اینم داستان من که قرار بود در مسابقه ای شرکت کنه!
موضوع اون مسابقه این بود :
کسی قصد کشتن تو را دارد.
=========================================
اولش فکر کنم با یک زکام ساده شروع شده بود
اما این زکام و عوارضش که روز بروز وکم کم داشت بیشتر میشد منو نزدیک یکسال بود که اسیر خودش کرده بود
الان جوری شده که بشدت لاغر شدم و ضعیف از اون قیافه دلبر وفتان تقریبا چیزی باقی نمونده و روز بروز هم دارم بیشتر تحلیل میرم
پدرم بخاطر کارش اکثرا روی کشتی بسر میبره و در خانه من هستم ونامادریم
زن بسیار خوبیه وبسیار خوب وعالی از من پرستاری میکنه اجازه نمیده من تختخوابمو ترک کنم وهمش میگه که تو باید فقط استراحت کنی و وزودتر خوب بشی وتا وقتی که پدرت برمیگرده تو رو صحیح وسالم تحویل بگیره
حتی اجازه نمیده برای دکتر رفتن از خونه برم بیرون برام همیشه دکتر میاره توی خونه
این دفعه آخری که دکتر اومده خونه پریشون بود و هی داشت نبض منو میگرفت این دفعه هم ازم خون گرفت که ببره ازمایشگاه دیگه شدم یک موش آزمایشگاهی!!!
هفته یکی دوبار این دخترک کارگر میاد توی خونه برای نظافت و رفت وروب
حقیقتا اون شده واسطه من ودنیای بیرون یک جورایی بهش وابسته شدم
گاهی وقتی یواشکی بهش پول میدم و اون برای من وقتی که میاد شکلاتی یا بیسکوئیت های دلخواهم رو برام میاره
این دفعه که اومد بیشتر توی اتاق من بود چون نامادریم رفته بود بیرون خرید و من واون داشتیم باهم صحبت میکردیم ازم پرسید:
تو چرا اینقدر مریضی؟ هر وقت اومدم تو بیحال ورنجور توی تختخواب افتاده بودی و نا نداشتی جریان چیه تعریف کن برام ببینم چته؟
ومن هم جریان بیماریم رو از اول تا به امروز براش شرح دادم و گفتم که دکتر میگه من سل گرفتم و ادامه ماجرا
با تعجب بمن نگاهی کرد وگفت:
سل گرفتی؟ این چه سلی است که تو هیچ وقت سرفه نمیکنی و هیچ لخته خونی هم بالا نمیاری ؟
گفتم:
منم به دکتر همینو گفتم منتها دکتر میگه تو بنوع خاصی دچار شدی که نه واگیر داره ونه خونی منتها این ویروس الان به جای دیگه ایی از بدنت حمله کرده وداره تو رو تحلیل میبره
اون گفتش:
عجیبه برام ولی حتما اونها درست میگن چون اونها دکترن دیگه!!!
و بقیه صحبتهامون به چیزهای عادی گذشت
هفته بعد اون اومد و لی داخل اتاق من اصلا با من صحبتی نکرد و کارشو انجام داد و فقط به یک سلام وخداحافظ عادی اکتفا کرد برام تعجب آور بود نوع نگاهش تغییر کرده بود و رفتاراش همه با عجله و با دزدیدن نگاه همراه بود
نامادری هم طبق معمول وقتی که کسی میومد خونه اکثرا میومد توی اتاق من و با من مشغول به صحبت میشد
موقع رفتن پیشخدمت اومد و شروع کرد به مرتب کردن متکای من و همینطوری که داشت منو سرجام برمیگردوند که تکیه گاهم درست بشه زیر گوشم دوبار سریع تکرار کرد:
دستشویی زیر سیفون دستشویی زیر سیفون
و منو با یک قیافه متعجب تنها گذاشت ورفت !!!
بهر حال اون موقع نمیتونستم برم دستشویی ولی دلم حسابی به شور زدن افتاده بود و دلم میخواست بدونم که منظور مستخدمه از این حرفش چی بوده میخواستم اول به مادر ناتنیم بگم منتها این فکر به ذهنم خطور کرد که اگر این مستخدمه میخواست اون بفهمه که نمی اومد اینطور یواشکی و در گوشم اینو تند بگه و امروز اینهمه اضطراب داشته باشه؟
بیکباره این دلشوره من جاشو کم کم به یک ترس بزرگ تر داد و کمی به حرفهای اون دفعه اش فکر کردم راست میگفت چرا من نه سرفه ایی میکنم که سرفه باشه و نه خونی بالا میارم ؟
توی همین فکرها بودم که یکباره مادر ناتنیم بلند شد و گفت خوب من برم دستشویی و زودی برمیگردم پیشت
من تند وبریده وبریده گفتم: وای نه خواهش میکنم اجازه بده من برم حالم یک دفعه ایی خیلی بد شد
اون با تردید و متعجب منو نگریست و با حرکت سر گفت باشه!!!
منم با هر بدبختیی که بود بلند شدم وبه دستشویی رفتم
ترسم بیشتر از این بود که اگر اون میرفت دستشویی چیزی رو میدید که نباید میدید
در رو بستم و شروع کردم به گشتن زیر سیفون توالت رو نخیر پشتش چیزی نبود که نبود تا حتی درش رو هم برداشتم وتوش رو هم نگاه کردم خبری نبود که نبود
این کار وتلاش برای من بسیار طاقت فرسا بود نفس زنان روی توالت نشستم ونفسی تازه کردم در فکر بودم وبه دستشویی خیره شده بودم یکباره چیزی رو فهمیدم دستشویی دوتا سیفون داره یکی مال توالت یکی هم مال روشویی بلند شدم و زیر دسشویی رو شروع کردم به جستجو و در ست پشت اون سیفون یک کاغذ لوله شده کوچولو رو که بسیار هم ریز روش نوشته شده بود پیدا کردم از خوندن چیزهای روی اون چشمام گرد شده بود و ترسم شدت گرفت
بی اختیار بروی فرنگی خزیدم و سعی کردم چیزایی رو که دارم میخونم دوباره حلاجی کنم
دوباره کاغذ رو باز میکنم ومیخونمش:
من با دختر همسایمون که یک پرستار است صحبت کردم و احوالات تو رو شرح دادم براش اون میگه همچین بیماریی با این مشخصات اصلا وجود نداره من به مریضی تو مشکوکم مواظب خودت باش بعدا باهم صحبت میکنیم سعی کن برای دفعه بعد برای من اسم داروهایی رو که مصرف میکنی بنویسی
بیکباره دیدم در توالت رو میزنن زن پدرم بود میگفت حالت خوبه نمیخوای بیای بیرون؟
سریع کاغذ رو یکبار دیگه بدقت خوندم و بعد ریز ریزش کردم و ریختمش توی توالت وسیفون رو روش کشیدم
و با ترس ولرز اومدم بیرون وبا لکنت گفتم:
ببخشید حالم یک هو بهم ریخت.و با اضطراب بسیاری رفتم بسوی اتاقم
دیگه به همه چی داشتم با دید دیگه ایی نگاه میکردم بی اختیار بظرف دارو هام نگاه کردم
اینها رو اینطوری هیچ وقت نگاه نکرده بودم و داشتم اسمهاشونو که تقریبا هیچ وقت بهشون دقت نکرده بودم داشتم این دفعه میخوندم
شیشه شربتی دستم بود که یک دفعه دستی رو روی شونه ام احساس کردم و یک متر پریدم روی هوا
زن پدرم بود گفت:
چرا نمیری توی رختخوابت؟
با تته وپته گفتم
هیچی میخواستم ببینم از این شربت بد مزهه چقدر دیگه ازش مونده و کی تموم میشه این لعنتی؟
همونطوری که دستش روی شونه من بود منو بطرف رختخوابم هدایت کرد و با لبخندی محبت آمیز گفت:
تا هر وقت که تو خوب بشی عزیزم
و با محبت روی منو پوشوند و گفت:
حالا من برم برات سوپتو آماده کنم وبیارم عزیز من بخوره
بشدت دل دل میزدم و داشتم از شدت هم ترس وهم شک میمردم
دیگه به هیچ چیز اطمینان نداشتم
راستی چرا این بیماری من خوب نمیشد؟
چرا این همه مدت طولانی شده بود؟
و هزار رو صد تا چرای دیگه که توی ذهن من میچرخید!!!
شروع کردم به بررسی اوضاع و حلاجی ماجرا از ابتدا تا کنون
من مریض شدم مثل همیشه که سرما میخوردم درست بعد از اون راهپیمایی وخریدی بود که رفته بودم بیرون روزهای اول بهار بود و یکدفعه رگبار شدیدی گرفت منم هیچ بالا پوش مناسبی نداشتم
شده بودم مثل یک موش آبکشیده
باد هم که میومد این شد که شروع بیماری من رقم خورد چیز دیگه ایی یادم نمیاد که عقلا وحکما بتونه روی تندرستی من تاثیر گذاشته باشه
بعد از اون بود که من شروع بتب عجیبی کردم و افتادم توی تخت خواب شب خیلی حالم بد بود برای همین زن پدرم که نمیتونست منو به جایی برسونه زنگ زد به یکی از دوستان دکترمون واون خودشو به بالین من رسوند یک نفر دیگه هم با دکتر بود اونشب که منو اون هم معاینه کرد یادمه من داشتم توی تب میسوختم وهذیون میگفتم و اون دکتر ها هم باهم مشاجره میکردند زن پدریم هم گاهی وقتی یک چیزی میگفت اما اینکه این صحبتها چی بود وبرای چی بود نه یادم میمومد ونه با این حال نذارم میتونستم چیزی ازش بیادم بیارم
ومتاسفانه همین ترسم رو بیشتر میکرد
چرا اونها باهم بحث میکردند؟
چرا مثل بچه آدم منو دکتر نمیبردند ودکتر بخانه ما می آمد؟
و بعبارتی چرا من در خانه محبوس بودم؟
و خیلی چرا های دیگری که ذهن مریض مرا بخودش مشغول میکرد.
زن پدرم با یک ظرف سوپ داغ به داخل اتاق اومد.دیگه واقعا میترسیدم که چیزی رو بخورم
تقریبا با کنار گذاشتن چند در جریان کوچیک وبزرگ در این مدت بیماری و این یادداشت امروز من به یقین کامل رسیده بودم که توطئه ایی برای کشتن من در کاره
چرا؟
چون مادرم موقع مرگش برام ارثیه کلانی از املاک پدریش بجا گذاشته بود که آتیه منو تامین کنه.همین خودش کلی انگیزه بود برای کشتن واز سر راه برداشتن من !!!
بشدت بعد از این حرکات اکروباتیکی که انجام داده بودم احساس ضعف میکردم وگرسنگی منتها از ترسم جرات لب زدن به سوپ رو نداشتم این وهم برم داشته بود که ممکنه همین نا مادری من برای اینکه خودش رو هم از شر من راحت کنه و هم اینکه به ارثیه من برسه یک چیزی توی غذام میریزه که من کم کم مسموم بشم وبمیرم و اون در عین منتهای تقصیر بیگناه ومثل یک قدیس جلوه کنه.
مونده بودم که چیکار کنم برای همین بیحالی رو بهانه کردم وازش خواهش کردم که یک چند دقیقه دیگه بهم غذا رو بده
دوباره دستشوئی رو بهانه کردم و راهی دستشوئی شدم
نیاز به فکر کردن داشتم
و کجا فعلا بهتر از اینجا؟
باید یک نقشه میریختم که در عین عدم بر انگیختن شک کسی بتونم از این جریانات هم سر در بیارم وهم اینکه خودمو خلاص کنم
برای اولین کار تصمیم این بود که برم این سوپه رو بخورم چون اگر قرار به مرگ تدریجی بود با این یک کاسه سوپ هم بلایی بدتر از اینی که هست سرم نمیاد
بعد از اون باید بفکر دزدیدن خوراکی از آشپزخونه میوفتادم
چیزایی رو برمیداشتم وبرای خودم ذخیره میکردم که نه شک کسی رو بربیانگیزه و نه ضرری برام داشته باشه رو پیدا کنم
اولین وبهترین چیز که بنظرم رسید نون بود
یک مقداری هم بیسکوئیت بد نبود باید تعاملاتم رو هم با مستخدمه بیشتر میکردم وترغیبش میکردم که برام از بیرون چیزی بخره بیاره بذاره توی خونه
بعد از گرفتن این تصمیمها از دستشوئی بیرون اومدم و از همون لحظه شروع کردم به اجرای نقشه ام
کارم این شده بود که شبانه به آشپزخانه میرفتم و خوراکی میدزدیدم و علاوه بر اینکه شبانه میخوردم ومقداری هم در اتاقم مخفی میکردم
ار تباطم را با مستخدمه از طریق همان کانال زیر سیفون تقویت کردم و برایش نقشه های خود را شرح دادم
حال بگذریم که با چه ترفندهایی که من غذاهای خود را نمیخوردم وداروها را نیز در یک کلام کلا بیخیال شده بودم
البته گفتنش بسیار ساده است ولی انقدر در فرو بردن انگشت خود در حلقم وتحریک معده به نشان دادن ریفلکس بازگشت دادن محتویاتش استاد شده بودم که حدی نداشت
از یک طرف میخوردم واز سوی دیگر سریع دستشوئی و تحویل هر آنچه که خورده بودم
کم کم احساس میکردم که حالم قدری بهبود یافته است
حتی زن پدرم هم متوجه بهبود من شده بود و خوشحال بود این مسئله با تصوری که من ازش داشتم برام غریب مینمود
بعد از تقریبا دوهفته نوبت چک آپ ویزیت دکتر من شده بود دکتر مثل همیشه آمد و نبض مرا گرفت و حالات واحوالات مرا سنجید
کمی پریشان مینمود دکتر و فقط شنیدم که زیر لب تکرار میکرد که یک چیزی درست نیست!!!
چه چیزی درست نبود
در حین کار به قیافه زن پدر خویش نگاه میکردم و میدیدم که آشکارا خشنود است و ابائی هم از نشان ندادن خشنودی من از بهبودی به دکتر ندارد
نمیتوانستم که قضیه را درست تجزیه وتحلیل کنم
آخه چرا مگر زن پدر من خواهاناز سر راه ببرداشتن من نبود؟
قضیه درست مینمود ولی بعضی جاهاش لنگ میزد از همون غذایی که برای من میپخت گاها هم من دیده بودم که میخورد
و این شادی از بهبود من و عدم پنهان ساختن آن اصلا با قضیه جور در نمیآمد
اما از این طرف پریشانی دکتر جور خاصی مینمود
دکتر وسایل خود را جمع کرد و رو بما گفت من باید بروم اما زود برمیگردم تا از شما یک سری خون بگیرم وبرای آزمایش ببرم
آزمایش؟ آزمایش برای چی؟
ایشان کمی اون پارامترهای درمان را ندارند و من بشدت نگرانم
خدانگه دار
و دکتر رفت
من کاملا جهت دار پرسیدم:
این چرا از دیدن حال خوش من و بهبودی من اینطور ناراحت شد؟
نمیدونم والله منم از همین تعجب کردم
و این لحن جواب و خود این پاسخ منو بیشتر به شک انداخت!!!
دکتر بعد از ساعتی برگشت و با لوازم خاصی که آورده بود از من کمی خون گرفت و حتی کمی نمونه ادرار را نیز گرفت وبا خود برد و گفت نتیجه قطعی را طی چند روز آینده به اطلاع ما میرساند
باید با یکی مشورت میکردم
و چه کسی بهتر از مستخدمه
انتظار تا رسیدن روز کاری وی بسیار سخت بود ولی چاره ایی نداشتم
بالاخره آن روز نیز رسید
و من با او توانستم در یک فرصت طلائی مشورت کنم
ماوقع و حدسیات خود را برایش شرح دادم
اون نیز گفت باید با همان دوست پرستارش مشورت کند
و من گفتم که تا هفته دیگر که او دوباره میآید وقت ندارم
و او گفت که امروز یک چیزی از وسایلش را در اتاق من جا میگذارد و فردا به بهانه برداشتنش به
اینجا بازمیگردد و جواب مرا میدهد
واو کیفش را در منزل ما جا گذاشت و رفت
فردا که برگشت و گفت که دوست پرستارش با توجه به گفته ها و داروهایی که من قبلا مصرف میکردم
گفته است که به احتمال زیاد این اثرات از همان داروها بوده است و احتمال نمیدهد که از غذاها باشد
باید تصمیم خودم را میگرفتم دکترامروز یا فردا بود که با جواب آزمایشات برگردد
پس دل را بدریا زدم و تصمیم گرفتم که با زن پدرم صحبت کنم
بنابراین در اولین فرصت مناسب با او مسئله را مطرح کردم و فقط به وی گفتم که از خوردن داروها مدتیست که سرباز زده ام و دیگر آنها را نمیخورم
واکنشش برایم بسیار حیرت انگیز بود بشدتت عصبانی شد!!!
و مرا بسختی دعوا نمود و گفت که میدانی که چند ماه است که دارد بخودش سختی میدهد و مرا تیمار میکند که من بهبود بیابم
برای او اصلا این قضیه مهم نبود که من بهبودی پیدا کردم و مرا همش شماتت میکرد
واقعا گیج شده بودم
آخر چرا؟
باز دوباره همه شکها به سر حانه اول برگشت
دکتر هم همان عصر آمد و با وی بطور خصوصی صحبت کرد و آنطور که صدای نجوای آنها بگوش میرسید دکتر نیز بشدت عصبانی شده بود
دکتر بنزد من آمد و با اخم گفت چرا داروهاتو نخوردی؟
میدونی با خودت داری چیکار میکنی؟
واقعا شوکه شده بودم انتظار نداشتم که زن پدرم به دکتر این مسئله را بگوید!!!
ترجیح دادم جوابی ندهم
دکتر دوساعت منو موعظه کرد و از پروسه درمان برایم داد سخن داد
و سر آخر هم گفت از این به بعد برایت سرم تجویز میکنم که دیگر نتوانی اونو پس بیاری!!!
و همونجا بالای سرم ایستاد تا سرم تمام شد
دوباره همان رخوت وسستی مرا در برگرفت منتها کمی بیشتر چون هم دوزاج ان را بالا برده بودند وهم دکتر کمی داروی خواب آور داخل آن تزریق نموده بود که
من دیگر هوس وخیال خامی بسرم نزند
دیگر بار اختیار اوضاع از دستم خارج شده بود منتها این دفعه خیلی بدتر چرا که دشمنانم حالا دیگر دست مرا خوانده بودند
بنابراین خودم را فعلا بدست تقدیر سپردم
صبح فردا از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که از خانه فرار کنم
بنابراین بدون اینکه به زن پدرم خبر بدهم که بیدار شده ام از جای خود برخواستم و بی سر وصدا از توی کیفش هر چه پول داشت با موجودی قلک خودم را برداشتم و بی سر وصدا
از منزل خارج شدم
بعد از سوار شدن بر تاکسی درست نقطه مقابل شهر را آدرس دادم وهدفم فقط این بود که هر چه بیشتر از خانه دور شوم بعد از چند دقیقه دوباره مسیرم را به راننده تاکسی گفتم منتها اینبار بوی گفتم برو
ایستگاه راه آهن
راننده تغییر مسیر داد و مرا به ایستگاه رساند
تصمیم خودم را گرفتم وبلیطی به مقصد شهری که در آنجا خاله ام زندگی میکرد ابتیاع نمودم
و ساعاتی بعد در درون قطار بودم و عازم شهر دیگر
شب هنگام بود که به منزل خاله رسیدم خاله در منزلش نبود میدانستم که او سرکار میرود ولی محل کارش را بلد نبودم
پس چاره ایی جز انتظار نداشتم
خلاصه بعد از مدتهای مدیدی انتظار خاله ام از سرکار آمد و وقتی مرا دید شگفت زده شد
بمنزلش رفتیم و من جریان را برای وی شرح دادم وی حقیقتا شگفت زده شده بود
شامی فراهم آورد و دورهم خوردیم بعد هم جا گسترد و مرا بخواب دعوت کرد
صبح با صدای صحبت چند نفر از خواب بیدار شدم
وای خدای من دکتر و زن پدرم بودند که در بالای سرمن نشسته بودند
دکتر بمحض بیدار شدن من یک آمپول بمن تزریق کرد و مرا باز بیحال تر کرد
آنها مرا با چشمانی ناباور که به خاله ام دوخته بودم تا ماشین همراهی میکردند
هنگامی که از جلوی خاله ام رد میشدم فقط به او گفتم:
چرا آخه چرا؟
واو نگاهش را بزمین دوخت
در راه زن پدر من برایم با عصبانیت شرح داد که همان دیروز صبح با خاله ات صحبت کرده واو را درجریان گذاشته است
و او نیز همان شبانه که برای تهیه غذا بیرون رفته بود بما خبر داده بود و ما همان شب حرکت کردیم بسوی تو!!!
این دیگر چه بدبختی بود که نصیب من شده بود.
در طول راه همش داشتم به ربط این قضایا به هم دیگر فکر میکردم این چه چیزی بود که همه از آن خبر داشتند و همه دست اندر کار آن بودند
باز همان کرختی واز خود بیخود شدگی داشت مرا در بر میگرفت
سعی کردم با ان مبارزه کنم و هوشیاری خود را از دست ندهم
از سرعت ماشین کاسته شد و من با چشمانی نیمه باز دیدم که در جلو ترافیک شده است
کامیونی با چند سواری تصادف کرده بود و چند نفر کشته ومجروح داده بود
نیروهای امداد و پلیس هم بودند وای چه صحنه ایی بود
خیلی بد بود صحنه های بسیار رقت انگیزی بود دکتر به زن پدر من گفت چقدر پلیس اینجاست
واو نیز گفت آره خیلی پلیس زیاده
حالا این همه پلیس اینجا چی میخوان
و این کلمه پلیس بود که همش توی ذهن بیمار من تکرار میشد و من درکش نمیکردم
ولی بازم نمیدونم کجای ذهنم به این کلمه واکنش نشون داد
و دوباره وزیر لب بطوری که فقط خودم شنیدم گفتم پلیس
آره پلیس خودشه مگر اینها منو بتونن نجات بدن
و بیکباره در ماشین رو باز کردم و خودمو بیرون پرتاب کردم
ودر حالی که روی آسفالت خیابون قل میخوردم صدای ترمز شدید ماشینی رو بالای سرم شنیدم و وقتی چشمامو باز کردم
یک سپر بزرگ ماشین دیدم که بالای سرم بود و من تقریبا زیرش بودم راننده بیرون پریده بود و مردم هم دورمن جمع شده بودن
وپلیس هم اومد
جمعیت شکافته شد و یک افسر پلیس جلو اومد و گفت اینجا اصلا معلوم هست چه خبره؟
یکی به اون کادر اورژانس که اونجا هستن بگه بیاین اینجا
و مرد راننده برای همه داشت توضیح میداد که این یارو خودشو از توی ماشین یک دفعه پرت کرد بیرون
دکتر دستش رو بالا برد و گفت سرکار من یک پزشکم اینهم کارت شناسائی منه نیازی به کادر پزشکی اورژانس نیست
ایشون مریض من هستن و اجازه خواست که منو معاینه کنه
افسر پلیس بهش اجازه معاینه منو داد
ودکتر بالای سر من اومد و در گوش من گفت اگر صدات دربیاد عوضی همینجا میکشمت و تو دیگه فردا رو نمیبینی
و من دیگه همه چی برام مسجل شد که واقعا من اشتباه نمیکردم و توطئه ایی در کار بوده
ملتمسانه رو مو به اینطرف واونطرف چرخوندم وبه قیافه های اطرافیانم نگرستیم
هیچکس حواسش نبود ولی دیگه فهمیدم که این آخرین شانس منه
برای همین پاچه شلوار پلیس رو گرفتم و بطرف خودم کشیدمش
پلیس متوجه من شد وگفت چیه چی میخوای بگی
بهش اشاره کردم که سرشو بیاره نزدیک تر و دم گوشش گفتم
میدونی من برای چی از ماشین پریدم بیرون
نه؟
این دکتر ونا مادری من دستشون توی کار کشتن من است و میخوان منو سربنیست کنن و ارثیه ایی که از مادرم بهم ارث رسیده رو بالا بکشن
پلیس کمی حیرت کرد ولی من دوباره یقه شو چسبیدم وگفتم
ببین من مرض نداشتم خودمو اینطوری بندازم از ماشین بیرون و خطر کنم فقط میخواستم که به یک پلیس بگم که منو نجات بده
دکتر مودبانه از پلیس اجازه خواست که باهش صحبت کنه
و بهش گفت
جناب عرضی داشتم
ایشون از یک نوع بیماری روانی خاص رنج میبرن و معتقد هستن که کسانی قصد جون ایشون رو دارن
و لی شما باید توجه داشته باشید که ایشون …..
بقیه شو دیگه نشنیدم چون هم دکتر صداشو پائین اورده بود و هم از من دور تر شده بودن
وفقط میدیدم که افسر پلیس داره سرشو بنشانه تاسف تکون میده ولبشو گاز میگیره
بعد از مدتی دکتر به طرف من اومد وبا مهربانی کاملا تصنعی منو بلند کردو به طرف ماشین برد
و براه افتادیم و من فقط از شیشه عقب به افسر پلیس مینگریستم و میگریستم
دیگر از صحبتهای گذشته خبری نبود و فقط نگاه خشمگین دکتر بود که مرا از داخل آئینه مینگریست
و من فقط ارام میگریستم و دیگر به چیزی اهمیت نمیدادم
دارو دیگر کاملا اثر خود را کرده بود و مرا بعد از آن همه تقلای جانفرسا داشت بخواب میبرد
و من در میان خواب وبیداری فقط دو چراغ گردان ابی و قرمز را دیدم که بالای یک ماشین بود و در میان ان ماشین یک چهره اشنا نشسته بود
و داشت به دکتر اشاره میکرد که برود در گوشه جاده
بعد از آن بود که من با لبی خندان گذاشتم که دارو اثر خود را بکند و مرا خوابی شیرین برباید.

عالی…. مثل همیشه (اسمایلی بچه پررو برو پی کارت!!!)
=================================
دیپلمات:
فقط سکوت
By: HoDa on فوریه 11, 2009
at 8:46 ق.ظ
ممنون. کاش در مسابقه شرکت می کردید
===========================
دیپلمات:
ممنون دوست عزیز
منتها بیش از حد گرفتار بودم به این دفعه نرسیدم
شاید دفعه های بعد
By: پرستوک on فوریه 11, 2009
at 12:02 ب.ظ
خیلی عالی و غیر قابل پیش بینی بود!
============================
دیپلمات:
لطف دارید دوست من
شرمنده کردید
By: بدنویس on فوریه 11, 2009
at 12:46 ب.ظ
اگه تو مسابقه شرکت کردی بودی شک نکن برنده میشدی
رای من هم کاملا” معلوم و مشخصه
==========================
دیپلمات:
شما لطف دارید منتها من با داشتن مشغله فراوان نتونستم به انجمن سر بزنم و از زمان پایان مهلت خبر دار نشدم بنابراین اینی شد که میبینید
By: زیبای شب on فوریه 11, 2009
at 1:45 ب.ظ
سلام
خیلی عالی بود و بی نقص .
موفق باشید .
By: sahel on فوریه 14, 2009
at 2:09 ب.ظ