پشت سرم را که می نگرم….
پر است از صداهایی که واژه دوست داشتن برایشان به معنای بدست آوردن بود …
در دستانم چیزی نیست …
جز آنکه گاهی احساس بوی دستهای یوسف گمگشته ای که بیراهه رفته …
تا رهایش کنم … سر پیچی … کمی جلوتر.
و در برابر دیدگانم …
یکجور عدم تعلق داشتن بی انتها ….
مثل یک دشت …
که گمانم تا بینهایتش را خواهم رفت
و من همچنان خوش باورانه دوست دارم فکر کنم که چیزهایی را که به دست نمی آید
را هنوز هم میشود دوست داشت …
حتی برای همیشه…
وآنچه را که هنوز نمی شناسم … و نمی دانم، به دوستی می گیرمش …
به پایداری سرو
با سبک دوست داشتن خودم و خودت …
با همان زبان الکن و دست و پا شکسته ی خودم …
تا زمانی نا محدود …
یکروز …
یکسال …
و شاید حتی یک عمر.
و من همیشه درها و پنجره ها را باز می گذارم …
نه که برای رفتن …
و نه برای گذشتن…
بلکه برای نفس کشیدن.
که وقتی آمدی …
که از خاطر نبری
شهریور 90

دیدگاههای تازه