اول:
چند روز پیش بود که یک اسم واقعا ناب که خودمو راضی میکرد برای راه اندازی یک بلاگ جدید
بذهنم رسید و کلی هم توی دلم ذوق کردم و برای خودم احسنت فرستادم بخاطر این نامگذاری ،
ولی الان هر چی فکر میکنم اصلا یادم نمیاد چی بوده فقط میدونم خیلی اسم قشنگ و نابی بود
دوم:
تغییرات در زندگی چیزی نیست که کسی که خودش درگیر و دار آن است متوجه شود. مثل ازدواج ،
بزرگتر شدن فرزند،بیماری و یا خدای نکرده فوت عزیزی،…..
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که شنیده باشید که چه بزرگ شدی؟ ویا اینکه چقدر چاق
شدی ویا بالعکس و زیادند از این قبیل مثالها…
اما کم اتفاق می افتد که خود انسان در حین زندگی متوجه این امر بشود.
اما چند روز پیش برای من این اتفاق افتاد. یک مزه گسی داشت این احساس ،بقول یکی از بچه ها
دوست داشتن قولی نیست، به حرمته.
سوم:
شرکتمان را به مکان جدیدی منتقل کرده ایم و در همین دوسه هفته جلوترش اثاث کشی منزل
خودم بود یک ماه قبل ترش هم اثاث کشی برادرم بودو عنقریب هم پدرم هم اثاث کشی دارد
و فکر کنم ناف سال 90 را برای من با ث اثاث کشی بریده اند.
چهارم:
بر خلاف تب و تاب رایج در عوام دیگر حال و حوصله هیچ سیاست بازی و یا بازیهای
سیاسی را اصلا ندارم کلا کلاهم را تا زیر خط بینی پایین کشیده ام و شده ام یکی از همان
آدمهای بی تفاوت، چون اولویتهایم در زندگی فرق کرده است
شاید این همان احساس بار مسئولیت یک خانواده است که قدیمیها میگفتند.
پنجم:
روایت اتفاقات اطراف من هر کدامشان مثنوی ایست هفتاد وهفت من!!!
این روزها گرفتار یاد آوری طرز بد برخورد یک کارمند دولت با من ارباب رجوع
هستم که تا میتواند در کارهایم سنگ اندازی میکند و با خرش بر کارهای اداری من ترک تازی میکند.
من هم چموش تر از خود او هر روز کله سحر عین آئینه دق جلوی رویش سبز میشوم و با همان
ادبیاتی که منحصر بخودم است به او یاد آوری میکنم که راه انداختن کار من ارباب رجوع وظیفه
اوست و آن صندلی که او بر آن تکیه زده است از پول مالیاتی است که من و امثال من قاطبه ملت
تهیه شده است که کار من و امثال من را راه بیاندازد.
اما فعلا که میخ آهنین ما در سنگ خارای ایشان رفتنی نیست که نیست
اما من به مبارزه مهاتما گاندی وار خود و بقول اینطرفی ها مبارزه مدنی خویش و در چهارچوب
قانون اداری با انواع و اقسام کارشکنی های وی ادامه میدهم.
ششم:
دفترچه تلفنم را برای پیدا کردن شماره تلفنی مهم باز کردم اما متاسفانه سرتاسر آن پر شده بود از
نقاشیهای خط خطی ، چشم چشم دو ابروی فرزند کوچکم
دیگر فکر نکنم این یکی دفترچه تلفن را دور بیاندازم
خدا پدر تکنولوژی و قرن بیست ویکم را بیامرزد که چیزی به نام آوت لوک و کانتکت لیستش
را خلق کرد
هفتم:
گفتنی زیاد است و وقت من بسیار کم
همین قدر که پس از مدتی به اینجا سر زدم و چند سطری را اینجا نوشتم خوشحالم
فعلا تا بعد

خوشحالمان کردید با دوباره نوشتنتان .
توسط: .... در سپتامبر 9, 2011
در 9:37 ب.ظ.