نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 10, 2008

تمنای خیال

گاهی وقتی آنچنان حالی مرا در برمیگیرد که نای نفس کشیدن را ازمن می رباید. در اینطور مواقع سعی میکنم که به دریا فکر کنم با همه آبی بودنش و به جنگل باهمه قدرت سبزی که در وجودش نهفته است. به شیرینی یک نگاه فکر کنم و یک عطر تبسم.گوشه دنج و فراخنای ابدیت. اینست معنای پوچ بودن . تمنای خیال است وهزار توی رنج هستی .گرمایی بس عذاب آور چرا؟ چون من هستمو زندگی دارم چون بیتابم و نگران اما هر چه که باشم هیچوقت توان برداشتن آن نقاب سنگینی را که بر صورت کودک درونم زده ام را ندارم و نمیتوانم آرامش کاذب خود را که همچون اختاپوسی بر روی من افتاده است دور بکنم چرا که من یک قطره ام.همچو سربازم و همیشه آماده به رزم رزمی جانفرسا و سوهان فرسایش روح .

پیچیده ام در درون خود. هزار تویی ابدی که فقط خود میتوانم در درون آن کودک درون خود را بیابم و با دستان و انگشتانی که دیگر برای خودم هم غریبه اند. از روی گونه هایش قطره های اشکی که را در نظاره گری غرق شدن من در دریای تنهایی و جنون است ستردن آغاز کنم.شاید که آشتیی باشد میان من و او .

اویی که در عنفان کودکیش اورا با خشنودی کامل به قربانگاه بردم و با قه قهه هایی مستانه قربانیش کردم و بر جنازه اش دست افشانی کردم اما او باز با همان حال نزارش برمن لبخند زد و گفت:

 

ای دوست بر جنازه ٔ دشمن چو بگذری 

شادی مکن که بر تو هم این ماجرا بُوَد.

براستی آیا چیزی هم از کودک درون من باقی مانده است؟

آن فرشته صلح دیگر فکر کنم در پای فوراه اساطیر زمان دیگر خسته شده و بالش شکسته باشد!!!

گناه من چه بوده است؟ غیر از اینکه دست به اسباب بازی زدم که مال من نبود و بصورت پنهانی با آن لحظاتی بس کوتاه بازی کودکانه داشتم؟

من چه میدانستم که این بازی never ending story است؟

من چه میدانستم که یکی از قواعد آن اینست که وقتی داخل شدی دیگر اجازه خروج نداری مگر آنکه بهای آنرا با جانت بدی یا روحت را به شیطان بفروشی .

اما من باز هم بچگی کردم و در همان حال گول شیطان را خوردم و با وی معامله کردم و کودک درون خودم را بخاطر وی قربانی کردم و چشمان آبی وی را بدون ذره ایی ترحم نابود کردم و گذشتم.

حال چه مانده باقی….

کودکی که دیگر وجود ندارد و روحی که بشیطان فروخته شده است و جسمی که فقط مرا عاریتی تحمل میکند وبی صبرانه منتظر آن است که زمانش فرا برسد و مرا با تحقیر آمیز ترین روش ممکنه تحویل ملک الموت بدهد چرا که من گناهکارم وگناهی کبیره را مرتکب گردیده ام.

آن لعل گرانبها و آن مشک ختن از کفم برفت و مرا دیگر نایی در بدن نیست که دوباره برگشتی را متصور باشم.

راهیست که یک طرفه است وانتهایی جز نیستی بر آن متصور نیستم پس کی میخواهد سهم من از گیتی نمایان گردد و مرا صبح دولتی باشد؟

آیا زمان آن فرا نرسیده است؟

کی نوبت من است در این دوار  اسیاب دوران.

تا کی  يک سو نگريستن و يکسان زيستن؟

تا کی میتوانم در عین درویشی ادعای توانگران را با خود بیدک بکشم؟

و تا کی میتوانم در عین برهنگی پوشیده راه بروم؟ و همینطور اضافه کن اینها آزادی در عین بندگی و زندگی کردن در مرگ و احساس شیرینی در تلخی وجود و سیری در عین گرسنگی ؟

خداوندا تو دادم بستان از این رومیان مست که چشم بسته مرا در میان گرفته اند و با خود بسوی قربانگاهی میکشند که انتهایش را تو مقدر نکرده ایی!!!

رحیمی و کریمی ات کجا رفته است ؟

مرا فراموش کرده ایی؟

قرارمان این نبود یا شایدم بود ومن مثل همیشه نخوانده امضایش کرده ام !!!

چرا که طرفم را تو قرار داده بودم.

گناه دیگری هم دارم بغیر از اینکه روزی هزار بار از تو فرار میکنم و باز آخر شب به دامن تو میخواهم پناه آورم ؟چه کنم که کار هر روزه ام دیگر شده است تکرار این که خدایا توبه

مگر تو خود نگفتی صد بار اگر توبه شکستی باز آی

نکند از صد بار گذشته است ؟

یا شاید هم دیگر پیش تو کسی باقی نگذاشته ام که واسط و وصی من قرار گیرد؟

همه از من روی برمیگردانند؟ درست است ای خدا؟؟؟؟

تو بگو چکار کنم که دردم را درمان باشی و روحم را مخلص؟

حتی اگر تو در رحمتت را برمن بسته باشی و از من روی برگرداننده باشی اما این را نمیتوانی کتمان کنی که من بنده تو ام.!!!

همان بنده خلافکار و بدقول!!!

همان که برای دفعه صدو یکم آمده است توبه کند ودیگر کسی را در صف امامان و امامزادگان ندارد که وکیل و صی خویش قرار دهد.

از جانمازی که هیچ وقت در روی آن نماز نخوانده ام و در میان جهاز ورودی به خانه ام است خود نیز خجالت میکشم.

غریب بازار مکاره ایی است حجره هایش همه بسته است ولی در بیرون دکاکینش همچنان معامله رواج دارد و آنهم از نوع سیاهش.!!!

یکی داد از غریبی میزند و میگوید غربت میفروشم دیگری شهرت را فریاد میزند و آن دیگری آبرو را واسطه دریافت متاع قرار داده است.

من در این میان چه میکنم شهرت دارم یا آبرو ؟

غربت را دارم اما آن دیگر یار همیشگی من است نمیتوانم آنرا بفروش بگذارم چرا که دیگر تنها مستمسکم را نیز از کفم خواهند ربود این دیوان روبه صفت!!!

هراسان از ربوده شدن تنها دارایی خویش فقط تنها راه را برگشت به هزار توی درون خویش می دانم 

برمیگردم و چه شتابان هم نیل به بازگشت میکنم اما از چیزی که در انتظارم و مرا چشم در راه است 

یکه میخورم. 

باورم نمیشد این خود تو بودی درست بود که دیگر چشمانت آبی نبود و لباست به فاخری گذشته نبود ولی خودت بودی به همان سادگی .

وبه همان تازگی نشاط و به همان غربت دلتنگی در رااه به انتظارم نشسته بودی و مرا چشم در راه بودی.

و من دوباره چشمم را در چشمانت دوختم و بار دیگر خدا را شکر کردم زیرا که:

برای بار صدو یکم توبه ام پذیرفته شد.!!!


پاسخ‌ها

  1. باز تو قلم بدست شدی؟
    باز تو جوری نوشتی که نفس ادم بند بیاد؟
    باز تو …..
    آی که من دیوانه آن نوشته های تو ام.
    برایمان بنویس ای یار دیرین
    الف .نون

  2. سلام
    اول صبحی اومدم خوندم واشک توی چشمام جمع شد
    بقول الف باز تو قلم بدست گرفتی؟
    حالا الف روش با تو باز نیست ولی من که هست
    پدر صلواتی اشکمو در آوردی سر صبحی
    شین

  3. سلام ********* عزیز
    مثل اینکه من بازم دیر رسیدم
    تو باز مثل اینکه داری میزنی به جاده خاکی ها!!!!
    اشک منو که در آوردی چه برسه به این جماعت دختر که این بالای سر ما صف کشیدن!!!
    راستی این یک دوست کیه؟
    با عرض معذرت از یک دوست.
    میم.

  4. وای خدا توبه توبه از دست این ******* توبه
    نمیشه برای یک دفعه توبه های این مهندس ولد الچموش را نپذیری و یک نیم نگاهی هم به حرمسرای دل ما بیاندازی و ********* و********** و***** را بدست ما برسانی؟
    امضا شیخ باشتین
    قاضی القضات
    ابطحی

  5. ******** بیا این چرندیات این شیخ حسن جوری رو بیا از اینجا پاک کن
    شیخ حسن باز اینجا رو با روم اشتباه گرفتی؟
    خجالت بکش d:

  6. ای سرو خرامان
    ای یاور ودرمان
    روز ما رو ساختی
    خدا پشت و پناهت باشه
    میم راست میگه این یک دوست کیه؟
    زودباش بگو مردیم از فضولی
    حمید بی ترمز

  7. سلام مهندس عزیز
    بابا مثل اینکه داره کار هر روزم میشه که بیام وبهت سر بزنم
    امروز غوغا کردی عالی مثل همیشه
    منم اشکم در اومد
    میترسم بهت بگم جور دیگه بنویس
    چون لذتی که از نوشته هات بردم رو نمیتونم جای دیگری کسب کنم
    قربانت
    شیرین

  8. وای مثل اینکه منم دیر رسیدم بچه ها
    شیرین راست میگه تو رو سبک نوشتنت رو عوض نکنی
    یک دوست هم راست میگفت
    سرمستمون کردی بشر سر صبحی
    دوستت داریم زنده باشی
    کاف

  9. مهندس سلام
    خیلی زیبا بود
    نثرت عالی بود و بر دل نشست
    البته باید کسی که اینها رو میخونه با روحیات تو و سرگذشت زندگی تو آشنا باشه اونجاست که این واژه ها رنگ دیگه ایی بخودشون میگیرن
    مهندس منم کنجکاو شدم این یک دوست کیه؟
    راهب شب

  10. سلام منو یاد دانشگاه انداختی
    اونجایی که استاد ادبیات مثل مسخ شده ها داشت نوشته تو رو میخوند و چون اسمت رو روش ننوشته بودی (البته از روی شیطنت) و دیوانه شده بود. یادت میاد چیکارش کردی زنه رو؟
    چقدر خندیدیم .
    چقدر اون نوشته رو توی سرت کوبید و گفت یاد بگیر ببین این چی نوشته ولی تو هیچی ننوشتی!!!
    چقدر همه خندیدیم اون روز.
    آقا دمت گرم تو که صبح ما رو ساختی بشر که.
    هم سرمست شدیم و هم نادم وهم خوشحال و هم …..
    این نوشته تو که همه چی داشت توش که برادر من.
    کارت درسته.
    سین .واو

  11. خیلی قشنگ بود و صداقت در آن موج میزد
    واژه های زیبایت اول صبح سر مستم کرد.

    خدایا یعنی میشه توبه من رو هم بپذیری ؟!

  12. دوستان سلام
    از همه شما متشکرم
    در جواب میم و بقیه که پرسیدن که این یک دوست کیه فقط اومدم بهتون بگم که ایشون دوست من هستند نه دوست شما جماعت یک لا قبا!!!( منتظر شنیدن متلکهای شما عزیزان در ایمیل و چت روم بالا هستم)
    بذارین حدااقل یک نفر هم از دست شما جماعت نفس راحت بکشه
    خواهشا بی خیال این یکی بشید
    دیپلمات

  13. من………….. هیچی!

  14. واي واي واي اين چي بود !!!!!

    واقعا حرفي براي گفتن پيدا نمي كنم ….. پس هيچ !!!

  15. گفتنی ها رو بقیه گفتن من دیگه چی بگم
    ولی …..

    آیا زمان آن فرا نرسیده است؟

    کی نوبت من است در این دوار اسیاب دوران.

    تا کی يک سو نگريستن و يکسان زيستن؟

    فقط همین
    بازم ممنون

  16. هر چیزی قیمتی داره… بهاش رو بپرداز و رها شو!


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها