نگاشته شده توسط: diplomat52 | دسامبر 17, 2009

تحفه نوبرانه زندگی

کارم دارد زندگیم را نابود میکند
ذره ذره و آهسته آهسته
هیچ رحمی هم در کارش نیست
ماموریتهای مختلف، مسئولیتهای بی ربط،
و این آخری هم که واقعا نوبرش بود!!!؟
قرنطینه اطلاعاتی
بعضی وقتها عاشق کارم میشوم
صبحها زودتر میآیم و شبها بزور مرا از پشت میزم مرا بیرون میکنند
بعضی وقتها هم از آن کاملا متنفر میشوم
بقدری موج تنفر در من بالا میگیرد که دیگر اطرافیانم میدانند
که وقتی من ساکت تر از همیشه میشوم یعنی هوا پس است
و من آن روز اخلاق خوبی ندارم با خودم هم قهر هستم
وهمش در فکر هستم که چگونه میشود از این بن بست رهایی یافت
و کارها را دوباره به روال عادی برگرداند
و اینجاست که من باز شبها تا دیروقت در محل کارم میمانم
و صبحها نیز زودتر از همیشه به سر کار میروم
پس نتیجه اخلاقی اینکه فرقی نمیکند که من از کارم راضی باشم یا ناراضی
مهم اینست که من همیشه صبح زود بر سرکار هستم
وشبها دیروقت به منزل اگر برسم میروم
و اینجاست که نابودی شکل میگیرد
نابودی یک زندگی که من باید مرکز ثقل و متوازن کننده آن باشم
فکر کنم این چند سطر گویای غیبت من باشد.
فعلا تا بعد

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 15, 2009

راه رفتن

راه رفتن خوب است.همیشه خوب بوده است.همیشه به درد می خورد.
وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود.
وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود.
اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی.
اگر هم بخواهی از فکر خالی شوی باز هم باید راه بروی.
برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی
 و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی.
وقتی جوانی.وقتی پیری.وقتی هنوز بچه ای.
هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه.و برای توقف بعدی باید راه رفت.
از کتابِ : پرنده من 
نوشته : فریبا وفی 
چاپ اول:۱۳۸۱ 
نشر مرکز
نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 13, 2009

اولِ عشق….

اول – تویه نیم دایره…می چرخم…نیم دور می زنم…می نشینم و بلند می شوم…و آنقدر بلند …

که انطرفتر از اورست یتی پشمالو را میدیدم که دارد برای  رستگاری خویشتن دعا می خواند…

دوم – از اعماق بر میاید…تا زیر پوست میخزد…و آنجا یکقدم مانده به ترکیدن یک بغض…

و هق هقی که دنیا را آزاد می کند…این منم که اینجا آهسته می میرم….

سوم -دیگر شرطی از نوع سوم شده ام… سر گی پاولوف بگمانم آب دهانش راه افتاده است…

چهارم – آدمهای سینه فراخ می طلبد سینه سپر کردن را…

پنجم – انار آب لمبو…زندگی خاک مال شده…و از این قبیل  کثافت شامورتی بازیاها…

 ششم – رودخانه ای گلی…با خودش کاروان گذشته متوقع را میاورد…و این  نوستالژی غمگینانه من است

که در کنارش آوازی بلند سر داده…و من به شر شر آن آب کنار پل فکر می کنم…و حکایت دگرگون شدنم…

هفتم – هفت پیکر را هفت تن با هفت سر می طلبد این مغلطه…

هشتم – دنبال چه می گردی؟

نهم – مولفه ثابت را دور بگردان و خلاصم کن…می پرسی چرا؟…بگوئید فلانی گفته است…

دهم – باید می دیدی که می لغزیدم…پله به پله…سطح به سطح…طبقه به طبقه…

یازدهم – آه اگرمی دانستی که چگونه دوستت دارم……..

دوازدهم – فرش شادی ات  را روی زندگیم پهن کرده ایی…و رویش رژه رفتی…

تمام استخوانهایم شاهد هستند…

سیزدهم -شاید ، اگر ، بزی بیاوری………………………گوسفندی جایزه ببری……

چهاردهم – علی القاعده…من محقم… تو محقی…ما محقیم…اما ، نرو…

پانزدهم – شاید ارجاع بعدی ، شمارشی دوباره…پایانی غمگینانه و جانسوز….

شانزدهم – روز کوتاه است… اما همین هم بیش از حد بلند است…

هفدهم – همانند یک تبر تیز…سنگین و قاطع، فرود بیا…………….

هجدهم – آهای کلاغ های روز جاری…ار مرا با خود نمیبرید …لااقل سلام عاشقانه ام را با خودتان ببرید…

نوزدهم – این خانه…این راه…این جمع…این قصه…همگی تکراری اند…

پارادایز سیتی؟ هه هه…و بعد لبه دنیا…

و به ما، میان نقطه های چپه شده، دقت کن…تا پوزخند واقعی ظلمت را ببینی…

بیستم – واینک آخر الزمان من … انتهای صبر تو…

دو فکر مشغولِ یک هدف… یک قلبِ درمیان…بوسه ایی داغ… اولِ عشق…

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

پارادوکس

من دو مدل حکومت، یک انقلاب خونین ، یک جنگ نفرت انگیز، ویک تکرار تاریخ رادیده ام

میان یک پارا دوکس گیر کرده ام :

بنظر شما صلح وآرامش  از حقيقت بهتر نیست؟

خودم که دلایل بسیار زیاد و محکمی برای رد این پرسش دارم منتها هنوز هم بعضی اوقات 

این سوال از اون ته مهای دلم خودشو نشون میده و منو درگیر بعضی حقایق میکنه

فعلا که حرکت کلی من کاملا برخلاف این پرسش است.

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

پرنده مقدس

لذت بردن از دقایق رو نمیتوان توصیف نمود .

فقط یک حس خیلی خاص.

از آنهایی که بدجوری میکوبونتت توی در ودیوار چون نشستی از اول دسته بندی کردی

شماها خوبین ، شماها بد!

بد یکدفعه میاد و غافلگیرت میکنه عقاید وافکارت رو میکوبد محکم روی میز ومیگوید:

دیدی اشتباه قضاوت کردی؟

دیدی من برتر از تو هستم؟

——————

کتاب بار هستی اثر میلان کوندرا اثر نسبتا سنگینی است برای کسانی که دوست دارند

در رابطه با شخصیت افراد مطالعاتی داشته باشند .

در پایان کتاب اگر کمی هوشمند باشی میتوانی بفهمی که خوب یا بدی وجود نداره وهردو

شبیه یکدیگرند و تفاوتی این وسط وجود ندارد.

حال چرا این کتاب؟

این کتاب سرآغاز یک دوستی مکاتبه ایی بود مابین من و یک ادیب بزرگوار.

توکا نیستانی .

وقتی داشتیم باهم تبادل نظر میکردیم اون برام یک جایی نوشت:

من می اندیشم پس بیشتر هستم!

و بهم گفت که به این جمله اعتقاد راسخ دارد. 

راست هم میگفت توی بلاگش هم این نوشته رو کوبیده سر در .

خیلی از زوایای این کتاب رو برایم روشن کرد و برام نوشت که اصلا چطور باید خواندتش.

برام از میلان کوندرایی گفت که باید طور دیگری مینگریستمش.

باید با عقبه و فلکوریک مردم کشور چک آشنایی قبلیی میداشتم تا بتوانم بعضی ظرائف را بهتر ببینم.

و برایم صمیمانه شرح میداد که فلان عید در نزد این مردم چگونه است و یا آداب خوردن فلان شراب چیست.

این روزها “توکا ” را میتوان در بلاد” شینگن “جست وجو کرد .

البته  کتمان نمیکنم که روزی از سر کنجکاوی به همان کافه پاتوق وی رفتم و منتظر وی نشستم

اما وقتی که وی با همان کلاه شاپوی معروفش و دفتر دستکش ساده وبی آلایش آمد

و سفارش نوشیدنی همیشگیش را داد ،

من دیدیم خیلی حقیرتر از اینی هستم که بخواهم بدون هماهنگی قبلی مزاحم اوقات فراغتش بشوم

بنابراین بعد از نوشیدن فنجانی قهوه تلخ و مشاهده قلمزدن  و شکل گرفتن کاریکاتوری که وی داشت

بر روی کاغذ میکشید بی سرو وصدا از آنجا رفتم و فقط موقع رفتن سری را بنشانه ادب برایش تکان دادم

نیستانی عزیز؛

آن عصر دوشنبه که در کافه نشسته بودی و داشتی طرح کاریکاتور نوشته ساعت هشت ونیم را میکشیدی

آن شخص جسوری که هی سرک میکشید ببیند که تو چگونه قلم میزنی و سر آخر،

بی سلام وخداحافظ فقط برایت سری تکان داد ، من بودم.

ترسیدم که خلوتت بهم بخورد و یا سخنی را بیاوه بزبان بیاورم که از اینی که هستم کوچکتر دیده بشوم.

دوستت داریم. زودتر از فرنگ برگرد تا بازهم تو را در همان پاتوق همیشگیت نظاره کنم.

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

جلسه امتحان

روز پنج شنبه گذشته بعد از دو جلسه کارگروه آموزشی پیشرفته بعد از نهار امتحان داشتیم

امتحان را یکصد امتیازداشت.قبلا هم گفتم من نه وقت خوندن داشتم ونه حوصله شو.

پررو پررو  رفتم سر جلسه امتحان نشستم و خیره خیره جوابها رو بعد از دیگری نوشتم.

اینهم از شاهکارهای عصر تکنولوژیک است که اوراق را همانجا با اسکنر اسکن کردند و همانجا 

با رایانه تصحیح شد و نمرات بعد از تریبا نیم ساعت ،چهل وپنج دقیقه پرینت گرفته شدو در تابلو

اعلانات زده شد.

نمره من شد نود ودو از یکصد نمره. نمره خوبی بود برام دو نفر دیگه از من جلوتر بودند

یکی نود هشت گرفته بود ودیگری نودوچهار. پاسخها رو هم چسبونده بودند کنارش.

البته چون سوالات مربوط به کارم میشد و محاسباتی که هر روزه باهشون سروکار داشتم 

زیاد دلشوره نداشتم ولی بازم بی هیچی نبود ته دلم.

خوشحالم که بازهم خدا لطفی کرد و تونستم این مرحله رو هم بگذرونم

 

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

بدهکار بد حساب

از روزی که فقط اسمش بوسط اومد پول گرفتانش شروع شد. اونم چه جور!!!

اولش کتاب اسم بود و بعد از اون هم انواع واقسام خیالبافیها بود که بخدا اونها هم هزینه بر بودند.

افرادی مثل پریسا و پرستو و شهرام وهادی و لیلا و….  فقط میتونن درک کنند که جریان از چه قراره.

بعد هم انواع واقسام پولها رو ازت من الغیر مستقیم میگیره بابت هزینه خورد وخوراک های هوس ما آبانه!!!

بعد هم مادربزرگش رو جلو میندازه که یاالله پول بده!!! اینطوری بخر و اونطوری همه هم با خنده میدن بخدا!!!؟

بعد هم نوبت پول گرفتن باز از من میرسه اونهم چه پولی!!!

یک پول کت وکلفت که من نمیدونم چطوری نفهمیدم با خنده بهش دادم اصلا نفهمیدم چطوری دادم؟!!!

بعد هم تازه باز انقدر از این پولها از من گرفت که خودم الان که نشستم حساب میکنم موندم چطوری من اینها رو دادم؟

برای مهمونیهاش همه رو از من گرفت برای لباس خریدناش از من گرفت برای چه میدونم دکتر رفتنش هم چقدر از من پول گرفت

بخدا موندم چطوری من دارم به این پررو اینطوری پول میدم و ککم هم نمیگزه؟!!

تازه چقدر هم خسارت بمن زده

دستگاه رایانه ام را در نهایت شقاوت از روی میز به پائین سرنگون کرده است و با مغر برروی سرامیکها کوبیده است

بد چقدر لیوان وظرف را شکسته است و ما از ترسش دم برنیاتوردیم و تازه قربان صدقه اش هم رفته ایم

بقدری غذا و آب را روی میز چپه کرده است ومواد اولیه را بهدر داده است که من مانده ام این دیگر چه زوری دارد!!!

برای خودش قلدری است بیا وببین منکه زورم به او نمیرسد.

چند روز پیش هم اومد در کمال پررویی زد تلفن را ترکاند ! این سومیش بود.

البته بغیر از آن مبایلی که هنوز از تعمیرگاه در نیامده است.

آخرین شاهکار بلامنازعشان هم شکستن شیشه عطر گرانقیمتی بود که بسیار دوستش داشتم

باید میبودی و میدیدی که تا سه چهار روز نمیتونستیم توی خونه نفس بکشیم تا دم راه پله پائین آپارتمان بوی ادکلن بنده می اومد.

آخرش تصمیم گرفتم که همه این خسارتهاش رو بنویسم و براش جایی ذخیره کنم

البته نه برای وصول کردن، فقط برای تفریح.

چون کدوم بابایی رو دیدین که بیا د از بچه اش بابت خرجهایی که براش کرده حساب پس بگیره :) ))))

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 4, 2009

سمیناری با حاشیه هایی از رنگ آنفولانزای نوع A

امروز از صبح روز سمینار بود و کارگروههای آموزشی.

بقدری سخنرانی و مطلب بخورمان دادند که دیگر منگ شده بودیم از بیخ !

توی برنامه امروز هم یک بازدید از یک کارخانه را هم گنجانده بودند که دیگر آخر کسالت بود.

امابخاطر پذیرایی خوبشان بخشیده شدند . ;)

نکته ایی که بشدت توی چشم میخورد مراقبت بیش از حد و مصرانه مدیران کارخانه از پرسنلشان بود

در برابر آنفولانزای نوع A.

که بسیار هم بنظر من شایسته بود.

همه ما را دم در نگاهبانی مجبور کردند دستهایمان را بشوریم وضد عفونی کنیم

چه آقایان وچه خانمها فرقی نمیکرد.

و بعد از آن هم بدون ماسک اجازه نداشتیم قدم از قدم برداریم.

بهرحال درست بود که امروز با تمام حاشیه هایی که عجینِ با این اپیدمی جدید شده بود

ولی مانع از این نمیشد که اخبارِسبز خیابان دهان بدهان و بصورت پچ پچ ودرگوشی

در کل سالن نگردد و هر سه ثانیه یک بار یک صلوات توی روح فلانی نرود،

که چرا ریده است به موبایلها.

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 3, 2009

علافی

فردا چهار شنبه سمینار  داریم پنج شنبه هم امتحان دارم.

قد یکدونه ارزن کوچولوهم مطلب برای وراجیهای فردا آماده نکرده ام.

یک پاپاسی هم لای کتابهام رو باز نکردم.

الان هم با افتخار تمام اعلام میکنم که از وقت خواندن دروس امتحانی دارم نهایت استفاده را 

از جهت هدر دادن آن در پای اینترنت گردی و جواب دادن های کشدار وطولانی به تلفن میگذرانیم.

بنظر شما من قبول میشم؟

آرزو بر جوانان عیب نیست مگر نه؟

پی نوشت کاملا بی ربط به موضوع پست:

امروز نیم ساعت واقعا فراموش نشدنی رو داشتم . تمام سال گذشته یکطرف اون نیم ساعت امروز هم یکطرف.

 

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 3, 2009

تاریکی ناتمام

تخت خوابم که همیشه راحت ترین جای استراحت تو دنیا برام بود دیشب از سنگ هم سخت تر و سفت تر بود
ساعت 3:30 دقیقه صبح بود بارون شدیدی میومد رفتم زیر پتو و سعی کردم که بخوابم اول سعی کردم به صدای بارون گوش کنم ولی صداهای دیگه نمیذاشتن،پتو رو کشیدم بالاتر صدای نفسهای کسی از بقل دستم میومد ولی هیچکس جز من تو خونه نبود.
فکر کردم یا خیالاتی شدم یا دیوارها انقدر نازک هستند که صدای همسایه ها داره میادولی صدا قطع نمیشد بعد که به این صدا عادت کردم حس کردم که یکی داره پاهاشو روی فرش بقل تختم میکشه و میاد به سمت من البته این صدا رو قبلا هم زیاد شنیده بودم تنها کاری که تونستم بکنم از روی پاتختی بقل دستم دستگاه کنترل فشار خون رو برداشتم و بستم به دستم فشارم 8 رو 6 و ضربان قلبم 148 بود یعنی ضربان یک آدم در حال دویدن.
از اونجایی که همیشه سعی میکنم خودم رو قانع کنم پیش خودم گفتم حتما بخاطر نوشیدنیها و غذای شب بوده،دستگاه رو گذاشتم سر جاش و دوباره خودمو کشیدم زیر پتو.
انقدر ترسیده بودم که با وجود اینکه از تشنگی لبهام ترک خورده بود نمیتونستم بلند شم و برم آب بخورم
صدای بارون هم بیشتر میشد و به پنجره اتاقم میخورد،حتی نمیتونستم جهت خوابیدنم رو عوض کنم دستام زیرم بی حس شده بودن خواستم از زیر پتو ساعت ضبط رو نگاه کنم که همون موقع برقها رفت،صدای کشیده شدن پا بیشتر میشد و نزدیکتر به من،حتی یدونه ماشین از توی کوچه رد نمیشد که صداش قاطی صداهای دیگه بشه و این ترس رو کم کنه.
برقها اومد و از سرو صدای ترانسها متوجه اومدنش شدم دوباره پتو رو کشیدم کنار که ساعت رو ببینم ولی دوباره برق رفت!!!
دیگه انقدر هوای اتاق  برام گرم شده بود که به زور میتونستم نفس بکشم ولی حتی نمیتونستم پتو رو از روم کنار بزنم
تا اینکه هوا کم کم روشن شد و تونستم 1 ساعتی بخوابم.
واقعا چرا؟دلیل این همه اتفاق چی میتونست باشه؟

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها