نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

پارادوکس

من دو مدل حکومت، یک انقلاب خونین ، یک جنگ نفرت انگیز، ویک تکرار تاریخ رادیده ام

میان یک پارا دوکس گیر کرده ام :

بنظر شما صلح وآرامش  از حقيقت بهتر نیست؟

خودم که دلایل بسیار زیاد و محکمی برای رد این پرسش دارم منتها هنوز هم بعضی اوقات 

این سوال از اون ته مهای دلم خودشو نشون میده و منو درگیر بعضی حقایق میکنه

فعلا که حرکت کلی من کاملا برخلاف این پرسش است.

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

پرنده مقدس

لذت بردن از دقایق رو نمیتوان توصیف نمود .

فقط یک حس خیلی خاص.

از آنهایی که بدجوری میکوبونتت توی در ودیوار چون نشستی از اول دسته بندی کردی

شماها خوبین ، شماها بد!

بد یکدفعه میاد و غافلگیرت میکنه عقاید وافکارت رو میکوبد محکم روی میز ومیگوید:

دیدی اشتباه قضاوت کردی؟

دیدی من برتر از تو هستم؟

——————

کتاب بار هستی اثر میلان کوندرا اثر نسبتا سنگینی است برای کسانی که دوست دارند

در رابطه با شخصیت افراد مطالعاتی داشته باشند .

در پایان کتاب اگر کمی هوشمند باشی میتوانی بفهمی که خوب یا بدی وجود نداره وهردو

شبیه یکدیگرند و تفاوتی این وسط وجود ندارد.

حال چرا این کتاب؟

این کتاب سرآغاز یک دوستی مکاتبه ایی بود مابین من و یک ادیب بزرگوار.

توکا نیستانی .

وقتی داشتیم باهم تبادل نظر میکردیم اون برام یک جایی نوشت:

من می اندیشم پس بیشتر هستم!

و بهم گفت که به این جمله اعتقاد راسخ دارد. 

راست هم میگفت توی بلاگش هم این نوشته رو کوبیده سر در .

خیلی از زوایای این کتاب رو برایم روشن کرد و برام نوشت که اصلا چطور باید خواندتش.

برام از میلان کوندرایی گفت که باید طور دیگری مینگریستمش.

باید با عقبه و فلکوریک مردم کشور چک آشنایی قبلیی میداشتم تا بتوانم بعضی ظرائف را بهتر ببینم.

و برایم صمیمانه شرح میداد که فلان عید در نزد این مردم چگونه است و یا آداب خوردن فلان شراب چیست.

این روزها “توکا ” را میتوان در بلاد” شینگن “جست وجو کرد .

البته  کتمان نمیکنم که روزی از سر کنجکاوی به همان کافه پاتوق وی رفتم و منتظر وی نشستم

اما وقتی که وی با همان کلاه شاپوی معروفش و دفتر دستکش ساده وبی آلایش آمد

و سفارش نوشیدنی همیشگیش را داد ،

من دیدیم خیلی حقیرتر از اینی هستم که بخواهم بدون هماهنگی قبلی مزاحم اوقات فراغتش بشوم

بنابراین بعد از نوشیدن فنجانی قهوه تلخ و مشاهده قلمزدن  و شکل گرفتن کاریکاتوری که وی داشت

بر روی کاغذ میکشید بی سرو وصدا از آنجا رفتم و فقط موقع رفتن سری را بنشانه ادب برایش تکان دادم

نیستانی عزیز؛

آن عصر دوشنبه که در کافه نشسته بودی و داشتی طرح کاریکاتور نوشته ساعت هشت ونیم را میکشیدی

آن شخص جسوری که هی سرک میکشید ببیند که تو چگونه قلم میزنی و سر آخر،

بی سلام وخداحافظ فقط برایت سری تکان داد ، من بودم.

ترسیدم که خلوتت بهم بخورد و یا سخنی را بیاوه بزبان بیاورم که از اینی که هستم کوچکتر دیده بشوم.

دوستت داریم. زودتر از فرنگ برگرد تا بازهم تو را در همان پاتوق همیشگیت نظاره کنم.

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

جلسه امتحان

روز پنج شنبه گذشته بعد از دو جلسه کارگروه آموزشی پیشرفته بعد از نهار امتحان داشتیم

امتحان را یکصد امتیازداشت.قبلا هم گفتم من نه وقت خوندن داشتم ونه حوصله شو.

پررو پررو  رفتم سر جلسه امتحان نشستم و خیره خیره جوابها رو بعد از دیگری نوشتم.

اینهم از شاهکارهای عصر تکنولوژیک است که اوراق را همانجا با اسکنر اسکن کردند و همانجا 

با رایانه تصحیح شد و نمرات بعد از تریبا نیم ساعت ،چهل وپنج دقیقه پرینت گرفته شدو در تابلو

اعلانات زده شد.

نمره من شد نود ودو از یکصد نمره. نمره خوبی بود برام دو نفر دیگه از من جلوتر بودند

یکی نود هشت گرفته بود ودیگری نودوچهار. پاسخها رو هم چسبونده بودند کنارش.

البته چون سوالات مربوط به کارم میشد و محاسباتی که هر روزه باهشون سروکار داشتم 

زیاد دلشوره نداشتم ولی بازم بی هیچی نبود ته دلم.

خوشحالم که بازهم خدا لطفی کرد و تونستم این مرحله رو هم بگذرونم

 

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 6, 2009

بدهکار بد حساب

از روزی که فقط اسمش بوسط اومد پول گرفتانش شروع شد. اونم چه جور!!!

اولش کتاب اسم بود و بعد از اون هم انواع واقسام خیالبافیها بود که بخدا اونها هم هزینه بر بودند.

افرادی مثل پریسا و پرستو و شهرام وهادی و لیلا و….  فقط میتونن درک کنند که جریان از چه قراره.

بعد هم انواع واقسام پولها رو ازت من الغیر مستقیم میگیره بابت هزینه خورد وخوراک های هوس ما آبانه!!!

بعد هم مادربزرگش رو جلو میندازه که یاالله پول بده!!! اینطوری بخر و اونطوری همه هم با خنده میدن بخدا!!!؟

بعد هم نوبت پول گرفتن باز از من میرسه اونهم چه پولی!!!

یک پول کت وکلفت که من نمیدونم چطوری نفهمیدم با خنده بهش دادم اصلا نفهمیدم چطوری دادم؟!!!

بعد هم تازه باز انقدر از این پولها از من گرفت که خودم الان که نشستم حساب میکنم موندم چطوری من اینها رو دادم؟

برای مهمونیهاش همه رو از من گرفت برای لباس خریدناش از من گرفت برای چه میدونم دکتر رفتنش هم چقدر از من پول گرفت

بخدا موندم چطوری من دارم به این پررو اینطوری پول میدم و ککم هم نمیگزه؟!!

تازه چقدر هم خسارت بمن زده

دستگاه رایانه ام را در نهایت شقاوت از روی میز به پائین سرنگون کرده است و با مغر برروی سرامیکها کوبیده است

بد چقدر لیوان وظرف را شکسته است و ما از ترسش دم برنیاتوردیم و تازه قربان صدقه اش هم رفته ایم

بقدری غذا و آب را روی میز چپه کرده است ومواد اولیه را بهدر داده است که من مانده ام این دیگر چه زوری دارد!!!

برای خودش قلدری است بیا وببین منکه زورم به او نمیرسد.

چند روز پیش هم اومد در کمال پررویی زد تلفن را ترکاند ! این سومیش بود.

البته بغیر از آن مبایلی که هنوز از تعمیرگاه در نیامده است.

آخرین شاهکار بلامنازعشان هم شکستن شیشه عطر گرانقیمتی بود که بسیار دوستش داشتم

باید میبودی و میدیدی که تا سه چهار روز نمیتونستیم توی خونه نفس بکشیم تا دم راه پله پائین آپارتمان بوی ادکلن بنده می اومد.

آخرش تصمیم گرفتم که همه این خسارتهاش رو بنویسم و براش جایی ذخیره کنم

البته نه برای وصول کردن، فقط برای تفریح.

چون کدوم بابایی رو دیدین که بیا د از بچه اش بابت خرجهایی که براش کرده حساب پس بگیره :) ))))

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 4, 2009

سمیناری با حاشیه هایی از رنگ آنفولانزای نوع A

امروز از صبح روز سمینار بود و کارگروههای آموزشی.

بقدری سخنرانی و مطلب بخورمان دادند که دیگر منگ شده بودیم از بیخ !

توی برنامه امروز هم یک بازدید از یک کارخانه را هم گنجانده بودند که دیگر آخر کسالت بود.

امابخاطر پذیرایی خوبشان بخشیده شدند . ;)

نکته ایی که بشدت توی چشم میخورد مراقبت بیش از حد و مصرانه مدیران کارخانه از پرسنلشان بود

در برابر آنفولانزای نوع A.

که بسیار هم بنظر من شایسته بود.

همه ما را دم در نگاهبانی مجبور کردند دستهایمان را بشوریم وضد عفونی کنیم

چه آقایان وچه خانمها فرقی نمیکرد.

و بعد از آن هم بدون ماسک اجازه نداشتیم قدم از قدم برداریم.

بهرحال درست بود که امروز با تمام حاشیه هایی که عجینِ با این اپیدمی جدید شده بود

ولی مانع از این نمیشد که اخبارِسبز خیابان دهان بدهان و بصورت پچ پچ ودرگوشی

در کل سالن نگردد و هر سه ثانیه یک بار یک صلوات توی روح فلانی نرود،

که چرا ریده است به موبایلها.

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 3, 2009

علافی

فردا چهار شنبه سمینار  داریم پنج شنبه هم امتحان دارم.

قد یکدونه ارزن کوچولوهم مطلب برای وراجیهای فردا آماده نکرده ام.

یک پاپاسی هم لای کتابهام رو باز نکردم.

الان هم با افتخار تمام اعلام میکنم که از وقت خواندن دروس امتحانی دارم نهایت استفاده را 

از جهت هدر دادن آن در پای اینترنت گردی و جواب دادن های کشدار وطولانی به تلفن میگذرانیم.

بنظر شما من قبول میشم؟

آرزو بر جوانان عیب نیست مگر نه؟

پی نوشت کاملا بی ربط به موضوع پست:

امروز نیم ساعت واقعا فراموش نشدنی رو داشتم . تمام سال گذشته یکطرف اون نیم ساعت امروز هم یکطرف.

 

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 3, 2009

تاریکی ناتمام

تخت خوابم که همیشه راحت ترین جای استراحت تو دنیا برام بود دیشب از سنگ هم سخت تر و سفت تر بود
ساعت 3:30 دقیقه صبح بود بارون شدیدی میومد رفتم زیر پتو و سعی کردم که بخوابم اول سعی کردم به صدای بارون گوش کنم ولی صداهای دیگه نمیذاشتن،پتو رو کشیدم بالاتر صدای نفسهای کسی از بقل دستم میومد ولی هیچکس جز من تو خونه نبود.
فکر کردم یا خیالاتی شدم یا دیوارها انقدر نازک هستند که صدای همسایه ها داره میادولی صدا قطع نمیشد بعد که به این صدا عادت کردم حس کردم که یکی داره پاهاشو روی فرش بقل تختم میکشه و میاد به سمت من البته این صدا رو قبلا هم زیاد شنیده بودم تنها کاری که تونستم بکنم از روی پاتختی بقل دستم دستگاه کنترل فشار خون رو برداشتم و بستم به دستم فشارم 8 رو 6 و ضربان قلبم 148 بود یعنی ضربان یک آدم در حال دویدن.
از اونجایی که همیشه سعی میکنم خودم رو قانع کنم پیش خودم گفتم حتما بخاطر نوشیدنیها و غذای شب بوده،دستگاه رو گذاشتم سر جاش و دوباره خودمو کشیدم زیر پتو.
انقدر ترسیده بودم که با وجود اینکه از تشنگی لبهام ترک خورده بود نمیتونستم بلند شم و برم آب بخورم
صدای بارون هم بیشتر میشد و به پنجره اتاقم میخورد،حتی نمیتونستم جهت خوابیدنم رو عوض کنم دستام زیرم بی حس شده بودن خواستم از زیر پتو ساعت ضبط رو نگاه کنم که همون موقع برقها رفت،صدای کشیده شدن پا بیشتر میشد و نزدیکتر به من،حتی یدونه ماشین از توی کوچه رد نمیشد که صداش قاطی صداهای دیگه بشه و این ترس رو کم کنه.
برقها اومد و از سرو صدای ترانسها متوجه اومدنش شدم دوباره پتو رو کشیدم کنار که ساعت رو ببینم ولی دوباره برق رفت!!!
دیگه انقدر هوای اتاق  برام گرم شده بود که به زور میتونستم نفس بکشم ولی حتی نمیتونستم پتو رو از روم کنار بزنم
تا اینکه هوا کم کم روشن شد و تونستم 1 ساعتی بخوابم.
واقعا چرا؟دلیل این همه اتفاق چی میتونست باشه؟

نگاشته شده توسط: diplomat52 | نوامبر 2, 2009

دزدی

بابا گفت :”خب هر چی ملا یادت داده رو ول کن فقط یک گناه وجود داره و والسلام.

ان هم دزدی ست.می فهمی چه می گویم؟” 

مایوسانه آرزو کردم ای کاش می فهمیدم و گفتم:” نه بابا جون”

بابا  با  بی حوصلگی اهی کشید و ادامه داد:

” هر گناه دیگری هم دزدی ست.

اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی .

حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی .

وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی

وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی.

می فهمی؟”
.
.
فهمیدم.

بادبادک باز.خالد حسینی

نگاشته شده توسط: diplomat52 | اکتبر 30, 2009

تنهایی پر هیاهو

“در خیابان زیر نور خیره کننده آفتاب ایستاده ام.

نمی دانستم به کدام سمتی بروم.

از تمام آن کتابهایی که بهشان سوگند خورده بودم در این لحظه نیاز،حتی یک عبارتش به کمکم نمی آمد” 

=================

تصمیم گرفتم که کتابی را دوباره از نو شروع بخواندن بکنم.

با اینکه هنوز دو سه جلد کتاب آکبند دارم

وهمانطور دست نخورده در کتابخانه ودر صف انتظار خواندن نشسته اند.

ولی نه اسمشان و نه ترکیب جلدشان مرا راضی به خواندشان نمیکند.

دنبال یک چیز خیلی خاص بودم.

بنابراین رفتم بپای کتابخانه ام و ایستاده و دست بر سینه شروع به نظاره آنها کردم.

میدانستم که خودش مرا پیدا خواهد کرد و مرا بسوی خویش فراخواهد خواند.

آری همینطور هم شد درست بعد از دو سه دقیقه خودش مرا پیدا کرد و صدایم کرد.

«تنهایی‌ پرهیاهو»  اثر بـُهومیل‌ هرابال نویسنده چک تبار.

همانجا بیاد جمله بالا افتادم.

داستان کتاب بطور خلاصه بدین شرح است:

«هانتا» در يك كارگاه بازيافت كاغذ باطله كار مي‌كند،

جايي كه كتاب‌هايي در شكل‌ها و موضوعات مختلف در دستگاه‌هاي پرس كوبيده مي‌شوند

و بعد خمير مي‌شوند.

اما «هانتا» در اين شغل نه تنها نسبت به كتاب بي‌تفاوت نشده بلكه عشقي عميق و ديوانه ‌وار

میان وی و کتابها ایجاد میگردد.

هانتا  خمیر کردن کتاب ها را امری غیر انسانی می پندارد…

و احساس می کند همزمان با از بین بردن آنها نویسنده هاشان را هم پرس می کند.

او برای فرار از این عذاب وجدان و برای راحت تحمل کردن اوضاع ،

مدام مست می کند…و تو نمی فهمی کدام یک از مشاهداتش توهم است و کدام یک واقعیت!

وی سی و پنج سال تمام است که این کار را انجام میدهد.

فقط میتوان گفت که یک روایت ناب و بی نظیر از تنهایی با کتاب را میتوانی با خواندن این کتاب مزه مزه کنی.

دنیای یک کارگر ساده که در خلوت خود دنیا را مسخره میکند

و اطرافش را سروصدای فاظلابهای پراگ و موشهای آن و منازعه مابین آنها

و سمفونی بی پایان صدای رفت وبرگشت پرس هیدرولیک کاغذهای باطله پرکرده است.

نثر این کتاب مرا یاد کتاب تهوع نوشته سارتر می اندازد.

حالتهای مالیخولیایی “هانتا” بطرز شگفت انگیزی دوست داشتنی است.

شاید از نظر بعضی فضای ان کمی تیره وسیاه بنظر برسد

ولی با جلوتر رفتن داستان خواننده پی به اشتباه خویش میبرد و کتاب را بسیار شیرین واغوا کننده میابد.

بی اغراق میتوانم بگویم که با خواندن این کتاب شما بیشتر از ده ها کتاب در زمینه های مختلف ،

تاریخی ، ادبی، هنری و… را مرور کرده اید. اطلاعات را بطرز زیبایی بشما منتقل میکند.

توصیه میکنم >>>>>> اینجا <<<<<< را نیز حتما مطالعه کنید. واقعا جالب توجه است.

بهرحال شما را نمیدانم ،

ولی سرگرمی روز جمعه من پیدا شد .میدانم که بازهم از خواندنش لذت خواهم برد.

=========================

” نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد

که عشق و شفقت است، چیزی که من مدت‌هاست آن را از یاد بردم”

=========================

نام کتاب:تنهایی پر هیاهو

نویسنده:بهومیل هرابال

مترجم:پرویز دوایی

چاپ اول:1383

چاپ ششم:1387

قیمت:1900 تومان

نشر:کتاب روشن

نگاشته شده توسط: diplomat52 | اکتبر 29, 2009

میوه آگاهی !!!

همیشه نمیشود که زندگی آنگونه که انسان میخواهد بکامش باشد

و به طیب خاطر وی دورانی خوش برای همیشه داشته باشد.

چند روز پیش بطور کاملا اتفاقی یکی از دوستان را دیدم. بعد از سالهای بسیار…

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمائید…..

بیشتر بخوانید…

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها