لذت بردن از دقایق رو نمیتوان توصیف نمود .
فقط یک حس خیلی خاص.
از آنهایی که بدجوری میکوبونتت توی در ودیوار چون نشستی از اول دسته بندی کردی
شماها خوبین ، شماها بد!
بد یکدفعه میاد و غافلگیرت میکنه عقاید وافکارت رو میکوبد محکم روی میز ومیگوید:
دیدی اشتباه قضاوت کردی؟
دیدی من برتر از تو هستم؟
——————
کتاب بار هستی اثر میلان کوندرا اثر نسبتا سنگینی است برای کسانی که دوست دارند
در رابطه با شخصیت افراد مطالعاتی داشته باشند .
در پایان کتاب اگر کمی هوشمند باشی میتوانی بفهمی که خوب یا بدی وجود نداره وهردو
شبیه یکدیگرند و تفاوتی این وسط وجود ندارد.
حال چرا این کتاب؟
این کتاب سرآغاز یک دوستی مکاتبه ایی بود مابین من و یک ادیب بزرگوار.
توکا نیستانی .
وقتی داشتیم باهم تبادل نظر میکردیم اون برام یک جایی نوشت:
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
و بهم گفت که به این جمله اعتقاد راسخ دارد.
راست هم میگفت توی بلاگش هم این نوشته رو کوبیده سر در .
خیلی از زوایای این کتاب رو برایم روشن کرد و برام نوشت که اصلا چطور باید خواندتش.
برام از میلان کوندرایی گفت که باید طور دیگری مینگریستمش.
باید با عقبه و فلکوریک مردم کشور چک آشنایی قبلیی میداشتم تا بتوانم بعضی ظرائف را بهتر ببینم.
و برایم صمیمانه شرح میداد که فلان عید در نزد این مردم چگونه است و یا آداب خوردن فلان شراب چیست.
این روزها “توکا ” را میتوان در بلاد” شینگن “جست وجو کرد .
البته کتمان نمیکنم که روزی از سر کنجکاوی به همان کافه پاتوق وی رفتم و منتظر وی نشستم
اما وقتی که وی با همان کلاه شاپوی معروفش و دفتر دستکش ساده وبی آلایش آمد
و سفارش نوشیدنی همیشگیش را داد ،
من دیدیم خیلی حقیرتر از اینی هستم که بخواهم بدون هماهنگی قبلی مزاحم اوقات فراغتش بشوم
بنابراین بعد از نوشیدن فنجانی قهوه تلخ و مشاهده قلمزدن و شکل گرفتن کاریکاتوری که وی داشت
بر روی کاغذ میکشید بی سرو وصدا از آنجا رفتم و فقط موقع رفتن سری را بنشانه ادب برایش تکان دادم
نیستانی عزیز؛
آن عصر دوشنبه که در کافه نشسته بودی و داشتی طرح کاریکاتور نوشته ساعت هشت ونیم را میکشیدی
آن شخص جسوری که هی سرک میکشید ببیند که تو چگونه قلم میزنی و سر آخر،
بی سلام وخداحافظ فقط برایت سری تکان داد ، من بودم.
ترسیدم که خلوتت بهم بخورد و یا سخنی را بیاوه بزبان بیاورم که از اینی که هستم کوچکتر دیده بشوم.
دوستت داریم. زودتر از فرنگ برگرد تا بازهم تو را در همان پاتوق همیشگیت نظاره کنم.

چه جالب…..
By: پاپوش on نوامبر 7, 2009
at 2:54 ب.ظ
چه جمله جالب و تامل برانگیزی !
باید کتاب جالبی باشه .
By: بانوی باران on نوامبر 8, 2009
at 6:07 ب.ظ
ممنون که از دنیای تفکر می نویسید.
راستش تفکرات و نظرات به نظر من همه یه جورایی نسبی هستن و جالب ولی من تمایل به ثبات دارم ولی از خوندن نظرات لذت و در عین حال استفاده می کنم.
اگر کمی هم از آن زوایای مطالب کتابها برامون بگید ممنون می شم.
یک دنیا
همیشه این زوایاست که مغز من را از علامت سئوال پر می کنه
By: MerCeDeh on نوامبر 9, 2009
at 6:33 ق.ظ
خصوصي
ممنون كه با اين دوستتون (توكا نيستاني) من را هم آشنا كرديد.
و چه اسم قشنگي “توكا”
از خوندن مطالب عميق و فوق العاده، مثل ديدن تصاوير احساس نبودن روي زمين رو دارم.
راستش با وقت كمي كه من دارم علاوه بر داشتن دوستان گرامي مثل شماها، وبلاگ معناي هنر (صالح زنگانه) هم همين احساس رو براي من داره و هر وقت كه مي خوام از اين دنيايي كه به واقع دوستش ندارم همراه با خستگي جسمي و روحي كه دارم كمي جدا بشم به سراغ وبلاگش مي رم.
از ديدن وبلاگ دوست شما هم لذت بردم مطالبش عميق و گسترده بودن (داشتم مطلب ديوار رو مي خوندم و از كلمه به كلمه اش لذت مي بردم كه ديدم فايده نداره بايد از اول بخونم، رفتم سراغ چهارم مرداد 86 – حالا كم كم دارم مي خونم)
شرط ادبه كه از شما هم تشكر كنم.
By: MerCeDeh on نوامبر 9, 2009
at 8:47 ق.ظ