نگاشته شده توسط: diplomat52 | اکتبر 29, 2009

میوه آگاهی !!!

همیشه نمیشود که زندگی آنگونه که انسان میخواهد بکامش باشد

و به طیب خاطر وی دورانی خوش برای همیشه داشته باشد.

چند روز پیش بطور کاملا اتفاقی یکی از دوستان را دیدم. بعد از سالهای بسیار…

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمائید…..

وی اینک برای خودش دکتر حاذقی گردیده و شکر خدا دم ودستگاهی و تشکیلاتی بسیار در خوری را،

از جهت درمان بیماران رقم زده است. بچه بسیار با معرفتی است و شایسته.

از آنهایی که وقتی همدیگر را بعد از سالها دیدیم انگار نه انگار که در میان این دیدار سالها فاصله بوده است.

صحبتهای ما به نهار مشترک وصل شدو من با وجود مشغله بسیار زیادی که داشتم

این ملاقات را غنیمت میدانستم چرا که انگاری نیمه گمشده ایی را پیدا نموده ام.

صحبت های معمول که تمام گشت بحث به صحبتهای شغلی و مزایا ومشکلات کارهای هر دویمان رسید .

بحث که به اینجا ها که رسید. لحن صحبتش عوض شد و گردی از غم بر چهره تا کنون بشاشش نشست

و قصه ایی را باز گفت که سنگینی اش را من هنوز بعد از این چند روز دارم احساس میکنم.

وی میگفت:

تقریبا شنبه دو سه هفته پیش بود که یکی از رفقای تقریبا مشترک

(وقتی میگویم تقریبا مشترک یعنی اینکه وی را دور رادور میشناسم

ولی در همان حد درس و دبیرستان و حوالی اش نه بیشتر)

فرزند چهل روزه اش را بعد از بردن پیش چند دکتر و متخصص و بیمارستان به پیش وی آورده بود.

جریان از اینجا شروع شده بود که این نوزاد تبدار میشود

و با استامینوفن واقدامات معمول جواب نمیدهد!!!

راهی دکتر اطفال میشوند…

تشخیص دکتر حالا دیگر شده بود: تب و بیحالی!!!

دکتر پیشنهاد بستری کردن نوزاد زبان بسته را میدهد.

یک اصطلاحی را هم این رفقیمان اسم برد اگر اشتباه نکنم به اسم سپسیس ورک آپ !!!

(امیدوارم که درست نوشته باشم).

اما هر لحظه حال کودک رو به وخامت بیشتری میگذارد.!!!

تب وی بالاتر میرود. آنتی بیوتیکها تاثیری اصلا ندارند.!!!

تشنجی بس عجیب به کودک دست میدهد.

خلاصه بعد از اسم بردن از چند اسم عجیب وغریب و اصلاحات کاملا پزشکی ،

که من واقعا معنی آنها را نمیدانستم ولی با پوست واستخوان خویش ،

منتهای دردناک بودن انهارا برای انسانی بالغبرایم کاملا متصور بود

حال تو تصور کن که اینها همه بروی یک نوزاد که بزحمت در کف دست تو جا میشود انجام بشود.

چقدر دشوار است!

تشخیص پزشکان منژیت مقاوم به درمان بود!!!

وی سپس اینگونه ادامه داد که، درست در موقعی که به نظر کم کم اوضاع داشت درست میشد

علائم جدیدتری بروز کرد و بعد هم سونوگرافی و سی‌تی اسکن مغز

خونریز‌یهای متعدد داخل مغز را نشان می‌داد.!!!

دیگر هیچکسی امیدی نداشت .

و این جمله اش مرا سخت تکان داد :

بخدا اگر کورسوی امیدی هم بود ترجیح می‌دادیم، نباشد.

چنین بیماریی در چنین سنی طبعا کمترین اثری که از خودش بر جای می‌گذاشت

یک فلج مغزی وحشتناک بود و کلی عارضه عصبی دیگر.

میگفت هر بار که تلفنی با پدر بچه صحبت می‌کردم از لحن صدایش،‌

قبل از اینکه از حال بچه بگوید،‌می‌توانستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده است.

علامت مثبتی و کورسوی امیدی لحنش را امیدوار می‌کرد

و علامت دیگری یادش می‌انداخت که چه پروگنوزی می‌تواند در انتظار باشد.

بمن میگفت : فلانی برای اون طفل معصوم دعا کن بخدا فقط یک معجزه میتونه

اینجا چاره ساز باشه وگرنه از دست هیچکس کاری برنمیاد. :(

هیچ تکنولوژی و دستگاه و دارویی دیگه نمیتونه کاری بکنه .

میگفت : از مشکلات کارم پرسیدی  ولی اینم بدون که بزرگترین مشکل کاری من

این یک جمله است که از سوی همراهان مریض ادا میشود:

« فکر کنید این برادر یا خواهر خودتونه» یا از همین  قبیل!

واقعا دوست دارم  گوشهایم را دو دستی بگیرم یا دهانشان را ببندم.

در اینجا بود که مطلب مهمی را فهمیدم :

“بخدا سوگند که واقعا کسی نمی‌داند که طبابت کردن برای عزیزان و آشنایان چقدر سخت است و دشوار.”

میگفت :کار روتینی  که هر روز مثل اب خوردن انجام می‌دهی

و برایت آب خوردن است باعث لرزش دستانت می‌شود.

نمی‌توانی درست تصمیم بگیری. تمام ذهنت مغشوش و مشوش می‌شود.

از آن حسها است که باید تجربه‌ کرده باشی به نوشتن در نمی‌آید!

میگفت:

در شرایط عادی اگر هر کس دیگه بود بخدا می‌توانستم ختم عملیات احیا را اعلام کنم. :(

وقتی می‌دانی فایده‌ای ندارد، اما وقتی پای احساس و عواطف می‌آید وسط چی!؟

آن وقت است که همه‌ش دنبال معجزه می‌گردی.

معجزه‌ای که می‌دانی اتفاق نمی‌افتد.

هر روز میبینی که اتفاق نمی‌افتد. اما باز هم دلت نمی‌گذارد. امان از دل آدمی!

.

.

من خودم حقیقتا هیچوقت نمیتوانم با دکتر و بیمارستان و عمل جراحی

و هر چیزی که مربوط به این مسائل باشد راحت کنار بیایم.

شاید یک مقداری از آن به خاطرات سالهای دور جنگ برمیگرددو وبیمارستانهای  صحرایی

و دیدین تلی از دست وپاهای خونی وقطع شده

که در بیرون بیمارستان صحرایی که روی هم تل انبار شده است.

و یا شاید هم برمیگردد به این مشکل کوفتی من که به هر داروی بیحسیی عملا واکنش نشان نمیدهم.

ولی نیک این را میدانم که :

میوه آگاهی رنج است.!!!

و چقدر تلخ است این رنج وقتی می‌دانی که بالقوه چه اتفاقاتی می‌تواند بیفتد.

هراس لحظه‌های سخت انتظار معجزه را کشیدن را تو هیچوقت نمیتوانی تصور کنی که چقدر دردآورد است.

صحبت بارها مردن و زنده شدن است. من صحبت از اشک مادر آن نوزاد نمیکنم که،

نه ماه آزگار آن طفل معصوم را در درون بطن خویش با مرارت پرورش داده است

و بارها در خیال خویش، بوی و مدارج اجتماعی و تحصیلی اش افتخار کرده است ،

واقعا من صحبتی نمیکنم چرا که نمیتوانم آن درد را با هیچ کلمه ایی بتصویر بکشم

هر چقدر هم قلم شیوایی داشته باشم،

که بخدا دیگر نه قلمی برایم مانده ونه نائی از برای نوشتن…

بهمان خداوندی خدا سوگندکه حتی از درد پنهان آن پدر که در خفا خون میگرید

تا مبادا که چشمان خیسش بار مضاعفی بردوش مادر نوزاد باشد،

وسعی بر امید دادن و دلداری دادن به تنها شریک زندگی خویش را دارد ، هم اشاره ایی نمیکنم

فقط فکر می‌کنم که چقدر راحت زندگیها زیر و رو می‌شود.

صحبت من از درد مشترک جامعه پزشکی متعهد است با بیمارنشان.

شاید مثل همیشه شروع کنند. ولی مثل همه روزهای دیگر به پایان نمی‌برند آن را.

از آن به بعد دگر هیچ چیز مثل سابق نیست.

حتی اگر گرد فراموشی هم از راه برسد باز هم  مثل سابق نیستند.

یک چیزی عوض شده و دیواری فرو ریخته است.

در دل، در ذهن، و در نگاه.

به همین سادگی ،راحتی تمام زندگی در لحظه‌ای درنوردیده می‌شود.

این جور مواقع‌ است که واقعا شک می‌کنم که آیا زندگی رسم خوشایندی‌ است!؟؟؟


پاسخ‌ها

  1. نه لزوماً ، یه بنده خدایی می گفت : وقتی بچه به دنیا می آد گریه می کنه، جالب بود، واقعاً همینه، شاید ما آگاهی مون موقع به دنیا آمدن بیشتر بوده و از این دنیای سخت خبر داشتیم که آنچنان جیغ و گریه ای از به این دنیا آمدن سر می دیم.
    سلام،
    این پستتون را که خوندم یاد قسمت دوم و سوم هاوس افتادم :)
    دنیا همینه ولی سعی کنید با شکلاتها و شیرینیهای دیگه ای هم که توی همین دنیا وجود داره تلخی اش را کم کنید.
    برای مشکلات فقط صبر و دید باز باید داشت. (یکی باید اینها را به خودم بگه)
    سلامت و شاد و موفق باشید.

  2. قلبم درد گرفت مخصوصا” كه امروز تو بيمارستان كيان وقتي منتظر بودم تا نوبت ليالي بشه شاهد اين بودم كه پدر و مادرهاي بچه هاي مريض چطور افتاده بودند به جون هم.خدا به خانواده اون كوچولو صبر بده. و مارو به وسيله بچه هامون امتحان نكنه هيچ وقت.


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها