نگاشته شده توسط: diplomat52 | سپتامبر 18, 2009

بالهای تاریکی1 (کمیک استریپ)

 

وآن هنگام که امواج سرکش بی مهابا خود را بر تن سنگی و خسته صخره ها میکوبند 

جهان بظاهر در آرامشی سکر آور فرو رفته است و این روز را نیز مانند دیگر روزها نمایان میسازد.

اما شاه میداند که بزودی باید با قدرت خداحافظی کند و تاج دولتش را به بیگانه ایی بسی سیاه وتاریک ببخشد چرا که اگر به میل خویشتن اینکار را نکند،

قوای تاریکی تمام سرزمینش را به طرفه العینی در خواهد نوردید و یک تن را زنده نخواهد گذاشت!

شیاطین در سرزمینهای دور دست توانسته بودند که در دنیای او نفوذ کنند و دریچه ایی برای گذر از دنیای نفرت انگیز خودشان به دنیای زیبای او پیدا کنند .

خبر وقتی بوی رسید او اصلا آنچه را که با چشمانش داشت میدید باورش نمیشد!!!

آن روز قراولان  شتابزده وارد شدند و خبر دادند که موجودی با ظاهری انسانی ولی کاملا با خلق وخو وظاهری عجیب اجازه ورود میخواهد و خود را پیام آور 

سرزمین مرگ میخواند!!!

آیا این گستاخ را به داخل رهنمون سازند ؟

شاه بدون درنگ گفت:

هر که میخواهد باشد ، باشد بیاوردیش.

پیک را به داخل آوردند وی اول از هراسان بود و بیشتر توجه به زاویه های تاریک داشت قبل از سلام گفت اجازه میخوام که بدرون سایه برم وبدون اینکه منتظر جواب کسی باشد خود را بدرون سایه تقریبا پرتاب کرد.

یکی از درباریان فریاد زد چرا وی تیغ در دست دارد چرا وی را خلع سلاح نکرده اید؟

و همزمان شمشیر خویش را کشید و بسوی وی رفت اما بیگانه با حرکتی مافوق سریع وی را قبل از رسیدن بوی چند پاره نمود!!!

رئیس گارد سریعا خود را بجلو انداخت و رو به همه گفت: این شمشیر به دست وی دوخته شده است و توسط خود وی کنترل نمیگردد!!!

ما هم پس از کشته و زخمی شدن تعدادی نگهبان وقرارول به حرفهای وی باور آوردیم او بما قول داده است که پس از گفتن پیغامش از اینجا میرود و با کسی کاری ندارد.

اما به هر حال همین حرکت کافی بود که تمام حاضرین دست خویش را بروی سلاحهای خویش بحالت آماده باش داشته باشند.

شاه گفت:

غریبه کیستی و پیامت چیست؟

- اینکه من کیستم اصلا اهمیتی ندارد من رعیتی ساده بودم که توسط قدرت دوزخ به این شکل در آمدم

اما پیامم اینست.

پادشاه تاریکی به تاج قدرت تو احتیاج دارد پس آن را یا خودت از سرت بردار یا اینکه وی با لشگریانش و با خونریزی آنرا به چنگ خواهد آورد.

سکوتی بس عجیب همه جارا در برگرفته بود.

شاه پوز خندی زد و گفت:

- این پادشاه تاریکی الان کجاست که تا امروز ما از وی و سرحداتش بیخبر بودیم؟

بیگانه بدون هیچ سخنی با شمشیرش  گوشه ران خویش را با زخمی عمیق برید و دست خویش را درخون خود فرو برد 

و با خون خویش بر روی دیوار شروع به ترسیم خطوطی متقاطعی کرد

خطوطی  بس غریب ولی جاندار!

تصاویر جان میگرفتند و چهرهایی از میان آن رشته های خونی داشت شکل میگرفت

تصاویر تکان دهنده ایی بود.

اول  جادو گر فرتوتی دیده شد که  بر روی کتابی بس کهن تر از عمر همه سرزمینهایی که میشناخت خم شده است و با دستش حرکات خاصی را آگاهانه وهدفمند انجام میدهد

و زیر لب اورادی را زمزمه میکند کتاب  ومیز زیر آن بلرزه در آمد و کم کم صدای زمزمه جادوگر به فریاد های عجیب وغریبی تبدیل گردید.

و پس آن بود که برقی عجیب در آسمان ظاهر گشت و  بر تخته سنگ کنار وی اصابت کرد.و آنگاه بود که همه جا لرزید و همان تخته سنگ شروع به رشد نمود و 

تبدیل به کوهی بزرگ گردیدو مایعی از آن شروع به فوران کرد سرخ رنگ!

و پس ازآن بود که چهرهایی شیطانی بر بالای کوه ظاهر گردید و شروع به خواندن طلسمی بس کهن نمود.

وبا غرش رعد دیگری از شکاف کوه فردی با قایقی که بروی این دریای خون میراند ظاهر گردید.

و پیک در این زمان بود که با نفسی به شماره افتاده گفت این فرزند شیطان است و خواهان تاج نور شماست

و در اینجا از شدت بیحالی و بیخونی بزمین درغلتید!!!


پاسخ‌ها

  1. http://arashhejazi.com/1388/07/lionlounge/


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها