نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 23, 2008

قدح عشق

چشمان خویش را بر دنیای پیرامون خویش لختی میبندم و سعی میکنم که پرنده خیالم را بسوی تو بپرواز در آورم و از حس زیبای ذکر و تماشای تو دل انگیز سرشار گردم واین حس مرا با خود به ناکجا آبادی میبرد که از حس سبزی جنگلها سبز تر است و از آبی دریا ها آبی تر و بیکرانی اقیانوسها بیکران تر  در جستجوی تو به هر سویی می نگرم

 تو را احساس میکنم قویتر از همیشه ولی نمی یابم تو را !!!

خسته از هیاهوی جستجوی خویش لختی بر گذری مینشینم و سر را به آسمان بلند میکنم تا بر این بخت بد خود لعنتی کبیر بفرستم اما واژه ها در دهانم خشک میشود

چرا که تو همواره با من بودی و قدم بقدم داشتی با من طی الطریق میکردی تنها تفاوت من وتو در این بود که تو در آسمان بودی ومن در روی زمین دنبالت میگشتم

همینجا بودی پیش من! از دیواری به بلندای ابدیت بالا رفته بودی و گیسوانت را آویزان کرده بودی سرخوش بودی وسرحال

وآنگاه صورت مرا آنچنان لبخندی پر نمود به رنگ رنگین کمان بعد از رگبار بهاری

و به بزرگی باغهای سر سبز خدا و به سادگی یک طفل خردسال تو انقدر مهربان مینمودی

که لحظه ایی دوریت برایم شنکجه ایی سخت مینمود و این را نیز خودت هم میدانستی

دستت را دراز کردی و دست مرا در دستت گرفتی و مرا بسوی جایی بردی که فقط آرامش جان بودو مایه غنود روان انگشتت را بسوی یک برکه دراز نمودی وگفتی از بانوی برکه یک قدح آب بگیر و بنوش از وی قدحی گرفتم ونوشیدم وآه که چه گوارا بود این آب تو گویی که آب حیات بود  پرسیدم ای بانو این چه بود که اینچنین بس شیرین بود؟ بانو بدون آنکه دهانش را باز کند گفت: این جام از آب حیات هم ارزشش بالاتر است  گفتم مگر همچین چیزی هم وجود دارد؟ بازهم همانطور در سکوت گفت: آری هست و آن جام عشق است بدان که اگر تو آب حیات را بنوشی ولی بدون وجود عشق وجودت پشیزی ارزش نخواهد داشت. پرسیدم بانو آیا میشود به همراهم نیز بدهید که او نیز جرعه ایی بنوشد؟ بانو باز همانطور در سکوت گفت: تو اینجا سهمیه ایی نداشتی همراهت بود که از  عشق خویش برای تو قدحی ساخت و در آن بیاد تو گریست و بمن داد که بتو بنوشانم


پاسخ‌ها

  1. خیلی زیبا بود مثل همیشه

  2. سلام صاحبخونه
    منم که نظر م رو بهت گفتم فقط میتونم بگم پر از احساس بود


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها