفت خوب من برم دستشویی و زودی برمیگردم پیشت<br />
من تند وبریده وبریده گفتم: وای نه خواهش میکنم اجازه بده من برم حالم یک دفعه ایی خیلی بد شد<br />
اون با تردید و متعجب منو نگریست و با حرکت سر گفت باشه!!!<br />
منم با هر بدبختیی که بود بلند شدم وبه دستشویی رفتم<br />
ترسم بیشتر از این بود که اگر اون میرفت دستشویی چیزی رو میدید که نباید میدید<br />
در رو بستم و شروع کردم به گشتن زیر سیفون توالت رو نخیر پشتش چیزی نبود که نبود تا حتی درش رو هم برداشتم وتوش رو هم نگاه کردم خبری نبود که نبود<br />
این کار وتلاش برای من بسیار طاقت فرسا بود نفس زنان روی توالت نشستم ونفسی تازه کردم در فکر بودم وبه دستشویی خیره شده بودم یکباره چیزی رو فهمیدم دستشویی دوتا سیفون داره یکی مال توالت یکی هم مال روشویی بلند شدم و زیر دسشویی رو شروع کردم به جستجو و در ست پشت اون سیفون یک کاغذ لوله شده کوچولو رو که بسیار هم ریز روش نوشته شده بود پیدا کردم از خوندن چیزهای روی اون چشمام گرد شده بود و ترسم شدت گرفت<br />
بی اختیار بروی فرنگی خزیدم و سعی کردم چیزایی رو که دارم میخونم دوباره حلاجی کنم<br />
دوباره کاغذ رو باز میکنم ومیخونمش:<br />
من با دختر همسایمون که یک پرستار است صحبت کردم و احوالات تو رو شرح دادم براش اون میگه همچین بیماریی با این مشخصات اصلا وجود نداره من به مریضی تو مشکوکم مواظب خودت باش بعدا باهم صحبت میکنیم سعی کن برای دفعه بعد برای من اسم داروهایی رو که مصرف میکنی بنویسی<br />
بیکباره دیدم در توالت رو میزنن زن پدرم بود میگفت حالت خوبه نمیخوای بیای بیرون؟<br />
سریع کاغذ رو یکبار دیگه بدقت خوندم و بعد ریز ریزش کردم و ریختمش توی توالت وسیفون رو روش کشیدم<br />
و با ترس ولرز اومدم بیرون وبا لکنت گفتم:<br />
ببخشید حالم یک هو بهم ریخت.و با اضطراب بسیاری رفتم بسوی اتاقم<br />
دیگه به همه چی داشتم با دید دیگه ایی نگاه میکردم بی اختیار بظرف دارو هام نگاه کردم<br />
اینها رو اینطوری هیچ وقت نگاه نکرده بودم و داشتم اسمهاشونو که تقریبا هیچ وقت بهشون دقت نکرده بودم داشتم این دفعه میخوندم<br />
شیشه شربتی دستم بود که یک دفعه دستی رو روی شونه ام احساس کردم و یک متر پریدم روی هوا<br />
زن پدرم بود گفت:<br />
چرا نمیری توی رختخوابت؟<br />
با تته وپته گفتم<br />
هیچی میخواستم ببینم از این شربت بد مزهه چقدر دیگه ازش مونده و کی تموم میشه این لعنتی؟<br />
همونطوری که دستش روی شونه من بود منو بطرف رختخوابم هدایت کرد و با لبخندی محبت آمیز گفت:<br />
تا هر وقت که تو خوب بشی عزیزم<br />
و با محبت روی منو پوشوند و گفت:<br />
حالا من برم برات سوپتو آماده کنم وبیارم عزیز من بخوره<br />
بشدت دل دل میزدم و داشتم از شدت هم ترس وهم شک میمردم<br />
دیگه به هیچ چیز اطمینان نداشتم<br />
راستی چرا این بیماری من خوب نمیشد؟<br />
چرا این همه مدت طولانی شده بود؟<br />
و هزار رو صد تا چرای دیگه که توی ذهن من میچرخید!!!<br />
شروع کردم به بررسی اوضاع و حلاجی ماجرا از ابتدا تا کنون<br />
من مریض شدم مثل همیشه که سرما میخوردم درست بعد از اون راهپیمایی وخریدی بود که رفته بودم بیرون روزهای اول بهار بود و یکدفعه رگبار شدیدی گرفت منم هیچ بالا پوش مناسبی نداشتم<br />
شده بودم مثل یک موش آبکشیده<br />
باد هم که میومد این شد که شروع بیماری من رقم خورد چیز دیگه ایی یادم نمیاد که عقلا وحکما بتونه روی تندرستی من تاثیر گذاشته باشه<br />
بعد از اون بود که من شروع بتب عجیبی کردم و افتادم توی تخت خواب شب خیلی حالم بد بود برای همین زن پدرم که نمیتونست منو به جایی برسونه زنگ زد به یکی از دوستان دکترمون واون خودشو به بالین من رسوند یک نفر دیگه هم با دکتر بود اونشب که منو اون هم معاینه کرد یادمه من داشتم توی تب میسوختم وهذیون میگفتم و اون دکتر ها هم باهم مشاجره میکردند زن پدریم هم گاهی وقتی یک چیزی میگفت اما اینکه این صحبتها چی بود وبرای چی بود نه یادم میمومد ونه با این حال نذارم میتونستم چیزی ازش بیادم بیارم<br />
ومتاسفانه همین ترسم رو بیشتر میکرد<br />
چرا اونها باهم بحث میکردند؟<br />
چرا مثل بچه آدم منو دکتر نمیبردند ودکتر بخانه ما می آمد؟<br />
و بعبارتی چرا من در خانه محبوس بودم؟<br />
و خیلی چرا های دیگری که ذهن مریض مرا بخودش مشغول میکرد.<br />
زن پدرم با یک ظرف سوپ داغ به داخل اتاق اومد.دیگه واقعا میترسیدم که چیزی رو بخورم<br />
تقریبا با کنار گذاشتن چند در جریان کوچیک وبزرگ در این مدت بیماری و این یادداشت امروز من به یقین کامل رسیده بودم که توطئه ایی برای کشتن من در کاره<br />
چرا؟<br />
چون مادرم موقع مرگش برام ارثیه کلانی از املاک پدریش بجا گذاشته بود که آتیه منو تامین کنه.همین خودش کلی انگیزه بود برای کشتن واز سر راه برداشتن من !!!<br />
بشدت بعد از این حرکات اکروباتیکی که انجام داده بودم احساس ضعف میکردم وگرسنگی منتها از ترسم جرات لب زدن به سوپ رو نداشتم این وهم برم داشته بود که ممکنه همین نا مادری من برای اینکه خودش رو هم از شر من راحت کنه و هم اینکه به ارثیه من برسه یک چیزی توی غذام میریزه که من کم کم مسموم بشم وبمیرم و اون در عین منتهای تقصیر بیگناه ومثل یک قدیس جلوه کنه.</p>
<p>مونده بودم که چیکار کنم برای همین بیحالی رو بهانه کردم وازش خواهش کردم که یک چند دقیقه دیگه بهم غذا رو بده</p>
<p>دوباره دستشوئی رو بهانه کردم و راهی دستشوئی شدم</p>
<p>نیاز به فکر کردن داشتم</p>
<p>و کجا فعلا بهتر از اینجا؟</p>
<p>باید یک نقشه میریختم که در عین عدم بر انگیختن شک کسی بتونم از این جریانات هم سر در بیارم وهم اینکه خودمو خلاص کنم</p>
<p>برای اولین کار تصمیم این بود که برم این سوپه رو بخورم چون اگر قرار به مرگ تدریجی بود با این یک کاسه سوپ هم بلایی بدتر از اینی که هست سرم نمیاد</p>
<p>بعد از اون باید بفکر دزدیدن خوراکی از آشپزخونه میوفتادم</p>
<p>چیزایی رو برمیداشتم وبرای خودم ذخیره میکردم که نه شک کسی رو بربیانگیزه و نه ضرری برام داشته باشه رو پیدا کنم</p>
<p>اولین وبهترین چیز که بنظرم رسید نون بود</p>
<p>یک مقداری هم بیسکوئیت بد نبود باید تعاملاتم رو هم با مستخدمه بیشتر میکردم وترغیبش میکردم که برام از بیرون چیزی بخره بیاره بذاره توی خونه</p>
<p>بعد از گرفتن این تصمیمها از دستشوئی بیرون اومدم و از همون لحظه شروع کردم به اجرای نقشه ام</p>
<p>کارم این شده بود که شبانه به آشپزخانه میرفتم و خوراکی میدزدیدم و علاوه بر اینکه شبانه میخوردم ومقداری هم در اتاقم مخفی میکردم</p>
<p>ار تباطم را با مستخدمه از طریق همان کانال زیر سیفون تقویت کردم و برایش نقشه های خود را شرح دادم</p>
<p>حال بگذریم که با چه ترفندهایی که من غذاهای خود را نمیخوردم وداروها را نیز در یک کلام  کلا بیخیال شده بودم</p>
<p>البته گفتنش بسیار ساده است ولی انقدر در فرو بردن انگشت خود در حلقم وتحریک معده به نشان دادن ریفلکس بازگشت دادن محتویاتش استاد شده بودم که حدی نداشت</p>
<p>از یک طرف میخوردم واز سوی دیگر سریع دستشوئی و تحویل هر آنچه که خورده بودم </p>
<p>کم کم احساس میکردم که حالم قدری بهبود یافته است</p>
<p>حتی زن پدرم هم متوجه بهبود من شده بود و خوشحال بود این مسئله با تصوری که من ازش داشتم برام غریب مینمود</p>
<p>بعد از تقریبا دوهفته نوبت چک آپ ویزیت دکتر من شده بود دکتر مثل همیشه آمد و نبض مرا گرفت و حالات واحوالات مرا سنجید</p>
<p>کمی پریشان مینمود دکتر و فقط شنیدم که زیر لب تکرار میکرد که یک چیزی درست نیست!!!</p>
<p>چه چیزی درست نبود </p>
<p>در حین کار به قیافه زن پدر خویش نگاه میکردم و میدیدم که آشکارا خشنود است و ابائی هم از نشان ندادن خشنودی من از بهبودی به دکتر ندارد</p>
<p>نمیتوانستم که قضیه را درست تجزیه وتحلیل کنم</p>
<p>آخه چرا مگر زن پدر من خواهاناز سر راه ببرداشتن من نبود؟</p>
<p>قضیه درست مینمود ولی بعضی جاهاش لنگ میزد از همون غذایی که برای من میپخت گاها هم من دیده بودم که میخورد</p>
<p>و این شادی از بهبود من و عدم پنهان ساختن آن اصلا با قضیه جور در نمیآمد</p>
<p>اما از این طرف پریشانی دکتر جور خاصی مینمود </p>
<p>دکتر وسایل خود را جمع کرد و رو بما گفت من باید بروم اما زود برمیگردم تا از شما یک سری خون بگیرم وبرای آزمایش ببرم</p>
<p>آزمایش؟ آزمایش برای چی؟</p>
<p>ایشان کمی اون پارامترهای درمان را ندارند و من بشدت نگرانم</p>
<p>خدانگه دار </p>
<p>و دکتر رفت </p>
<p>من کاملا جهت دار پرسیدم:</p>
<p>این چرا از دیدن حال خوش من و بهبودی من  اینطور ناراحت شد؟</p>
<p>نمیدونم والله منم از همین تعجب کردم</p>
<p>و این لحن جواب و خود این پاسخ منو بیشتر به شک انداخت!!!</p>
<p>دکتر بعد از ساعتی برگشت و با لوازم خاصی که آورده بود از من کمی خون گرفت و حتی کمی نمونه ادرار را نیز گرفت وبا خود برد و گفت نتیجه قطعی را طی چند روز آینده به اطلاع ما میرساند</p>
<p>باید با یکی مشورت میکردم</p>
<p>و چه کسی بهتر از مستخدمه</p>
<p>انتظار تا رسیدن روز کاری وی بسیار سخت بود ولی چاره ایی نداشتم</p>
<p>بالاخره آن روز نیز رسید</p>
<p>و من  با او توانستم در یک فرصت طلائی مشورت کنم</p>
<p>ماوقع و حدسیات خود را برایش شرح دادم</p>
<p>اون نیز گفت باید با همان دوست پرستارش مشورت کند</p>
<p>و من گفتم که تا هفته دیگر که او دوباره میآید وقت ندارم</p>
<p>و او گفت که امروز یک چیزی از وسایلش را در اتاق من جا میگذارد و فردا به بهانه برداشتنش به </p>
<p>اینجا بازمیگردد و جواب مرا میدهد</p>
<p>واو کیفش را در منزل ما جا گذاشت و رفت </p>
<p>فردا که برگشت و گفت که دوست پرستارش با توجه به گفته ها و داروهایی که من قبلا مصرف میکردم</p>
<p>گفته است که به احتمال زیاد این اثرات از همان داروها بوده است و احتمال نمیدهد که از غذاها باشد</p>
<p>باید تصمیم خودم را میگرفتم دکترامروز یا فردا بود که با جواب آزمایشات برگردد</p>
<p>پس دل را بدریا زدم و تصمیم گرفتم که با زن پدرم صحبت کنم</p>
<p>بنابراین در اولین فرصت مناسب با او مسئله را مطرح کردم و فقط به وی گفتم که از خوردن داروها مدتیست که سرباز زده ام و دیگر آنها را نمیخورم</p>
<p>واکنشش برایم بسیار حیرت انگیز بود بشدتت عصبانی شد!!!</p>
<p>و مرا بسختی دعوا نمود و گفت که میدانی که چند ماه است که دارد بخودش سختی میدهد و مرا تیمار میکند که من بهبود بیابم</p>
<p>برای او اصلا این قضیه مهم نبود که من بهبودی پیدا کردم و مرا همش شماتت میکرد</p>
<p>واقعا گیج شده بودم </p>
<p>آخر چرا؟</p>
<p>باز دوباره همه شکها به سر حانه اول برگشت</p>
<p>دکتر هم همان عصر آمد و با وی بطور خصوصی صحبت کرد و آنطور که صدای نجوای آنها بگوش میرسید دکتر نیز بشدت عصبانی شده بود</p>
<p>دکتر بنزد من آمد و با اخم گفت چرا داروهاتو نخوردی؟</p>
<p>میدونی با خودت داری چیکار میکنی؟</p>
<p>واقعا شوکه شده بودم انتظار نداشتم که زن پدرم به دکتر این مسئله را بگوید!!!</p>
<p>ترجیح دادم جوابی ندهم</p>
<p>دکتر دوساعت منو موعظه کرد و از پروسه درمان برایم داد سخن داد</p>
<p>و سر آخر هم  گفت از این به بعد برایت سرم تجویز میکنم که دیگر نتوانی اونو پس بیاری!!!</p>
<p>و همونجا بالای سرم ایستاد تا سرم تمام شد</p>
<p>دوباره همان رخوت وسستی مرا در برگرفت منتها کمی بیشتر چون هم دوزاج ان را بالا برده بودند وهم دکتر کمی داروی خواب آور داخل آن تزریق نموده بود که</p>
<p>من دیگر هوس وخیال خامی بسرم نزند</p>
<p>دیگر بار اختیار اوضاع از دستم خارج شده بود منتها این دفعه خیلی بدتر چرا که دشمنانم حالا دیگر دست مرا خوانده بودند</p>
<p>بنابراین خودم را فعلا بدست تقدیر سپردم</p>
<p>صبح فردا از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که از خانه فرار کنم</p>
<p>بنابراین بدون اینکه به زن پدرم خبر بدهم که بیدار شده ام از جای خود برخواستم و بی سر وصدا از توی کیفش هر چه پول داشت با موجودی قلک خودم را برداشتم و بی سر وصدا </p>
<p>از منزل خارج شدم</p>
<p>بعد از سوار شدن بر تاکسی درست نقطه مقابل شهر را آدرس دادم وهدفم فقط این بود که هر چه بیشتر از خانه دور شوم بعد از چند دقیقه دوباره مسیرم را به راننده تاکسی گفتم منتها اینبار بوی گفتم برو</p>
<p>ایستگاه راه آهن</p>
<p>راننده تغییر مسیر داد و مرا به ایستگاه رساند</p>
<p>تصمیم خودم را گرفتم وبلیطی به مقصد شهری که در آنجا خاله ام زندگی میکرد ابتیاع نمودم</p>
<p>و ساعاتی بعد در درون قطار بودم و عازم شهر دیگر</p>
<p>شب هنگام بود که به منزل خاله رسیدم خاله در منزلش نبود میدانستم که او سرکار میرود ولی محل کارش را بلد نبودم</p>
<p>پس چاره ایی جز انتظار نداشتم </p>
<p>خلاصه بعد از مدتهای مدیدی انتظار خاله ام از سرکار آمد و وقتی مرا دید شگفت زده شد</p>
<p>بمنزلش رفتیم و من جریان را برای وی شرح دادم وی حقیقتا شگفت زده شده بود</p>
<p>شامی فراهم آورد و دورهم خوردیم بعد هم جا گسترد و مرا بخواب دعوت کرد</p>
<p>صبح با صدای صحبت چند نفر از خواب بیدار شدم</p>
<p>وای خدای من دکتر و زن پدرم بودند که در بالای سرمن نشسته بودند</p>
<p>دکتر بمحض بیدار شدن من یک آمپول بمن تزریق کرد و مرا باز بیحال تر کرد</p>
<p>آنها مرا با چشمانی ناباور که به خاله ام دوخته بودم تا ماشین همراهی میکردند</p>
<p>هنگامی که از جلوی خاله ام رد میشدم فقط به او گفتم:</p>
<p>چرا آخه چرا؟</p>
<p>واو نگاهش را بزمین دوخت</p>
<p>در راه زن پدر من برایم با عصبانیت شرح داد که همان دیروز صبح با خاله ات صحبت کرده واو را درجریان گذاشته است</p>
<p>و او نیز همان شبانه که برای تهیه غذا بیرون رفته بود بما خبر داده بود و ما همان شب حرکت کردیم بسوی تو!!!</p>
<p>این دیگر چه بدبختی بود که نصیب من شده بود.</p>
<p>در طول راه همش داشتم به ربط این قضایا به هم دیگر فکر میکردم این چه چیزی بود که همه از آن خبر داشتند و همه دست اندر کار آن بودند</p>
<p>باز همان کرختی واز خود بیخود شدگی داشت مرا در بر میگرفت</p>
<p>سعی کردم با ان مبارزه کنم و هوشیاری خود را از دست ندهم</p>
<p>از سرعت ماشین کاسته شد و من با چشمانی نیمه باز دیدم که در جلو ترافیک شده است</p>
<p>کامیونی با چند سواری تصادف کرده بود و چند نفر کشته ومجروح داده بود</p>
<p>نیروهای امداد و پلیس هم بودند وای چه صحنه ایی بود</p>
<p>خیلی بد بود صحنه های بسیار رقت انگیزی بود دکتر به زن پدر من گفت چقدر پلیس اینجاست</p>
<p>واو نیز گفت آره خیلی پلیس زیاده</p>
<p>حالا این همه پلیس اینجا چی میخوان</p>
<p>و این کلمه پلیس بود که همش توی ذهن بیمار من تکرار میشد و من درکش نمیکردم</p>
<p>ولی بازم نمیدونم کجای ذهنم به این کلمه واکنش نشون داد</p>
<p>و دوباره وزیر لب بطوری که فقط خودم شنیدم گفتم پلیس</p>
<p>آره پلیس خودشه مگر اینها منو بتونن نجات بدن</p>
<p>و بیکباره در ماشین رو باز کردم و خودمو بیرون پرتاب کردم</p>
<p>ودر حالی که روی آسفالت خیابون قل میخوردم صدای ترمز شدید ماشینی رو بالای سرم شنیدم  و وقتی چشمامو باز کردم</p>
<p>یک سپر بزرگ ماشین دیدم که بالای سرم بود و من تقریبا زیرش بودم راننده بیرون پریده بود و مردم هم دورمن جمع شده بودن</p>
<p>وپلیس هم اومد </p>
<p>جمعیت شکافته شد و یک افسر پلیس جلو اومد و گفت اینجا اصلا معلوم هست چه خبره؟</p>
<p>یکی به اون کادر اورژانس که اونجا هستن بگه بیاین اینجا</p>
<p>و مرد راننده برای همه داشت توضیح میداد که این یارو خودشو از توی ماشین یک دفعه پرت کرد بیرون</p>
<p>دکتر دستش رو بالا برد و گفت سرکار من یک پزشکم اینهم کارت شناسائی منه نیازی به کادر پزشکی اورژانس نیست</p>
<p> ایشون مریض من هستن و اجازه خواست که منو معاینه کنه</p>
<p>افسر پلیس بهش اجازه معاینه منو داد</p>
<p>ودکتر بالای سر من اومد و در گوش من گفت اگر صدات دربیاد عوضی همینجا میکشمت و تو دیگه فردا رو نمیبینی</p>
<p>و من دیگه همه چی برام مسجل شد که واقعا من اشتباه نمیکردم و توطئه ایی در کار بوده</p>
<p>ملتمسانه رو مو به اینطرف واونطرف چرخوندم وبه قیافه های اطرافیانم نگرستیم</p>
<p>هیچکس حواسش نبود ولی دیگه فهمیدم که این آخرین شانس منه</p>
<p>برای همین پاچه شلوار پلیس رو گرفتم و بطرف خودم کشیدمش </p>
<p>پلیس متوجه من شد وگفت چیه چی میخوای بگی</p>
<p>بهش اشاره کردم که سرشو بیاره نزدیک تر و دم گوشش گفتم </p>
<p>میدونی من برای چی از ماشین پریدم بیرون</p>
<p>نه؟</p>
<p>این دکتر ونا مادری من دستشون توی کار کشتن من است و میخوان منو سربنیست کنن و ارثیه ایی که از مادرم بهم ارث رسیده رو بالا بکشن</p>
<p>پلیس کمی حیرت کرد ولی من دوباره یقه شو چسبیدم وگفتم</p>
<p>ببین من مرض نداشتم خودمو اینطوری بندازم از ماشین بیرون و خطر کنم فقط میخواستم که به یک پلیس بگم که منو نجات بده</p>
<p>دکتر مودبانه از پلیس اجازه خواست که باهش صحبت کنه</p>
<p>و بهش گفت </p>
<p>جناب عرضی داشتم</p>
<p>ایشون از یک نوع بیماری روانی خاص رنج میبرن و معتقد هستن که کسانی قصد جون ایشون رو دارن</p>
<p>و لی شما باید توجه داشته باشید که ایشون &#8230;..</p>
<p>بقیه شو دیگه نشنیدم چون هم دکتر صداشو پائین اورده بود و هم از من دور تر شده بودن</p>
<p>وفقط میدیدم که افسر پلیس داره سرشو بنشانه تاسف تکون میده ولبشو گاز میگیره</p>
<p>بعد از مدتی دکتر به طرف من اومد وبا مهربانی کاملا تصنعی منو بلند کردو  به طرف ماشین برد</p>
<p>و براه افتادیم و من فقط از شیشه عقب به افسر پلیس مینگریستم و میگریستم</p>
<p>دیگر از صحبتهای گذشته خبری نبود و فقط نگاه خشمگین دکتر بود که مرا از داخل آئینه مینگریست</p>
<p>و من فقط ارام میگریستم و دیگر به چیزی اهمیت نمیدادم</p>
<p>دارو دیگر کاملا اثر خود را کرده بود و مرا بعد از آن همه تقلای جانفرسا داشت بخواب میبرد</p>
<p>و من در میان خواب وبیداری فقط دو چراغ گردان ابی و قرمز را دیدم که بالای یک ماشین بود و در میان ان ماشین یک چهره اشنا نشسته بود</p>
<p>و داشت به دکتر اشاره میکرد که برود در گوشه جاده</p>
<p>بعد از آن بود که من با لبی خندان گذاشتم که دارو اثر خود را بکند و مرا خوابی شیرین برباید.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/699/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/699/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/699/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/699/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/699/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/699/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/699/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/699/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/699/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/699/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=699&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2009/02/11/%d8%a7%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سرزمین رویا ها 3 اقیانوس نهنگهای شناور</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2008/12/14/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7-3-%d8%a7%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b3-%d9%86%d9%87%d9%86%da%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2008/12/14/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7-3-%d8%a7%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b3-%d9%86%d9%87%d9%86%da%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 18:28:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=377</guid>
		<description><![CDATA[
ایستادن در آنجا دیگر فایده ایی نداشت
رو به جهتی که دخترک اشاره کرده بود کرد و براه افتاد
آواز با اینکه از دخترک خیلی دور شده بود همچنان همانطور وبا همان کیفیت بگوش او میرسید
بیادش آمد که گرسنه بود وخسته به اطراف نگاهی انداخت  درختی را نشان کرد و بطرف آن رفت  و در پای آن
نشست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=377&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://www.gigaimage.com/images/i2wry9ggixdwf2eydy47.jpg"><img class="alignnone" title="1" src="http://www.gigaimage.com/images/i2wry9ggixdwf2eydy47.jpg" alt="" width="352" height="281" /></a></p>
<p>ایستادن در آنجا دیگر فایده ایی نداشت</p>
<p>رو به جهتی که دخترک اشاره کرده بود کرد و براه افتاد</p>
<p>آواز با اینکه از دخترک خیلی دور شده بود همچنان همانطور وبا همان کیفیت بگوش او میرسید</p>
<p>بیادش آمد که گرسنه بود وخسته به اطراف نگاهی انداخت  درختی را نشان کرد و بطرف آن رفت  و در پای آن</p>
<p>نشست  سرش را بپائین انداخته بود و زمین را مینگریست که دید کسی ب آرامی بپشت او میزند و او را میخواند</p>
<p>بپشت خویش نگریست دید درخت است که با خه ایی بنرمی او را صدا میکند و سعی میکند که توجه وی را جلب نماید</p>
<p>درخت وقتی دید که او را متوجه خویش نموده است شاخه های دیگری پائین آورد که بروی هر شاخه اش یک نوع میوه بود</p>
<p>روی یکی سیب دیگری موز !!! وآن یکی هلو و&#8230;..</p>
<p>باخودش گفت : دخترک میگفت اینجا سرزمین رویاهاست ولی دیگه مسئله رو کاملا برام شرح نداده بود که رویا برابر است با بهشت!!!</p>
<p>از هر کدام مقداری چید و شروع کرد به خوردن از بس گرسنه اش بود نمیفهمید که چگونه میخوردبمحضی که پوست موز را بروی زمین گذاشت</p>
<p>موجوداتی بسیار کوچک وبامزه به آن نزدیک شدند و بعد از اینکه مطمئن شدند که او دیگر آنرا زباله محسوب میکند </p>
<p>آنرا مانند موریانه ها جویدند و سطح زمین را پاک نمودند.</p>
<p>به درخت تکیه داد درخت مطابق با حالت وی تغییر حالت داد و سعی نمود تکیه گاه بهتری را برای وی فراهم نماید</p>
<p>کم کم پلکهایش سنگین شد و بخوابی عمیق فرو رفت</p>
<p>درخت منتظر ماند تا وی بخوابی عمیق فرو برود آنگاه شاخه هایش به آرامی به زیر وی فرستاد</p>
<p>و وی را به بالای شانه هایش برد و در بستری از برگهای گرم ونرم وی را جای داد ورویش را نیز با برگ پوشانید</p>
<p>بخاطر خستگی از کار روزانه و مخصوصا آن بیگاری نیمه شبان خوابش بقدری سنگین شده بود که حد نداشت</p>
<p> آن موسیقی آرامش بخش و آن میوه های تازه و خوشمزه وهمینطور گرمی ونرمی رختخوابش نیز بی تاثیر درخلق این موقعیت نبودند</p>
<p>===========================</p>
<p>از خواب بیدار شد اول کمی طول کشید تا موقعیت خود را درک کند درخت که متوجه شده بود</p>
<p>که میهمانش بیدار گشته است به آرامی شاخه های خود را بطوری که بوی صدمه ای نخورد از دور وبر وی دور کرد</p>
<p>و به آرامی وی را از روی دوش مهربان خود پائین آورد و بروی زمین قرارش داد دخترک  رو بدرخت کرد وگفت :</p>
<p>من نمیدونم که شما چطوری متوجه منظور من میشوید و برایم همه چی را فراهم میکنید ولی میخوام ازتون تشکر کنم بخاطر همه چی</p>
<p>درخت در پاسخ بدخترک شکوفه های گیلاس از خودش صدر کرد وبپای وی ریخت دخترک متحیر گفت: شکوفه های گیلاس</p>
<p>اما الان که خیلی به بهار مونده شما چطوری اینکار رو کردید؟ (بعد یادش آمد که کجا هست ) پس ادامه داد میدونم سوال بیربطی کردم</p>
<p>درخت بیشتر برای او شکوفه گیلاس ریخت و تاج را که با همان شکوفه ها درست شده بود با شاخهای بلندش بروی سر وی قرار داد</p>
<p>دخترک بطرف درخت دوید و تنه اش را بغل کرد و آن را بوسید درخت او را بلند کرد وبه بالای بلندترین شاخه اش برد و برایش </p>
<p>برگ بسیار بزرگی پر از انواع مختلف میوه های مختلف آورد که او بخورد دخترک با شادی تمام شروع بخوردن صبحانه اش کرد</p>
<p>و با درخت هم درحین خوردن صحبت میکرد واز خودش و خانوده اش میگفت از توکیو برایش میگفت و دانشگاهی که درآن تحصیل میکرد</p>
<p>و کار درکارخانه مهمات سازی و از دادش کایکو و جنگ در دریاهای دور بنام وطن و&#8230;.</p>
<p>درخت صبورانه گوش میدادو با تکان دادن برگهایش آنها را تائید میکرد </p>
<p>بعد از اینی که خوردن صبحانه به پایان رسید درخت باز آورا بپائین آورد و انگار که میدانست که وقت رفتن است و جدایی</p>
<p>چون شاخه هایش پائین افتاده بود و غصه دار بود </p>
<p>دخترک از درخت پرسید </p>
<p>راستی تو میدونی اقیانوس نهگهای شناور کجاست؟</p>
<p>درخت بسمت مقابل وی اشاره کرد و او را بسمت خویش فرا خواند</p>
<p>دخترک بسمت درخت مهربان رفت و درخت شاخه هایش را بدور وی حلقه کرد ووی را مهربانانه بخود فشرد</p>
<p>دخترک نیز احساس تلخی داشت از این دوری وجدایی  درخت بوی زنبیلی بافته شده از شاخه های نازکش را که پر بود از انواع میوه ها هدیه کرد</p>
<p>دخترک براه افتاد و دستش را بنشانه خداحافظی برای درخت تکان داد</p>
<p>بعد از مدتی احساس کرد که چیزی وی را تعقیب میکند برگشت و موجود عجیبی را دید که با دیدن وی ترسید و پا به عقب گذاشت</p>
<p>موجود شبیه دایناسور بود منتها کوچک تر و کاملا بی آزار بنظر میرسید به جانور اشاره که نزدیکتر بیاید </p>
<p>داینو نزدیک آمد واز دست دخترک میوه ایی را گرفت وبه آرامی وبا لبخندی خورد</p>
<p> و دخترک لا اقل از این خوشحال بود که در این سفر یک همدم پیدا نموده است هر چند یک داینو باشد!!!</p>
<p>از تپه ایی بالا رفت و اقیانوس نهنگهای شناور را دید منتها با این تفاوت که نهنگها هیچکدام در آب شناور نبودند اصلا آب واقیا نوسی نبود</p>
<p>همه نهنگها در آسمان ودر میان ابرها غوطه ور بودند و به بازی مشغول بودند</p>
<p>در دلش گذشت حالا چطور باید با این نهنگها ارتباط برقرار کنم؟</p>
<p>پیچکهای روی زمین برایش راهی باز کردند و وی را به سوی جایی رهنمون کردند</p>
<p>دخترک با داینو پا پیش گذاشتند و به یک دخترک دیگر رسیدند اول فکر کرد که این همان دخترک قبلی است</p>
<p>ولی دخترکه گویا ذهن اورا خوانده بود گفت من نگهبان اقیانوس نهنگها هستم آنی که دیدی مسئول ایجاد ورسیدگی به چشمه رویا ها بود</p>
<p>پرسید بمن گفتن که ملکه رویا ها اینجا بوده و او را در این حوالی دیده اند</p>
<p>نگهبان گفت آری ولی من درجریان نیستم باید بروی واز نهنگ پیر بپرسی</p>
<p>داینو تو را راهنمایی خواهد کرد و به داینو گفت اونو ببرش طرف دریای آزادی خیال</p>
<p>ادامه دارد&#8230;..</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/377/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=377&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2008/12/14/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7-3-%d8%a7%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b3-%d9%86%d9%87%d9%86%da%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.gigaimage.com/images/i2wry9ggixdwf2eydy47.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شهر رویاها 2 حباب رویاها</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2008/11/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7-3/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2008/11/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7-3/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 13:58:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=247</guid>
		<description><![CDATA[
حیرت زده بود وبه اطرافش مینگریست موجودات گیاهان همه وهمه بسیار غریب مینمودند
فیلها اندازه یک فنجان بودند ولی گیاهانی که در محیط زندگی وی بسیار کوچک بودند اینجا بسیار بزرگتر بودند وهمینطور رنگها همه خاص بودند
صدای آوزای از دور میآمد بسیار طرب انگیز و زیبا مینمود بناگهان صدایی مثل شکستن شیشه از بالای سرش توجه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=247&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://www.gigaimage.com/images/pi6xilbzzdeqwf096iwz.jpg"><img class="alignnone" title="1" src="http://www.gigaimage.com/images/pi6xilbzzdeqwf096iwz.jpg" alt="" width="424" height="317" /></a></p>
<p>حیرت زده بود وبه اطرافش مینگریست موجودات گیاهان همه وهمه بسیار غریب مینمودند</p>
<p>فیلها اندازه یک فنجان بودند ولی گیاهانی که در محیط زندگی وی بسیار کوچک بودند اینجا بسیار بزرگتر بودند وهمینطور رنگها همه خاص بودند</p>
<p>صدای آوزای از دور میآمد بسیار طرب انگیز و زیبا مینمود بناگهان صدایی مثل شکستن شیشه از بالای سرش توجه او را جلب نمود<br />
به طرف صدای شکستن برگشت واسمان را نگریست<br />
آسمان پر بود از حباب منتها نه حبابهای معمولی داخل حبابها همه چیز بود جنگل خانه ماشین اسباب بازی و&#8230;&#8230;<br />
متوجه نمیشد که این وسایل داخل این حبابها چی کار میکنند و چرا این حبابها با این وسایل سنگین بالا میروند<br />
دوباره یکی دیگر از حبابها که داخلش یک صندوق پر از اسکناس بود شکست و با همه محتویاتش غیب شد.<br />
متحیر بود از دیدن آنهمه حباب بالاخره بر این تحیرش هم فائق آمد و توجه هش دوباره بسوی صدای آواز جلب گردید<br />
از جای خود بلند شد و بسوی تپه روبرو رفت در حین حرکت متوجه شد که گیاهان نیز با این صدای آواز همراهی میکنند و رقصی زیبا دارند ودر ضمن راه را برای او باز میکنند به بالای تپه رسید باور انچه روبرویش میدید بسیار برایش سخت بود<br />
دشتی بود فراخ و بسیار بزرگ در پاین پایش برکه ایی جاری بود ولی دردرونش آب نبود بلکه گوی های مرواردی بودند که سرچشمه اش یک دختر بود که یک آبپاش نقره دستش بود و از درون آن مرواریدهای غلتان را بروی زمین میریخت و این مرواریدها بسرعت بهم میپیوستند وبزرگ میشدند و تشکیل یک رودخانه مروارید غلتان را میدادند در آن پائین هم به یک آبشار زیبا میرسیدند و از همان حوالی بود که حبابهایی که دیده بود بهوا بلند میشدند دوباره دقیقتر به دخترک نگریست در کنار دخترک دوتا گربه بزرگ سفید پشمالو ایستاده بودند و از دهانهایشان فانوسهایی آویزان بود که دریچه کوچکش باز بود و صدای آواز از همان جا بود که در فضا پخش میشد صدایی خاص بود در همه جای بصورتی یکنواخت وبا تنی آرام شنیده میشد<br />
بسمت دخترک حرکت را آغاز کرد قبل از هر چیز گربه های دخترک متوجه او شدند وسرشان را بنشانه خوش آمد گوئی به او تکان دادند و به وی خندیدید دخترک که درحال کار بود نیز از روی حرکت گربه ها متوجه وی گردید ورویش را بطرف او کرد<br />
او هم به او خندید<br />
او نیز از این پیشواز خوشش آمد ولبخندی را برلبانش جاری نمود به آنها رسید وگفت سلام ببخشید من گم شدم شما میتونید منو کمک کنید؟<br />
دخترک همانطوری که داشت آبپاش را که گوئی هیچوقت مرواریدهایش تمام ناشدنی هستند حرکت میداد بوی گفت سلام غریبه<br />
تو گم نشدی تو از یکی از راههای دنیای آنسانها به سرزمین رویاها قدم گذاشته ایی<br />
حرف دخترک را قطع کردوگفت سرزمین رویاها؟ اینجا دیگه کجاست توی توکیو ویا اطرافش من همچین جایی رو نشنیدم؟<br />
دخترک گفت من نمیدونم این توکیو که میگی کجاست ولی اینو میدونم که اینجا سرزمین رویاهاست وتو الان اونجایی<br />
بازم میگم اینطور که از ظاهرت پیداست تو از سرزمین انسانها واز یکی از چند تا راههای باقیمانده و راههای ارتباطی ما به اونجا<br />
پاتو به دنیای ما گذاشتی<br />
گفت:<br />
-خوب حالا چطوری میتونم برگردم به توکیو؟<br />
- ببین اومدنت دست خودته ولی رفتنت دست خودت نیست اون دیگه دست حاکم سرزمین رویاهاست  تنها اونه که میتونه اجازه رفتنت رو بده<br />
سرش رو از شدت اندوه انداخت پائین وبا بغض گفت:<br />
-حالا این حاکم رو از کجا میشه پیداش کرد؟<br />
- حاکم همه جا هست وهیچ جا نیست فقط باید دنبال نشانه ها بگردی نشانه ها رو دنبال کن اگر ایمانت قوی باشه اونو پیدا میکنی<br />
اما هافلومپها میگفتن که آخرین بار اونو طرفهای اقیانوس نهنگهای شناور دیدنش<br />
- خوب این هافلومپها رو کجا میشه پیداشون کرد و یا این اقیانوس نهنگهای شناور کجا هست<br />
دخترک انگشتش رو به سمت مقابلش دراز کردو گفت:<br />
- فقط ایمانتو قوی کن<br />
موفق باشی وروشو برگردوند و شروع کرد یک رشته دیگه از مروارید ها رو ریختن<br />
روشو به طرف دخترک کردو گفت:<br />
- آخرین سوال میشه به اینهم جواب بدی؟<br />
دخترک سرش رو بالا آورد و گفت:<br />
-البته<br />
- اینهایی که تو داری میریزی چی هستن واون حبابها چی هستن؟<br />
- اینا شد دوتا ولی اشکال نداره جوابشون یکی هستن<br />
این مرواریدها لحظه شروع یک حس زیباست  که کم کم تبدیل به رویا وآرزو میشن و میرند به آسمون و به شکل خواسته صاحب آرزو<br />
در میان<br />
حالا هم تا دیر نشده برو ای انسان زمینی چون راه درازی رو در پیش داری<br />
ادامه دارد&#8230;&#8230;</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/247/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=247&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2008/11/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.gigaimage.com/images/pi6xilbzzdeqwf096iwz.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شهر رویاها</title>
		<link>http://diplomat52.wordpress.com/2008/11/24/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://diplomat52.wordpress.com/2008/11/24/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 18:28:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>diplomat52</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانهای خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://diplomat52.wordpress.com/?p=241</guid>
		<description><![CDATA[خسته بود از کار ودرس روزانه.همش تکرار وتکرار.تمامی نداشت انگار.
هزینه های دانشگاه واقعا سرسام آور شده بود از وقتی هم که پدرش فوت کرده بود تنها پشتوانه اش را هم از دست داده بود
مادر پیرش بود که با خیاطی روزگار میگذرانید و برادرش که نیروی دریایی خدمت میکرد و دور از وطن در میان آبهای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=241&subd=diplomat52&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>خسته بود از کار ودرس روزانه.همش تکرار وتکرار.تمامی نداشت انگار.</p>
<p>هزینه های دانشگاه واقعا سرسام آور شده بود از وقتی هم که پدرش فوت کرده بود تنها پشتوانه اش را هم از دست داده بود</p>
<p>مادر پیرش بود که با خیاطی روزگار میگذرانید و برادرش که نیروی دریایی خدمت میکرد و دور از وطن در میان آبهای بیکران اقیانوس </p>
<p>در حال جنگ با دشمن امریکایی بود آخرین بار خبر ونامه اش را از جزایر فرمز جایی در حوالی فیلیپین داشت.</p>
<p>اوقات بسیار محدود و بسیار کوتاهی را که به منزل میامد از جهت مرخصی بسیار زودتر از آنچه تصورش را بکنی میگذشت.</p>
<p>دلش برای او بسیار تنگ شده بود . ولی جنگ بود و لازم بود که از مام میهن دفاع گردد.</p>
<p>اخبار خوشی از جبهه های نبرد ژاپن وامریکا بگوش نمیرسید. ولی هر چه که بود خوب یا بد او باید به درس ومشقش هم میرسید.</p>
<p>دانشگاه توکیو جایی نبود که براحتی آدم را راه بدهند و بدون دیسیپلین بتوانی آنجا دوام بیاوری.</p>
<p>مجبور بود از سر صبح زود که هنوز هوا روشن نشده بود بره بازار تره بار و توی کار آوردن تره بار به کارفرماش کمک کنه بعد که آفتاب سر میزد</p>
<p>وخورشید بالا می اومد بدو بدو بره خونه لباسشو عوض کنه ومرتب کنه وبره به دانشگاه</p>
<p>بعد از کلاسها هم باید میرفت کارخانه مهمات سازی برای ارتش گلوله توپ درست میکردن و به جبهه کمک میکردن</p>
<p>بعد از کارخونه هم باید میرفت توی یک رستوران وتا پاسی از شب گذشته اونجا کار میکرد</p>
<p>تازه وقتی هم که خونه می اومد باید میرفت سر کتابهای دانشگاهش!!!</p>
<p>البته خونه که اسمشو نمیشد گذاشت اتاقکی بود در انتهای شهر درست پای کوه فیجی </p>
<p>موقعی که باد میومد از همه جای اون آلونک صدای زوزه میومد. بقول ساداکو  همسایه دیوار به دیوارش این آلونکها رو موقع سلطنت امپراطور هیروتو ساخته بودن</p>
<p>یعنی حدود 500 سال پیش از این البه اون این حرف به شوخی میزد ولی عمر این آلونکها واقعا به اوایل قرن میرسید یعنی سال 1900</p>
<p>مادر پیر ومریضش با همون حال بدش همیشه سعی میکرد که وقتی اون میاد خونه براش چایی گرم حاضر داشته باشه.هر چقدر هم که بهش میگفت نیازی به این کار نیست مادر ولی مادرش این کار رو براش میکرد.</p>
<p>اونشب وقتی که بخونه اومد دید که آت وآشغالهایی رو که روی سقف آلونک گذاشتن باد کمی اونها رو جابجا کرده و وگوشه سقف داره با هر باد کوچکی داره بلند میشه </p>
<p>وباز محکم برمیگرده سرجاش وبا صدای گوشخراشی همراه است</p>
<p>از مادرش پرسید از کی اینطوری شده؟</p>
<p>مادر گفت: از همون اول عصر که باد بلند شد</p>
<p>دلش واقعا بحال مادرش سوخت که این صدای نابهنجار رو داره از عصر تحمل میکنه وبا اون حال نذار و هیکل فرتوتش دم برنمیاره</p>
<p>آهی کشیدو در دلش گفت :</p>
<p>کاش پدر هنوز زنده بود و یا کایکو (برادرش)خونه بود</p>
<p>لعنت به این جنگ لعنت به این همه بدبختی</p>
<p>واز ته دلش آرزو کرد کاش مفری براش پیدا میشد که نیمه شب با این همه خستگی نیمومد خونه و دیگه نباید میرفت وروی پشت بوم رو اینطوری درست میکرد</p>
<p>با همه خستگیش از خونه زد بیرون از حفاظ کنار دیوار گرفت وخودش رو کشید بالای سقف مهتاب که داشت با ابرها میجنگید هم گاهی وقتی جلوی او رو روشن میکردند</p>
<p>با همه خستگیش یک چیز رو میدونست باید این آت وآشغالها رو درست سرجاهاشون میذاشت وگرنه روز از نو  و روزی از نو</p>
<p>یک فکری بخاطرش رسید با خودش گفت چرا من همیشه اینها رو اینطرفی میذارم بذار ایندفعه اون بشکه بزرگه رو که کنار اون دیوار است و پشت به باد است رو بیارم اینطرف </p>
<p>تا هم اینطرف سنگین تر بشود و هم دیگر مجبور نباشم هر چند وقت یکبار بیام این بالا و اینطوری خسته ومونده کار کنم</p>
<p>بیکباره یک نفر از پشت سرش گفت سلام!!!</p>
<p>یکمتر از جاش از ترس پرید هوا وجیغی زد</p>
<p>نگاه کرد دید ساداکو است که آمده بالا</p>
<p>- تو اینجا چیکار میکنی؟</p>
<p>-مادرت اومد از م خواست که بیام کمکت کنم اشکالی داره؟</p>
<p>-نه اشکالی نداره ولی این موقع شب مادر من هم ملاحظه نمیکنید ومزاحم شما شده است</p>
<p>-نه مزاحمتی نبوده بیدار بودم ولی تو هم تنهایی نمیتونی اینها رو درست کنی بذار کمکت کنم</p>
<p>در دلش خیلی خوشحال شده بود وبه مادرش آفرین میگفت با هم دیگر بشکه را که بسیار هم سنگین بود جابجا کردند و وقتی که جابجا شد دور وبرش را با طناب محکم کردند </p>
<p>مقدرای خرت وپرت بود که به جای قبلی بشکه میخواستند بگذارند .</p>
<p>ساداکو رفت به آن گوشه و در تاریکی چیزی را از درز بین سقف کشید بیرون وگفت</p>
<p>-ببین چی پیدا کردم یک دفتره بیا بگیرش ببین چی توش نوشته</p>
<p>- دیونه اینجا که نمیشه خوندش توی این تاریکی که؟ !!!</p>
<p>وادامه داد:</p>
<p>-باشه وقتی رفتیم پائین نگاش میکنم ببینم چی هست</p>
<p>-بیبین یک وقت وصیت نامه پدرت نباشه وتوش جای گنجهای خودشو شاید نوشته باشه</p>
<p>- اون اگر آه داشت با ناله سودا میکرد و اینهمه بدبختی نمیکشید</p>
<p>ولی ته دلش داشت غنج میرفت برای اینکه بداند این دفترچه چیست و این جا لای درز سقف چه میکند درست زیر بشکه به آن سنگینی!!!</p>
<p>بالاخره هر طور بود کارشان را تمام کردند و پائین آمدند</p>
<p>داخل کوچه رو به ساداکو کرد و گفت :</p>
<p>-ساداکو خیلی لطف کردی این موقع شب اومدی کمکم کردی واقعا بدون تو نمیتونستم این کار رو انجام بدم</p>
<p>ساداکو که او هم بسیار خسته مینمود دستش را به نشانه برو بابا چی میگی تو !!! بسویش تکان داد و فقط گفت:</p>
<p>از کتاب گنجهای پدرت غافل نشی وخنده ریزی کرد ورفت بداخل منزل خودشان.</p>
<p>اوهم رفت داخل مادرش سرفه کنان از جای خویش بلند شد و طبق عادت شروع کرد به ریختن چای برای او.</p>
<p>-مادر چند بار باید ازت خواهش کنم که انقدر خودتو بخاطر من زجر نده من چایی بخوام خودم میریزم</p>
<p>-آخه تو خسته ایی بخاطر من داری خودتو بکشتن میدی سرفه امانش نداد و حرفش را قطع کرد</p>
<p>بعد از مدتی گفت:</p>
<p>- اون دفترچه کثیف چیه توی دستت؟</p>
<p>- هنوز نمیدونم.اون بالا. لای درز سقف پیداش کردم</p>
<p>ونشست وچای داغش را مزه مزه کرد و همانطور هم لای دفتر را باز کرد</p>
<p>خط آشنا بود دستخط پدر خدا بیامرزش را خوب میشناخت </p>
<p>بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد چرا که خودش میدانست که چقدر دلش برای او تنگ شده است</p>
<p>اما دستش به او هیچوقت نمیرسد </p>
<p>اما یک طور غریب مینمود این دستخط بسیار با عجله نوشته شده بود روی دفتر چه چیزی نوشته نشده بود وفقط در صفحه اولش نوشته شده بود:</p>
<p>ب<strong>ه سرزمین رویاها اگر قدم میگذارید سعی کنید پاک وعاری از هرگونه گناهی باشید</strong></p>
<p><strong> چرا که ارباب رویاها بر همه چیز و درون همه کس حاکم بلامنازع است</strong></p>
<p><a href="http://www.gigaimage.com/images/i99fu0je5kpbphrkp4hj.jpg"><img class="alignnone" title="1" src="http://www.gigaimage.com/images/i99fu0je5kpbphrkp4hj.jpg" alt="" width="412" height="299" /></a></p>
<p>این نوشته عوض اینکه اشتیاق او را برطرف کند و اورا از ادامه خواندن دفترچه منصرف نماید بیشتر اورا ترغیب به خواندن میکرد!!!</p>
<p>بی اختیار صفحه اول را ورق زد وبیکباره تمام چیزهای دوربرش شروع به تغییر نمودند آسمان روشن شد</p>
<p>ودیگر او در کلبه محقرشان نبود در میان دشتی عجیب بود با موجودات ومخلوقاتی عجیب تر!!!</p>
<p>ادامه دارد&#8230;&#8230;</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/diplomat52.wordpress.com/241/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/diplomat52.wordpress.com/241/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/diplomat52.wordpress.com/241/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/diplomat52.wordpress.com/241/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/diplomat52.wordpress.com/241/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/diplomat52.wordpress.com/241/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/diplomat52.wordpress.com/241/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/diplomat52.wordpress.com/241/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/diplomat52.wordpress.com/241/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/diplomat52.wordpress.com/241/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=diplomat52.wordpress.com&blog=3924783&post=241&subd=diplomat52&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://diplomat52.wordpress.com/2008/11/24/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/67dd9c751a2b47779314035bac114d82?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">diplomat52</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.gigaimage.com/images/i99fu0je5kpbphrkp4hj.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>