نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 8, 2011

دوست داشتنی های دست نیافتنی من

پشت سرم را که می نگرم….

پر است از صداهایی که واژه دوست داشتن برایشان به معنای بدست آوردن بود …

در دستانم چیزی نیست …

جز آنکه گاهی احساس بوی دستهای یوسف گمگشته ای که بیراهه رفته  …

تا رهایش کنم … سر پیچی … کمی جلوتر.

و در برابر دیدگانم …

یکجور عدم تعلق داشتن بی انتها ….

مثل یک دشت …

که گمانم تا بینهایتش را خواهم رفت

 

و من همچنان خوش باورانه دوست دارم فکر کنم که چیزهایی را که به دست نمی آید

را هنوز هم میشود دوست داشت …

حتی برای همیشه…

وآنچه را که هنوز نمی شناسم … و نمی دانم، به دوستی می گیرمش …

به پایداری سرو

با سبک دوست داشتن خودم و خودت …

با همان زبان الکن و  دست و پا شکسته ی خودم …

تا زمانی نا محدود …

یکروز …

یکسال …

و شاید حتی یک عمر.

و من همیشه درها و پنجره ها را باز می گذارم …

نه که برای رفتن …

و نه برای گذشتن…

بلکه برای نفس کشیدن.

که وقتی آمدی …

که از خاطر نبری

شهریور 90


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.