ایستادن در آنجا دیگر فایده ایی نداشت
رو به جهتی که دخترک اشاره کرده بود کرد و براه افتاد
آواز با اینکه از دخترک خیلی دور شده بود همچنان همانطور وبا همان کیفیت بگوش او میرسید
بیادش آمد که گرسنه بود وخسته به اطراف نگاهی انداخت درختی را نشان کرد و بطرف آن رفت و در پای آن
نشست سرش را بپائین انداخته بود و زمین را مینگریست که دید کسی ب آرامی بپشت او میزند و او را میخواند
بپشت خویش نگریست دید درخت است که با خه ایی بنرمی او را صدا میکند و سعی میکند که توجه وی را جلب نماید
درخت وقتی دید که او را متوجه خویش نموده است شاخه های دیگری پائین آورد که بروی هر شاخه اش یک نوع میوه بود
روی یکی سیب دیگری موز !!! وآن یکی هلو و…..
باخودش گفت : دخترک میگفت اینجا سرزمین رویاهاست ولی دیگه مسئله رو کاملا برام شرح نداده بود که رویا برابر است با بهشت!!!
از هر کدام مقداری چید و شروع کرد به خوردن از بس گرسنه اش بود نمیفهمید که چگونه میخوردبمحضی که پوست موز را بروی زمین گذاشت
موجوداتی بسیار کوچک وبامزه به آن نزدیک شدند و بعد از اینکه مطمئن شدند که او دیگر آنرا زباله محسوب میکند
آنرا مانند موریانه ها جویدند و سطح زمین را پاک نمودند.
به درخت تکیه داد درخت مطابق با حالت وی تغییر حالت داد و سعی نمود تکیه گاه بهتری را برای وی فراهم نماید
کم کم پلکهایش سنگین شد و بخوابی عمیق فرو رفت
درخت منتظر ماند تا وی بخوابی عمیق فرو برود آنگاه شاخه هایش به آرامی به زیر وی فرستاد
و وی را به بالای شانه هایش برد و در بستری از برگهای گرم ونرم وی را جای داد ورویش را نیز با برگ پوشانید
بخاطر خستگی از کار روزانه و مخصوصا آن بیگاری نیمه شبان خوابش بقدری سنگین شده بود که حد نداشت
آن موسیقی آرامش بخش و آن میوه های تازه و خوشمزه وهمینطور گرمی ونرمی رختخوابش نیز بی تاثیر درخلق این موقعیت نبودند
===========================
از خواب بیدار شد اول کمی طول کشید تا موقعیت خود را درک کند درخت که متوجه شده بود
که میهمانش بیدار گشته است به آرامی شاخه های خود را بطوری که بوی صدمه ای نخورد از دور وبر وی دور کرد
و به آرامی وی را از روی دوش مهربان خود پائین آورد و بروی زمین قرارش داد دخترک رو بدرخت کرد وگفت :
من نمیدونم که شما چطوری متوجه منظور من میشوید و برایم همه چی را فراهم میکنید ولی میخوام ازتون تشکر کنم بخاطر همه چی
درخت در پاسخ بدخترک شکوفه های گیلاس از خودش صدر کرد وبپای وی ریخت دخترک متحیر گفت: شکوفه های گیلاس
اما الان که خیلی به بهار مونده شما چطوری اینکار رو کردید؟ (بعد یادش آمد که کجا هست ) پس ادامه داد میدونم سوال بیربطی کردم
درخت بیشتر برای او شکوفه گیلاس ریخت و تاج را که با همان شکوفه ها درست شده بود با شاخهای بلندش بروی سر وی قرار داد
دخترک بطرف درخت دوید و تنه اش را بغل کرد و آن را بوسید درخت او را بلند کرد وبه بالای بلندترین شاخه اش برد و برایش
برگ بسیار بزرگی پر از انواع مختلف میوه های مختلف آورد که او بخورد دخترک با شادی تمام شروع بخوردن صبحانه اش کرد
و با درخت هم درحین خوردن صحبت میکرد واز خودش و خانوده اش میگفت از توکیو برایش میگفت و دانشگاهی که درآن تحصیل میکرد
و کار درکارخانه مهمات سازی و از دادش کایکو و جنگ در دریاهای دور بنام وطن و….
درخت صبورانه گوش میدادو با تکان دادن برگهایش آنها را تائید میکرد
بعد از اینی که خوردن صبحانه به پایان رسید درخت باز آورا بپائین آورد و انگار که میدانست که وقت رفتن است و جدایی
چون شاخه هایش پائین افتاده بود و غصه دار بود
دخترک از درخت پرسید
راستی تو میدونی اقیانوس نهگهای شناور کجاست؟
درخت بسمت مقابل وی اشاره کرد و او را بسمت خویش فرا خواند
دخترک بسمت درخت مهربان رفت و درخت شاخه هایش را بدور وی حلقه کرد ووی را مهربانانه بخود فشرد
دخترک نیز احساس تلخی داشت از این دوری وجدایی درخت بوی زنبیلی بافته شده از شاخه های نازکش را که پر بود از انواع میوه ها هدیه کرد
دخترک براه افتاد و دستش را بنشانه خداحافظی برای درخت تکان داد
بعد از مدتی احساس کرد که چیزی وی را تعقیب میکند برگشت و موجود عجیبی را دید که با دیدن وی ترسید و پا به عقب گذاشت
موجود شبیه دایناسور بود منتها کوچک تر و کاملا بی آزار بنظر میرسید به جانور اشاره که نزدیکتر بیاید
داینو نزدیک آمد واز دست دخترک میوه ایی را گرفت وبه آرامی وبا لبخندی خورد
و دخترک لا اقل از این خوشحال بود که در این سفر یک همدم پیدا نموده است هر چند یک داینو باشد!!!
از تپه ایی بالا رفت و اقیانوس نهنگهای شناور را دید منتها با این تفاوت که نهنگها هیچکدام در آب شناور نبودند اصلا آب واقیا نوسی نبود
همه نهنگها در آسمان ودر میان ابرها غوطه ور بودند و به بازی مشغول بودند
در دلش گذشت حالا چطور باید با این نهنگها ارتباط برقرار کنم؟
پیچکهای روی زمین برایش راهی باز کردند و وی را به سوی جایی رهنمون کردند
دخترک با داینو پا پیش گذاشتند و به یک دخترک دیگر رسیدند اول فکر کرد که این همان دخترک قبلی است
ولی دخترکه گویا ذهن اورا خوانده بود گفت من نگهبان اقیانوس نهنگها هستم آنی که دیدی مسئول ایجاد ورسیدگی به چشمه رویا ها بود
پرسید بمن گفتن که ملکه رویا ها اینجا بوده و او را در این حوالی دیده اند
نگهبان گفت آری ولی من درجریان نیستم باید بروی واز نهنگ پیر بپرسی
داینو تو را راهنمایی خواهد کرد و به داینو گفت اونو ببرش طرف دریای آزادی خیال
ادامه دارد…..


برای یه لحظه یه آدم درگیر رو از این دنیا دور کردن، هنریه که ظاهراً تو داری!!
زود به زود ادامه اش رو بذار… خیلی علاقمند شدم
By: HoDa on دسامبر 15, 2008
at 6:10 ق.ظ
سلام
عالی بود . به شدت برای ادامه داستان مشتاقم .و منتظر ادامه آن هستم .
خسته نباشید و ممنون.
By: ساحل on دسامبر 15, 2008
at 6:18 ق.ظ
کی بقیه اش رو میذاری ؟!؟؟
By: زیبای شب on دسامبر 15, 2008
at 9:09 ق.ظ
باز مثل هميشه عالي بود ………..
دنياي درون تازه من دارم فيجيعا اين روزا
سير مي كنم اما نمي دونم چرا دستم
به قلم نمي ره ؟!؟!؟
منتظر بقيه اش هستم !!!
By: maxi on دسامبر 15, 2008
at 4:23 ب.ظ
سلام
قصد ندارید ادامه داستان رو برامون بذارید ؟؟؟؟
به شدت مشتاقم ادامه داستان رو بخونم .
By: sahel on مارس 12, 2009
at 5:40 ب.ظ