سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام ازماست
تو یک رویای کوتاهی دعای پرسه هامی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم
تو هم در شعر آوازی شکوه اوج پروازی
نداری گناهی جزکه برمن دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی زخود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون زمن افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه که میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یادت تو چه پا برجاست
سلام بروی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یادت تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام ازماست


سلام بر تو ای مرد با احساس
By: یه دوست on نوامبر 22, 2008
at 6:21 ق.ظ